در عصری زندگی می‌کنیم که کلماتی مانند استارتاپ، بنیان‌گذار و مدیرعامل گوش فلک را کر کرده است. انگار جامعه به‌طور جمعی تصمیم گرفته که دیگر کسی کار نکند و همه مدیریت کار را بر عهده بگیرند. جوانانی که تا دیروز در آرزوی تسلط بر یک مهارت فنی و هنری بودند، امروز پیش از آنکه الفبای حرفه‌ای را بیاموزند، در پی چاپ کارت ویزیتی هستند که زیر نامشان عنوان «مدیر» یا «کارآفرین» خورده باشد. این متن به بهانه ۲۹ بهمن که در تقویم رسمی ایران به‌عنوان روز اقتصاد مقاومتی و کارآفرینی نام‌گذاری شده است، تلاش می‌کند تا روایتی باشد از یک دگردیسی دردناک؛ داستانی از دورانی که در آن، «استادکاری» جای خود را به «عنوان‌گرایی»داده و فرهنگ اصیل کار کردن، در زیر آوار شعارهای پرزرق و برق کارآفرینی دفن شده است.

درباره رویای مشترک رهایی و تله رئیس خود بودن

آگاه: همه چیز با یک وسوسه ساده آغاز می‌شود: چرا باید برای دیگران کار کنی وقتی می‌توانی رئیس خودت باشی؟ این زمزمه‌ای است که در سال‌های اخیر به یک فریاد بلند در فضای مجازی تبدیل شده است. روایت‌های وسوسه‌انگیز از افرادی که با یک لپ‌تاپ در جایی شیک نشسته‌اند و در حالی که قهوه می‌نوشند، امپراتوری خود را مدیریت می‌کنند، باعث شده است که کار کردن در یک ساختار سازمانی یا برای یک کارفرمای دیگر، به نوعی شکست شخصی تعبیر شود. اما این تصویر مینیاتوری روی تاریک و خشنی دارد که کمتر کسی در مورد آن حرف می‌زند.
واقعیت بازار نشان می‌دهد که مفهوم بدون رئیس بودن یک افسانه محض است. در حقیقت، وقتی کسی از قید و بند یک مدیر مستقیم رها می‌شود، با رئیسی به مراتب سخت‌گیرتر و بی‌رحم‌تر مواجه می‌شود؛ یعنی مصرف‌کننده. اقتصاددانانی چون لودویگ فون میزس، فیلسوف و اقتصاددان مکتب اتریش و لیبرال کلاسیک به درستی اشاره کرده‌اند که کارآفرینان در یک نظام آزاد، چیزی جز وکلای مصرف‌کنندگان نیستند. اگر کارآفرینی بخواهد فقط به دنبال علایق شخصی خود برود و نیاز واقعی بازار را نادیده بگیرد، همان مصرف‌کننده‌ای که او را به قدرت رسانده، با بی‌اعتنایی خود، او را از مسند قدرت به زیر می‌کشد و ورشکسته می‌کند. در واقع، کارآفرین به جای پاسخگویی به یک نفر، اکنون باید به هزاران نفر پاسخگو باشد که 
هر کدام می‌توانند با کوچک‌ترین نارضایتی، او را اخراج کنند.
بسیاری از کسانی که با سودای مدیریت وارد این مسیر می‌شوند، به زودی درمی‌یابند که به جای رئیس بودن، در حال انجام ترکیبی از کارهای خدماتی، حسابداری، بازاریابی و حتی نظافت هستند که در یک شغل ثابت، هرگز مجبور به انجام آنها نبودند. این پارادوکس آزادی در برابر مسئولیت، اولین ضربه را به فرهنگ اصیل کار می‌زند؛ جایی که فرد به جای تمرکز روی کیفیت عمل، درگیر بقای کسب و کار می‌شود.

