نعیمه جاویدی: جنگ تحمیلی سوم که شروع شد یک گروه از روانشناسان داوطلب شدند. بمباران تمام شده یا نشده خودشان را به محل اصابت می‌رساندند تا کسی سلامت روانش را زیر آوار ترس و ویرانی ساختمان‌ها جا نگذارد. بعدها که خانواده‌های آسیب‌دیده از جنگ در هتل‌ها مستقر شدند تا دستی به سر و روی خانه و زندگی‌شان کشیده شود، دوباره نونوار و قابل سکونت و زندگی شود، روانشناسان در هتل‌های میزبان این خانواده‌ها مستقر شدند. حالا در زمانه آتش‌بس مجالی پیدا شده تا در دورهمی علمی و دوستانه‌ای روانشناسان تجربه‌های به اصطلاح زیسته خودشان و این خانواده‌ها را با رعایت اصل مهم «امانت‌داری» و «حفظ حریم شخصی» با هم در میان بگذارند؛ همکلامی خوبی که باعث انتقال تجربه، درخشش نقاط قوت و پیدا کردن نقاط ضعف یا گره‌های کار می‌شود. این نشست به همت «مجمع روانشناسان و مشاوران داوطلب ایران» برگزار و فرصتی فراهم شد تا قصه‌ها و روایت‌های جالب جنگ، سلامت روان و خانواده ایرانی را در حاشیه این نشست تهیه کنیم.

وقتی همه «ایران» می‌شوند

آگاه: پیش از مرور هر روایت از نشست روانشناسان جنگ، بد نیست بگوییم ما با کدام دغدغه‌ها به این نشست رفتیم. اولی مرور مفاهیم جدیدی مانند «امداد روان»، «روانشناسی جهادی»، «روانشناسی مقاومت» و «روانشناسی ایرانی» است که روانشناسان داوطلب فعال در جنگ ۱۲ روزه و جنگ تحمیلی سوم، آرام و بی‌صدا به موازات حضور مردم در خیابان و دفاع جانانه میدان، آن را خلق کردند. یا این دغدغه؛ اکنون که روایت ابرقدرتی ایران نقل محافل بین‌المللی شده، روانشناسی ایرانی می‌تواند در قامت یک الگو و سبکی جدید حرفی برای گفتن به جهان داشته باشد؛ این داده‌ها که مدعی می‌شوند مردم ایران افسرده و ناشادند یا محتواسازی جدید درباره آمار خودکشی، علمی و به واقعیت جامعه ایرانی نزدیک است!
این رویکرد که جنگ با همه بدی‌هایش می‌تواند در افرادی که مراحل عبور از بحران را به درستی طی کنند، «رشد پس از بحران» را رقم بزند، چه می‌گوید؟ خانواده‌های جنگ‌زده چقدر مشتاق به همصحبتی، همراهی و همکاری با روانشناسان بودند؛ اعتمادشان چگونه جلب شد و حالا چه حسی به این خدمات متفاوت جهادی کاملا رایگان دارند؟

