۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۲
کد مطلب: ۲۱٬۸۲۱

آگاه: می‌گوید دلش برای «کیانای سه‌ساله» می‌سوزد و نگران آینده اوست. دیگری می‌نویسد سرنوشت یک کشور را نمی‌توان در خیابان تعیین کرد و برای آن باید خرد و تدبیر و سیاست داشت. سومی هشدار می‌دهد که در ایران امروز، به‌جای مردان سیاست، مداحان در اجتماعات مردمی مسیر تصمیم‌ها را تعیین می‌کنند. اینها تنها چند نمونه از یادداشت‌هایی است که این روزها در فضای فکری و رسانه‌ای کشور منتشر می‌شود؛ نوشته‌هایی که در ظاهر با زبان دلسوزی و عقلانیت سخن می‌گویند، اما در بطن خود حامل نوعی تردیدافکنی در لحظه‌ای تاریخی‌اند. این وضعیت بی‌اختیار انسان را به یاد کتاب «کشتن یک ملت: یورش به یوگسلاوی» اثر مایکل پرنتی می‌اندازد. پرنتی در آن کتاب نشان می‌دهد که هدف نهایی بسیاری از جنگ‌ها صرفا پیروزی نظامی نیست، بلکه از میان بردن امکان بقا و ایستادگی یک ملت است. در چنین شرایطی، خطرناک‌ترین صدا الزاما صدای دشمن خارجی نیست؛ خطرناک‌تر از آن، صدای هموطنی است که در لحظه تهاجم، از کناری نظاره می‌کند و ناخواسته یا آگاهانه برای فرود آمدن بمب‌ها، دست تکان می‌دهد.
پرنتی یادآور می‌شود که «حاکمیت» مفهومی انتزاعی نیست. حاکمیت یعنی توانایی یک ملت برای جلوگیری از سلطه خارجی. از همین روست که او یکی از خطرناک‌ترین توهم‌ها را این جمله می‌داند: «از این بدتر نمی‌شود.» تاریخ بارها نشان داده است که همیشه می‌تواند بدتر شود؛ آن‌قدر بدتر که نه از آزادی خبری بماند و نه از رفاه و توسعه. در منطق امپریالیسم نیز ضرورتی وجود ندارد که قدرت‌های مداخله‌گر محبوب یا حتی موفق به نظر برسند؛ کافی است اجازه ندهند یک کشور به شکل مستقل ادامه حیات دهد. قرار نیست کشوری که هدف چنین سیاستی قرار می‌گیرد به بهشت آزادی یا سرمایه‌داری بدل شود؛ همین کافی است که ویران، ضعیف یا تجزیه شود. در چنین چارچوبی، اگر به وضعیت امروز ایران بنگریم، مسئله چندان پیچیده نیست. ایران کشوری است که با فشارها و دشمنی‌های بیرونی مواجه شده و بخش‌هایی از زیرساخت‌ها و توان ملی آن آسیب دیده است. در چنین شرایطی، طبیعی است که میدان، جامعه و دستگاه دیپلماسی همزمان درگیر مدیریت یک بحران بزرگ باشند. در این میان، پرسش اصلی این است: در لحظه‌ای که یک کشور با فشار خارجی روبه‌روست، نقش نخبگان فکری و صاحبان قلم چیست؟  آیا وظیفه آنان صرفا بیان نگرانی‌هایی است که ناخواسته می‌تواند به تضعیف روحیه عمومی بینجامد؟ یا آنکه انتظار می‌رود تحلیل و نقد خود را به گونه‌ای مطرح کنند که در عین حفظ حق پرسشگری، به انسجام اجتماعی و توان ایستادگی ملی آسیب وارد نکند؟ تاریخ نشان داده است که در لحظات بحرانی، روایت‌ها اهمیت کمتری از واقعیت‌های میدان ندارند. جنگ‌ها فقط در میدان نبرد تعیین تکلیف نمی‌شوند؛ در عرصه روایت و ادراک عمومی نیز سرنوشت آنها رقم می‌خورد. از همین رو، گاهی برخی روایت‌های به ظاهر دلسوزانه، اگر زمان و زمینه خود را نادیده بگیرند، عملا به بازتولید همان چیزی کمک می‌کنند که دشمن در پی آن است: تردید، فرسایش روحیه و شکاف در اراده جمعی.
فراموش نکنیم که در چنین منازعاتی قرار نیست مدال اخلاق به کسی داده شود. مسئله اصلی، صیانت از حقوق یک ملت و حفظ توان تصمیم‌گیری مستقل آن است. در نهایت نیز رقابت قدرت‌ها در نظام بین‌الملل بیش از هر چیز به منافع راهبردی گره خورده است؛ منافعی که در بسیاری از موارد به منابع انرژی، مسیرهای انتقال آن و توازن قدرت در مناطق حساس جهان مربوط می‌شود. بر کسی پوشیده نیست که تجمعات شبانه مردم در میادین شهر، همپای اقتدار میدان و تکاپوی دیپلماسی، نه پیامی برای جنگ‌افروزی، که گواهی بر میثاق «تا پای جان برای ایران» است. نباید پنداشت این جمعیتی که برای اهتزاز پرچم وطن به خیابان می‌آیند، از رنج معیشت بی‌خبرند یا فشار اقتصادی را نمی‌شناسند؛ برعکس، اینان همان مستضعفان راستین و صاحبان اصلی انقلاب‌اند که با وجود تمام سختی‌ها، اعتلای ایران را بر هر مصلحتی مقدم شمرده و نشان داده‌اند که در پایبندی به آرمان‌های ملی، از بذل جان و مال و فرزند دریغ ندارند. لذا آنچه امروز بیش از هر چیز اهمیت دارد، تشخیص درست لحظه تاریخی است. نقد و گفت‌وگو برای هر جامعه‌ای ضروری است، اما نقدی که زمانه خود را نشناسد، گاه به همان «نعل وارونه»ای تبدیل می‌شود که در ظاهر از دلسوزی سخن می‌گوید، اما در عمل معنایی دیگر می‌آفریند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.