زوال اخلاق استادکاری و سقوط تکنسین‌ها
در گذشته‌ای نه چندان دور، هویت یک فرد با آنچه می‌ساخت گره خورده بود. نجار، آهنگر، مهندس یا برنامه‌نویس، پیش از هر چیز به مهارتی که در دست‌ها یا ذهنشان داشتند افتخار می‌کردند. فرهنگ شاگردی و استادی، مسیری طولانی و صبورانه بود که در آن، فرد سال‌ها وقت صرف می‌کرد تا به یک حرفه‌ای بدل شود. اما تب کارآفرینی مدرن، این مسیر را به نفع شتاب‌زدگی تخریب کرده است.
مایکل گربر، نویسنده کتاب پرفروش «افسانه کارآفرینی» در تحلیل درخشان خود از این افسانه به ریشه‌یابی شکستی می‌پردازد که گریبان‌گیر بسیاری از متخصصان می‌شود. او معتقد است که اکثر کسانی که کسب‌وکاری را آغاز می‌کنند، در واقع تکنسین‌هایی هستند که دچار یک حمله زودگذر کارآفرینانه شده‌اند. این افراد تصور می‌کنند چون در یک کار فنی مثلا پختن نان یا نوشتن کد مهارت دارند، پس توانایی مدیریت یک بیزینس در آن حوزه را نیز دارند.
تراژدی زمانی رخ می‌دهد که این متخصص، پس از افتتاح شرکت، متوجه می‌شود که دیگر وقتی برای انجام کاری که در آن تخصص داشت ندارد. او اکنون باید مدیر باشد، استراتژی بنویسد و با کارمندان سر و کله بزند؛ کارهایی که اغلب از آنها متنفر است. نتیجه این می‌شود که ما با جامعه‌ای مواجه هستیم که در آن، نانواهای خوب به مدیران رستوران ضعیف و برنامه‌نویس‌های نابغه به مدیرعامل‌های سردرگم تبدیل شده‌اند. در این فرآیند، فرهنگ کار اصیل یعنی همان لذت غرق شدن در مهارت و تولید یک اثر باکیفیت، قربانی میل به ارتقا به مقام مدیریت می‌شود.
تاریخ نشان می‌دهد که در قرون گذشته، شاگردان نه تنها تکنیک‌های کار، بلکه اخلاق کار و فلسفه آن را نیز می‌آموختند. آنها می‌دانستند که برای رسیدن به قله استادی، هیچ میانبری وجود ندارد. اما امروز، فرهنگ استارتاپی به جوانان القا می‌کند که می‌توانند با یک ایده خوب و کمی جسارت، مراحل ۱۰ ساله کسب تجربه را دور بزنند. این نگاه، منجر به ظهور نسلی شده است که در ارائه دادن بی‌نظیرند اما در اجرا کردن به شدت لنگ می‌زنند.
تورم عناوین و کارمندانی که از کار می‌ترسند
یکی از مضحک‌ترین و در عین حال غم‌انگیزترین نشانه‌های دوری از فرهنگ کار، پدیده تورم عناوین است. در حالی که در شرکت‌های سنتی، رسیدن به مقام مدیر یا معاون، نشانه دهه‌ها تلاش و کسب تخصص بود، امروزه در بسیاری از استارتاپ‌ها، این عناوین به عنوان جایگزینی برای حقوق بالا یا مزایای واقعی استفاده می‌شوند.
تحقیقات نشان می‌دهد که بیش از ۹۰ درصد کارکنان معتقدند شرکت‌ها از عناوین پرطمطراق استفاده می‌کنند تا توهم رشد شغلی را ایجاد کنند، بدون آنکه واقعا مسئولیتی به فرد واگذار کرده یا حقوقش را افزایش دهند. ما اکنون با مدیران ارشدی روبه‌رو هستیم که کل زیرمجموعه‌شان یک نفر است یا وظایف روزمره‌شان شامل ابتدایی‌ترین کارهای اداری می‌شود. این تورم عناوین، یک تخریب فرهنگی بزرگ به همراه دارد؛ یعنی بی‌ارزش شدن تخصص اجرایی. وقتی همه می‌خواهند مدیر باشند، دیگر کسی نیست که به قول معروف آستین‌ها را بالا بزند. در چنین فضایی، کارمندانی که وظایف واقعی و حیاتی سازمان را انجام می‌دهند، احساس حقارت می‌کنند چون عنوانی متناسب با تب روز ندارند. این موضوع باعث می‌شود که افراد به جای تلاش برای بهتر انجام دادن کارشان، تمام انرژی خود را صرف چانه‌زنی برای تغییر عنوان شغلی‌شان کنند.
در واقع، ما با نوعی فرار از کار مواجه هستیم؛ فرار از آن بخش از فعالیت‌های شغلی که نیاز به تمرکز، تکرار و زحمت دارد. همه می‌خواهند در جایگاه ایده‌پرداز و رهبر باشند، چرا که تصور می‌کنند رهبری به معنای نشستن بر صندلی چرمی و صدور دستورات کلی است. در حالی که رهبری واقعی، خود نوعی کار سخت و طاقت‌فرساست که نیاز به فداکاری و درک عمیق از جزئیات دارد.