از غم میناب تا حماسه «آرش کمانگیر»
نشست روانشناسان جهادی جنگ از ساختمان همایش‌های برج میلاد تهران شروع نشد. از کجا شروع شد؟ از ایستگاه متروی برج میلاد! نشست تخصصی و علمی وسط ایستگاه مترو؟ بله! عجله می‌کنم تا به موقع به سالن برسم. ورودی و خروجی‌های ایستگاه مترو کشدار و بلندبالاست. هرچه راه می‌روی تمام نمی‌شود. سرک کشیدن نور و لمس نسیم بهاری که کمی خلق و خوی تابستانه و گرم به خودش گرفته، یعنی در حال نزدیک شدن به خروجی هستم. روبه‌رویم در کف مترو، در محفظه زیبای شیشه‌ای حدفاصل پله‌های برقی رفت و برگشت، انگار ساحل دریا را در ابعاد یک حوض نقلی جا داده‌اند. صدف‌ها، ستاره دریایی و سنگ‌ها و ماسه‌های بادی ساحلی حال و هوای کرانه خزر و خلیج فارس را در ذهنم تداعی می‌کند.
من اما سنگینم، هنوز درگیر نگاه‌های معصوم، چهره‌های لطیف و کودکانه‌ای هستم که دیده‌ام. تمام درازای سالنی که پشت سر گذاشته‌ام، گالری «غم میناب» بود. در هر قاب عکس، تصویر یکی از شهدای دانش‌آموز نقش بسته بود که با نگاه معصومشان انگار مرا به سمت جلسه بدرقه می‌کردند. من گر گرفته‌ام از غم چشمان معصوم و لبخندهای ملیحی که پشت سر گذاشتم. از صداقت نفس‌گیر آن جمله حک‌شده در گوشه همه قاب‌ها که شفاف می‌پرسد به کدامین گناه از زندگی محروم شدند؟ همین که از مترو خارج می‌شوم، غم آمیخته به حماسه می‌شود؛ چه میدان خوب و بجایی است این میدان «آرش کمانگیر»! با خودم می‌گویم: کمان و کمانگیرها لحظه‌شماری می‌کنند برای گرفتن انتقام خون شهدای کودک و کوچک میناب... در احساساتم، غوغای جنگ زنده شده و به جلسه‌ای می‌رسم که روانشناسان داوطلب درست در روزهای پرخطر جنگ به میدان آمدند.

امام غریب ما را تنها نگذاشت
نشست چند سخنران رسمی دارد. مهمانان و چهره‌هایی از نهادهای مختلف که در چیدن ساز و کار برای شکل‌گیری مفهومی به نام روانشناسی مقاومت و جنگ نقش داشتند. روانشناسان جوان و خبرگان موسپیدکرده این حوزه هم هستند. هر کدام روایت جالبی از ماجرا دارند. برای چند نفر فرصت فراهم شده تا خاطرات و تجربیات آن روزها را مرور کنند. یک روانشناس از نشانه‌های امام رضایی جنگ می‌گوید که خانواده‌های جنگ‌زده بنا به شرایطشان شاید نتوانستند ایام ولادت امام رضا (ع) به مشهد یا مجالس ولادت بروند، اما مگر امام رئوف دلش می‌آید کسی را غمدیده رها کند؟ همین شد که خادمان رضوی با پرچم گنبد به دیدن خانواده‌ها آمدند و حال دلشان را خوب کردند. حرف‌هایش را که خلاصه کنی، می‌رسی به این نقطه که اینجا ایران امام غریب است، یک شعار نیست. یکی از روانشناس‌ها از اهل حکمت بودن مردم ایران و تاثیر آن در تاب‌آوری اجتماعی می‌گوید. وقتی مجلس را خودمانی، اهل فهم و رازدار می‌بیند، از ماجرای یک خواب جالب می‌گوید. اینکه پیش از این ماجرا می‌بیند برای کار مهمی در ساعتی غیر از ساعت نماز وضو گرفته است. او وقتی همراه خانواده به یک هتل که ظاهرا پاتوق خانوادگی‌شان است می‌روند، متوجه می‌شود خانواده‌های جنگ‌زده آنجا میزبانی می‌شوند. مشتاق می‌شود به همکاری و اعلام می‌کند. نکته جالب اینکه روز و ساعت شروع به کار داوطلبانه‌اش دقیقا همان می‌شود که دیده بود. او می‌گوید که این ماموریت مقدس و فرصت امانت خدا برای خدمت است که باید به بهترین شکل انجام شود.