وقتی صندلی ریاست به تخت شکنجه تبدیل می‌شود
دوری از فرهنگ کار جمعی و پناه بردن به جزیره تنهای کارآفرینی، هزینه روانی گزافی به همراه داشته است. برخلاف تصور عمومی که مدیر بودن را مایه آرامش می‌داند، آمارها نشان‌دهنده یک بحران جدی در سلامت روان این قشر هستند.
کارآفرینان و کسانی که با سودای رئیس خود بودن از محیط‌های ساختاریافته گریخته‌اند، با سطحی از استرس روبه‌رو می‌شوند که برای آن آموزش ندیده‌اند. تحقیقات نشان می‌دهد که این افراد دو برابر دیگران به افسردگی مبتلا می‌شوند و نرخ افکار خودکشی در آنها به شدت بالاتر از کارمندان عادی است. علت اصلی، همان چیزی است که کاربران در شبکه‌های اجتماعی آن را اینطور توصیف کرده‌اند: وقتی کارمندی، ساعت پنج عصر کار را تعطیل می‌کنی اما وقتی رئیسی، کار تا سه صبح در مغزت ادامه دارد.
عطش مدیریت، بدون داشتن ظرفیت روانی و مهارتی، تقریبا افراد را به سمت نابودی می‌برد. بسیاری از جوانان به دلیل فشارهای اجتماعی و برای فرار از برچسب بی‌عرضه بودن، خود را به ورطه‌ای می‌اندازند که در آن، نه تنها کار کردن را فراموش می‌کنند، بلکه زندگی کردن را نیز از یاد می‌برند. آنها در تله خود- بهره‌کشی می‌افتند؛ جایی که چون دیگر رئیسی ندارند که به آنها بگوید چقدر کافی است، تا مرز فروپاشی کامل جسمی و روانی به خود فشار می‌آورند.

تب کارآفرینی و مدرک‌گرایی علیه مهارت‌آموزی
در ایران هم این وضعیت با چالش‌های بومی عمیقی گره خورده است. یکی از بزرگ‌ترین موانع بازگشت به فرهنگ اصیل کار، غلبه نگاه مدرک‌گرا بر نگاه مهارت‌محور است. در جامعه‌ای که برای راه‌اندازی ساده‌ترین کسب‌وکارها به جای مهارت فنی، مدرک دانشگاهی مطالبه می‌شود، طبیعی است که افراد به جای یادگیری الفبای کار، به دنبال جمع‌آوری مدارک مدیریتی باشند.
ما اکنون با پارادوکس عجیبی روبه‌رو هستیم؛ تعداد دانشگاه‌های ایران با جمعیت ۹۰ میلیونی، با تعداد دانشگاه‌های چین با جمعیت ۱.۴ میلیاردی برابری می‌کند. این به معنای تولید انبوه فارغ‌التحصیلانی است که وقتی وارد محیط واقعی کار می‌شوند، از انجام ساده‌ترین وظایف اجرایی ناتوان هستند. این افراد، به دلیل شأن کاذبی که مدرک به آنها داده، حاضر نیستند به عنوان کارآموز یا کارگر ماهر در یک سیستم شروع به کار کنند و تنها راه پیش روی خود را کارآفرینی و مدیرعاملی می‌بینند.
نتیجه این فراگیری، ظهور هزاران استارتاپ کاغذی است که تنها هدفشان جذب بودجه‌های دولتی یا سرمایه‌گذاری‌های خطرپذیر است، بدون آنکه محصول واقعی یا ارزش افزوده‌ای ایجاد کنند. در این فضا، فرهنگ تولید جای خود را به فرهنگ رانت و نمایش داده است. جوان ایرانی به جای آنکه افتخار کند که بهترین جوشکار یا بهترین برنامه‌نویس شهر است، ترجیح می‌دهد مدیرعامل شرکتی باشد که هیچ خروجی مشخصی ندارد.