اوج بحران؛ پس از بحران!
یکی دیگر از مهمانان هم نغز و دقیق صحبت می‌کند. می‌گوید حالا که همه دور هم جمع شده‌اند و گرامیداشت روز مشاور و روانشناس را کمی با تاخیر و البته در فراغت آتش‌بس برگزار می‌کنند، اکنون که تجلیل و تکریم می‌شوند پایان کار نیست، بلکه فرصتی برای نفس گرفتن و مهیا شدن برای ادامه راه و طی کردن مرحله اصلی و سخت‌تر کار در حوزه سلامت روان پس از جنگ است. او جمله‌ای کاملا بالغانه دارد که: اوج بحران، پس از بحران خودش را نشان می‌دهد. روانشناس نکته‌سنج درباره این می‌گوید که وقتی از جنگ فاصله می‌گیریم، افراد معمولا از آن هیجان، تب و تاب اولیه خارج می‌شوند و با واقعیت‌ها به طرز شفاف‌تر و بدون تعارف روبه‌رو می‌شوند. آسیب‌ها و فقدان‌ها خودش را بیشتر نشان می‌دهد. این هم فقط برای خانواده‌های اسکان داده شده در هتل نیست، بلکه یک وضعیت عمومی است. بنابراین مراجعه و نیاز به روان‌درمانگری جهادی و رایگان بودن خدمات آن هم در شرایط اقتصادی فعلی بیشتر خودش را نشان می‌دهد.

جنگ مرا از مرگ نجات داد!

علی نوبخت ـ  روان‌درمانگر

جنگ، اتفاق و بحران تلخی است اما من می‌خواهم از نیمه پر لیوان برای شما روایت کنم. جوانی بود که وقتی برای مشاوره به من مراجعه کرد گفت که روز قبل از جنگ، روز آخر زندگی‌ام بود. امیدم را از دست داده بودم. نمی‌توانستم با کسی ارتباط بگیرم، برای همین خیلی منزوی شده بودم. داشتم تصمیم می‌گرفتم که زندگی‌ام را تمام کنم یا نه؟ واقعا لحظه‌های سختی را می‌گذراندم. با شروع جنگ خانه ما و محله صدمه دیده بود. اما وقتی وارد هتل شدم با دیدن حضور مردم، امکانات، خدمات رایگان، سرکشی محبت‌آمیز مسئولان از خانواده‌ها و پذیرفته شدنم در این گروه جدید، احساس کردم زندگی برایم معنا گرفت و انگار دوباره متولد شدم و زندگی‌ام رنگ گرفت. آن جوان به نظر من از پوچی نجات پیدا کرده و احیا شده بود. در مشاوره‌ها متوجه شدم خانواده‌هایی داریم که پدر و مادرشان ایران و پیش ما هستند اما فرزندان خارج از کشورند. متاسفانه با هم قهر بودند. بعد از مشاوره‌های ما و حساسیت شرایط جنگی، این‌ها دوباره به هم نزدیک شدند و رابطه خانوادگی دوباره شکل گرفت.

وقتی اثر مشاوره دوطرفه بود
تجربه ارزشمندی هم داشتم؛ اینکه در خدمت همسر یکی از شهیدان بودم. سعی می‌کردم این سوگ را با کمک هم موفق پشت سر بگذارد. با توجه به اینکه این فرد شرایط سختی داشت و سال قبل هم پدر و برادرش را از دست داده بود، اما توانست با تعارض نقش‌هایی که برایش پیش آمده بود، مسئولیت و نقش‌های مختلف را نسبت به فرزندش بپذیرد. جالب است او مشتاق به مصاحبه بود و می‌گفت: می‌خواهم به طرفداران رضا پهلوی نشان بدهم که ما هستیم اما آنها کجا هستند. ما یک خانواده معمولی بودیم. نه نظامی بودیم نه از مسئولان، اما دشمن با بی‌عقلی جسارت حمله به کشور را پیدا کرد و سرنوشت خانواده‌های بی‌گناه زیادی تغییر کرد. اما یک نکته دیگر از قلم نیفتد که در این جنگ شاهد جوشش و بلوغ معنویات در میدان بودیم. خانواده‌های آسیب‌دیده از جنگ سعی می‌کردند با تکیه به عقایدی که داشتند از این بحران عبور کنند. ما هم از همین نکته کمک می‌گرفتیم برای بهبود حالشان. رویکرد تکیه به معنویات، تقویت روحیه جهادی و مقاومت در این جنگ تقویت شد، هم برای ما هم برای خانواده‌ها.

کاش مادرم دوباره آشپزی کند!

عباس میرزایی ـ  دکترای روانشناسی

روایت من از حضورم در جنگ این است که روایت ما روایت بودن است، هم ما در کنار خانواده‌ها هم خانواده‌ها در کنار ما. واقعیت این است که باید درک کنیم وقتی چیزی را از کسی می‌گیرند آن هم با زور و خشونت، او احساس می‌کند دنیا سر جایش نیست. دنیا مثل قبل امن نیست. ما بودیم تا دوباره شرایط زندگی برایشان فراهم شود. در هتل‌ها امکاناتی مثل آرایشگری، خشکشویی و... فراهم بود. افراد کنار هم غذا می‌خوردند و در کل دوباره به دنیا اعتماد می‌کردند و می‌گفتند که انگار کسانی هستند که می‌توانند ما را به روال و نظم زندگی قبل از جنگ نزدیک کنند. در واقع این افراد قبل از اینکه دوباره به خانه‌هایشان برگردند به زندگی برمی‌گشتند. برای مثال یکی از افراد اسکان داده شده در هتل به من می‌گفت: می‌دانی چه چیزی حالم را خوب می‌کند؟ اینکه برگردیم خانه، دوباره سفره پهن کنیم و غذایی را بخورم که مادرم می‌پزد. من سعی کردم خیلی به این نکته توجه کنم که هتل و شرایط خانواده‌هایی که از جنگ آسیب دیده بودند، اتاق درمان نیست و قرار نیست گذشته‌شان را عمیقا واکاوی کنیم. گاهی درمان یعنی اینکه ببینیم آن فرد دقیقا چه نیازی دارد و باید درک شود.

مشاوره زیر سایه پدافند
عزیزی می‌گفت که تاریخ ایران پر از حماسه است و... من فقط به او گفتم حرفت کاملا درست است اما تا به حال شده سقف خانه‌ات چکه کند؟ این افراد خانه و زندگی‌شان را از دست داده‌اند، با این وجود پای این کشور ایستاده‌اند. پس ادبیاتمان در برابر این افراد مهم است. باید بر مبنای درک باشد. رهبر شهیدمان در نشستی با مسئولان پس از شهادت شهید حججی گفتند که مهم‌ترین مسئولیت شما تقویت روحیه حماسی است. مهم‌ترین زمینه تقویت این روحیه هم قبل از جنگ است تا با کمک اصول روانشناسی ایجاد شود، با وجود اینکه واژه حماسه در ادبیات روانشناسی دنیا چندان وجود ندارد. ما در این زمینه دست بازی داریم. حتی پیش از روان‌درمانی، ما در ادبیاتمان حماسه داریم. به شاهنامه نگاه کنید، شاید ترکیب شاهنامه ما با عاشورا و کربلا بهترین نوع حماسه را ایجاد کند.
ما در هتل محل خدمتمان روانشناسی داریم که فردی چندان مذهبی نیست. او اما در حرفه ما فرد زبده‌ای است و برای مشاوره با او در شرایط عادی باید ۶ ماه قبل نوبت گرفته باشید. هتل اسکان خانواده‌ها در نقطه استراتژیکی بود، مدام صدای پدافند می‌آمد و هر لحظه ممکن بود هتل را هم بزنند. گفتم با این موضوع مشکلی نداری؟ می‌خواهی اینجا نباشی؟ گفت: اینجا نباشم، کجا باشم؟ رفتار او هم نمودی از همین روحیه حماسی است.