در جست‌وجوی هویت گمشده کار
در میان این هیاهوی مدیریت‌زدگی، جریانی در جهان توسعه‌یافته در حال شکل‌گیری است که شاید کلید حل این معما باشد؛ یعنی اعتباربخشی دوباره به مشارکت‌کنندگان انفرادی. سازمان‌های پیشرو در حال درک این نکته هستند که لزوما هر متخصص خوبی نباید مدیر شود. آنها در حال ایجاد مسیرهای شغلی موازی هستند که در آن، یک متخصص بسیار ماهر می‌تواند به اندازه یک مدیر ارشد حقوق و اعتبار داشته باشد، بدون آنکه مجبور باشد وارد بازی‌های مدیریتی و سیاست‌های سازمانی شود.
این بازگشت به تقدس کار تخصصی، همان چیزی است که فرهنگ اصیل کار را احیا می‌کند. زمانی که جامعه به یک سازنده به همان اندازه یک هماهنگ‌کننده یا مدیر احترام بگذارد، عطش کاذب برای رسیدن به صندلی ریاست فروکش خواهد کرد. ما باید دوباره بیاموزیم که قدرت واقعی در دانستن چگونگی انجام کار است، نه در عناوین خاص.
داستان کسانی که از مقام مدیرعاملی استعفا داده‌اند تا دوباره کد بزنند، بنویسند یا طراحی کنند، در حال تبدیل شدن به الهام‌بخش‌ترین روایت‌های دنیای مدرن است. این افراد دریافته‌اند که لذت واقعی زندگی در خلق کردن نهفته است، نه در مدیریت خلق دیگران. آنها متوجه شده‌اند که صندلی ریاست، هر چقدر هم که نرم و مجلل باشد، نمی‌تواند جای خالی رضایت ناشی از دیدن ثمره مستقیم دست‌های خود را پر کند.

آشتی با کار
بحرانی که امروز با آن روبه‌رو هستیم، نه کمبود کارآفرین، بلکه کمبود «کار کردن اصیل» است. ما در پوشش زیبای کارآفرینی، از زحمت، دقت و صبوری که لازمه هر کار بزرگی است، گریخته‌ایم. جامعه‌ای که در آن همه بخواهند فرمانده باشند، در نهایت به بن‌بست بی‌عملی و سقوط کیفیت خواهد رسید. برای اصلاح این مسیر، باید دوباره شکوه را به کار کردن بازگردانیم. باید به جوانان بگوییم که برای کسی کار کردن، اگر با هدف یادگیری و استاد شدن باشد، بسیار باشکوه‌تر از مدیرعامل بودن در یک شرکت خیالی است. باید به یاد بیاوریم که تمدن‌های بشری را نه عناوین روی کارت‌های ویزیت، بلکه عرق جبین استادکارانی ساخته‌اند که عاشق مهارتشان بوده‌اند. شاید وقت آن رسیده است که از آرزوی مدیر شدن دست برداریم، ابزارهایمان را به دست بگیریم و دوباره با کار آشتی کنیم. چرا که در نهایت، تاریخ نه ما را با عناوینی که داشتیم، بلکه با آنچه با دست‌ها و ذهنمان برای جهان به یادگار گذاشتیم، قضاوت خواهد کرد.

شبکه‌های اجتماعی با فرهنگ کار اصیل چه کردند؟

نمی‌توان از دوری از فرهنگ کار حرف زد و نقش مخرب شبکه‌های اجتماعی را نادیده گرفت. آنچه متخصصان از آن به عنوان پورنوگرافی کارآفرینی یاد می‌کنند، تصویری به شدت دستکاری‌شده و فریبنده از دنیای کسب‌وکار ارائه می‌دهد. در این فضا، موفقیت همیشه سریع، درخشان و بدون عرق ریختن است. اینفلوئنسرهای کارآفرینی، با نمایش ساعت‌های گران‌قیمت، سفرهای لوکس و ادعاهای گزاف در مورد درآمد غیرفعال، به مخاطبان القا می‌کنند که کار کردن برای دیگری، نوعی بردگی مدرن است. این روایت، به شکلی سیستماتیک ارزش تعهد شغلی و ثبات را از بین برده است. جوانان با دیدن این محتواها، نسبت به شغل فعلی خود دچار انزجار می‌شوند و تصور می‌کنند که اگر همین فردا استعفا ندهند و شرکت خودشان را نزنند، عمرشان را تلف کرده‌اند. این بمباران تبلیغاتی، باعث شده است که حتی تلاش هم معنای اصلی خود را از دست بدهد. در فرهنگ مجازی، تلاش یعنی هیاهو، یعنی دائم در حال دویدن بودن، بدون اینکه حتما چیزی ساخته شود. این فرهنگ، خلق ارزش را با نمایش پرمشغله بودن جایگزین کرده است. در نتیجه، ما با کارآفرینانی روبه‌رو هستیم که تمام وقتشان را صرف برندینگ شخصی خود می‌کنند، در حالی که محصول یا خدمت واقعی‌شان، کیفیت بسیار پایینی دارد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.