من اصلا تو را درک نمی‌کنم...
ما سعی کردیم همراه غم و شادی مردم باشیم. آقایی در هتل داشتیم که همسرش باردار بود و قرار بود ایام جنگ بروند اطراف تهران. خانواده همسرش آمده بودند منزلشان که همه با هم بروند. یک‌دفعه صدای انفجار می‌شنود. فکر می‌کرده خانه‌های اطراف را زده‌اند اما وقتی رسیده، دیده بود که اصلا اثری از ساختمان‌شان نیست. بعد از ۲۴ ساعت اعضای پیکر خانواده را پیدا کرده بودند. گفت به خانواده خودم نگفتم دارم پدر می‌شوم. می‌خواستم لحظه سال تحویل غافلگیر و خوشحالشان کنم. حالا چه فایده‌ای دارد؟ هنوز نمی‌دانستیم جنسیت بچه چیست و برایش کلی اسم انتخاب کرده بودیم. به او گفتم چه چیزی لازم داری؟ گفت: فقط یک اتاق می‌خواهم که با خودم خلوت و استراحت کنم. یک ماه تمام است که در بهشت زهرا (س) کنار مزار همسرم بودم. یک ماه است که نتوانسته‌ام بخوابم. سه بار از سر کار که برگشتم رفتم سر کوچه‌مان و به خودم گفتم کجا می‌روی؟ تو که دیگر نه زن داری نه زندگی. من تنها چیزی که به او گفتم این بود که: ببین من اصلا نمی‌توانم حال تو را درک کنم. من هم خانه و زندگی‌ام را دارم هم همسرم هست. همه چیز زندگی‌ام سرجایش مانده. همین جمله صادقانه ما را به هم نزدیک‌تر کرد...

سنجش برای خدمت بهتر

محمدجواد فهیمی‌فر ـ  روانشناس داوطلب

ما هم مثل همه مردم درگیر جنگ شدیم و در آن روزهای اول، شرایط سخت را طی می‌کردیم. همیشه این سوال در ذهنم بود که کاری از دستم برمی‌آید؟ قدمی بردارم و منفعل نباشم. در گروه همکاری با فراخوان حضور داوطلبانه روبه‌رو شدم. کار روان‌درمانگری اگر بخواهد به صورت استاندارد پیش برود، شما به هیچ وجه امکان این را ندارید که به هر دلیلی بین افراد فرق قائل شوید و خدمات‌تان را بر این مبنا طبقه‌بندی کنید. برای حضورمان هم گزینش حرفه‌ای اتفاق افتاد تا افرادی انتخاب شوند که مجوز رسمی دارند و می‌توانند به سوالات تخصصی پاسخ دهند. روانشناسانی انتخاب شدند که وابستگی خاصی به ایران دارند.

روانشناسی رشد کرد
قدم به قدم این کار برایم رشد بود، از همان لحظه که به جای اینکه در خانه بنشینم و منفعل فقط اخبار را دنبال کنم تا آن لحظه که رفتم در کنار خانواده‌ها، توانمندی، مقاومت، صبر و قدرتشان را دیدم، برای خودم خیلی آموزنده بود. افرادی که زندگی، سلامتی یا خانواده‌شان آسیب دیده بود اما تلاش می‌کردند قدمی برای خانواده و حتی کشورشان بردارند. من در مشاوره‌ها مدام به افراد می‌گفتم: وقتی می‌بینم در این شرایط شما این‌قدر خوب عمل می‌کنید، خودم متاثر می‌شوم. حضور در کنار این خانواده‌ها باعث توسعه روحی و فردی خودم شد، مثل کلاس درس بود. تجربیاتی که بتوانم در کنار افراد در موقعیت‌های بحرانی‌تر زندگی‌شان باشم. این تجربه ارزشمندی است که با هیچ عدد و رقم و قیمتی قابل ارزش‌گذاری نیست.

مردم ایران واقعا فرق دارند
تجربه خودم قبل از این جنگ این‌طور بود که وقتی می‌گفتند مردم ایران با بقیه جهان فرق دارند و متمایزند، با خودم می‌گفتم ما هم مردمیم، مردم یک کشور دیگر هم مردم هستند، اما وقتی در موقعیت جنگ قرار گرفتم و واکنش افراد را در موقعیت‌های مختلف دیدم، اینکه چطور از هر فرصت برای کمک به هم و در کنار هم ماندن استفاده می‌کنند، نظرم تغییر کرد. مثلا همکارانم که متوجه می‌شدند در محل اسکان خانواده‌ها در هتل هستم می‌پرسیدند که آنها چطور می‌توانند کمک کنند؟ آن‌قدر این پیگیری‌ها زیاد بود که حتی نمی‌توانستم پاسخ بدهم و حیرت کردم.

ما مثل ققنوسیم...

مریم اعظمی ـ  روان‌درمانگر

از سال ۱۳۹۸ با دریافت مجوز رسمی، به طور حرفه‌ای کارم را شروع کردم. یک نکته جالب درباره شایعاتی حول محور اینکه مردم ایران در حوزه سلامت روان مشکلات زیادی دارند، باید بگویم که چون پایش و آمار رسمی برای آن وجود ندارد، سندیت ندارد. مشاهدات ما، حداقل در جمع مهمانان مستقر در هتل‌ها، این ادعا را تایید نمی‌کند. چیزی که این خانواده‌ها تجربه کردند، از دست دادن‌ها بوده و کمترین آن، از دست دادن محل سکونت، زندگی و منزلشان است. این نه به آن معنا که مهم نیست یا کوچک است، بلکه برعکس یعنی کمترین آسیبی که دیده‌اند این‌قدر جدی و مهم بوده. واژه «کمترین» که می‌گویم در قیاس با از دست دادن یک عزیز است. ما بررسی می‌کردیم که فرد یا اطرافیانش آسیب دیده‌اند یا نه؟ در محل بوده؟ دچار موج‌گرفتگی شده؟ اگر زیر آوار بوده، به چه شکل نجات پیدا کرده؟ یا متاسفانه عزیزی از دست داده یا نه؟ مشاهدات ما این‌طور نشان می‌داد که این افراد، مثل درآمدن ققنوس از خاکسترش، دوباره زندگی را به جریان می‌انداختند و این ما را به وجد می‌آورد. روحیه، سلحشوری افراد و اتصال دوباره‌شان به ریشه‌ها و معنایی که داشتند و روزمرگی زندگی آن را کمرنگ کرده بود، باعث شده بود روحیه شاکرانه و خوبی داشته باشند. ما زنده‌تر شدن امید را برخلاف تصورها می‌دیدیم.
ادعاها با واقعیت فرق دارد
انسجام جالب و خوب بین مردم، شادی درونی این خانواده‌ها را هم بیشتر می‌کرد. خانم دکتری در هتل محل خدمتم هست که خودش روانشناس کودک است و منزلش در جنگ آسیب دیده و در هتل مستقر شده، ابراز تمایل کرد که می‌خواهد با ما همکاری کند. ارتباطی که با کودکان آسیب‌دیده داشتند، مثل اضطراب، صداهراسی و... حضورشان کم‌نظیر بود. دیروز هم یکی دیگر از مهمانان هتل به من گفت که من مشاور خانواده‌ام و اینجا مستقرم، اگر می‌شود به من بگویید چطور می‌توانم کمک کنم؟ فکر می‌کنم این را در کمتر جوامعی شاهدیم که انسان‌ها خودشان بیایند پای کار، با وجود اینکه خودشان آسیب دیده هستند. این کمک‌های همدلانه امید و شادی را در آنها افزایش می‌دهد. با غمشان به سبکی دیگر، از موضع امدادکننده، روبه‌رو می‌شوند. این ویژگی در جامعه افسرده، غمگین و با امید پایین مشاهده نمی‌شود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.