آگاه: در چنین وضعیتی، کتاب دیگر صرفا یک کالای فرهنگی نیست، بلکه آخرین سنگر تمرکز تمدنی است؛ و این دقیقا همان نقطهای است که بسیاری از سیاستگذاریهای فرهنگی در ایران از فهم آن بازماندهاند. ما سالها درباره «ترویج کتابخوانی» سخن گفتهایم، اما کمتر پرسیدهایم که آیا ساختار زیست روزمره انسان معاصر اساسا امکان کتابخوان شدن را باقی گذاشته است یا نه. جامعهای که اقتصاد توجه در آن بهصورت کامل در اختیار شبکههای اجتماعی، الگوریتمهای تحریکگر و رسانههای مبتنی بر مصرف آنی قرار گرفته، طبعا بهسمت ادراکات کوتاهبرد، حافظههای کمدوام و فهمهای غیرلایهای میل میکند؛ در این فضا، کتابخوانی نه یک «عادت»، بلکه نوعی مقاومت معرفتی است.
تجربه کشورهایی که توانستهاند مطالعه را به بخشی از عادت عمومی تبدیل کنند نیز دقیقا از همین نقطه آغاز میشود. در آن کشورها مسئله صرفا توسعه کتابخانه یا افزایش تولید محتوا نبوده، بلکه بازطراحی «اکوسیستم فرهنگی تمرکز» در دستور کار قرار گرفته است؛ به این معنا که مدرسه، خانواده، رسانه، نظام آموزشی و حتی معماری شهری، همگی در خدمت شکلگیری سوژهای قرار گرفتهاند که توانایی ماندن بر یک متن، تعلیق شتاب ذهنی و تحمل پیچیدگی را داشته باشد. در واقع، آنچه این کشورها تولید کردهاند، صرفا جامعه کتابخوان نیست، بلکه جامعهای است که هنوز توانایی «تفکر ممتد» را از دست نداده است.
اینجاست که باید از یک سوءفهم مهم عبور کرد؛ کتابخوانی را نمیتوان با توصیه اخلاقی یا تبلیغات مناسبتی احیا کرد. پروژه جریانسازی مطالعه، پروژهای عمیقا انسانشناختی و حتی سیاسی است، زیرا با نحوه تولید سوژه اجتماعی نسبت مستقیم دارد. اگر ساختارهای رسانهای مدام انسان را به مصرف سریع، واکنش فوری و هیجان کوتاهمدت سوق دهند، هر میزان نمایشگاه کتاب، بن خرید یا کمپین فرهنگی، نهایتا اثری مقطعی خواهد داشت. در حقیقت ما با نوعی «استعمار ادراکی» مواجهیم که در آن، ذهن انسان پیش از آنکه فرصت استقرار بر یک مفهوم را پیدا کند، به محرک بعدی پرتاب میشود. شاید مسئله اصلی این نباشد که مردم کتاب نمیخوانند، بلکه اینکه اساسا دیگر «نیاز وجودی» به کتاب در آنان فعال نشده است. در سنت علمی و حوزوی ما، کتاب بخشی از سلوک معرفتی انسان محسوب میشد. وقتی درباره سیره علما و فضلا سخن میگوییم، نباید صرفا به تعداد ساعات و صفحات مطالعه آنان اکتفا کنیم؛ مسئله مهمتر، نوع نسبت وجودی آنان با متن بود. برای بسیاری از بزرگان سنت علمی اسلامی، خواندن کتاب نوعی مجاهده ذهنی، تهذیب ادراکی و حتی تمرین اخلاقی تلقی میشد. در حقیقت آنان کتاب را نمیخواندند تا صرفا «اطلاعات» کسب کنند، بلکه از خلال متن، خود را بازسازی میکردند.
فقدان این تلقی، یکی از دلایل بنیادین افول فرهنگ مطالعه در جهان معاصر است. امروز کتاب در رقابت با سرگرمی سنجیده میشود؛ طبیعی است که در چنین میدانی شکست بخورد، زیرا کتاب اساسا برای تحریک آنی طراحی نشده است. کتاب، انسان را کند میکند و این کند شدن دقیقا همان چیزی است که تمدن رسانهای امروز تحمل آن را ندارد. بنابراین، اگر بخواهیم جریان مطالعه در ایران احیا شود، باید پیش از هر چیز «منزلت معرفتی کتاب» را بازسازی کنیم، نه صرفا بازار آن را.
از همین منظر، راهکارهای تقویت مطالعه نیز باید از سطح اقدامات ویترینی فراتر برود. نخستین مسئله، بازآرایی نظام آموزشی است؛ نظامی که اکنون بیش از آنکه بر فهم عمیق متن استوار باشد، بر انباشت داده و حافظه آزمونمحور تکیه دارد. دانشآموزی که سالها متن را فقط برای امتحان میخواند، بهسختی میتواند بعدها با کتاب رابطهای آزاد و زنده برقرار کند. دوم، باید الگوهای زیسته مطالعه بازتولید شوند؛ جامعه زمانی به مطالعه گرایش پیدا میکند که نخبگان، روحانیون، استادان و چهرههای مرجع، کتاب را نه در مقام تزئین هویتی، بلکه در مقام یک ضرورت حیاتی تفکر بازنمایی کنند. فاصله گرفتن نخبگان از زیست کتابمحور، بهمراتب مخربتر از گرانی کاغذ است.
در کنار اینها، مسئله اقتصاد کتاب نیز واقعی و جدی است، اما مواجهه با آن نباید صرفا یارانهای باشد. توسعه کتابخانههای محلی هوشمند، اشتراکهای عمومی مطالعه، شبکههای مبادله کتاب، حمایت از نشر دیجیتال عمیق و نه صرفا مصرفمحور و ایجاد حلقههای خوانش جمعی، میتواند هزینه دسترسی را کاهش دهد، بیآنکه شان کتاب به یک کالای مصرفی تنزل پیدا کند. همچنین باید میان «رسانه» و «کتاب» نسبت تازهای تعریف کرد؛ بهجای تصور تقابل مطلق، میتوان از ظرفیت رسانه برای هدایت ذهن بهسوی متنهای عمیق بهره گرفت، مشروط بر آنکه رسانه صرفا در منطق کلیک و تحریک باقی نماند.
نهایتا مسئله کتاب در ایران، مسئله آینده عقلانیت اجتماعی است. جامعهای که توانایی خواندن متنهای بلند، پیچیده و چندلایه را از دست بدهد، بهتدریج قدرت تحلیل تاریخی، تشخیص راهبردی و مقاومت شناختی خود را نیز از دست خواهد داد. افول مطالعه، صرفا یک آسیب فرهنگی نیست؛ نشانهای است از تغییر در ساختار ادراک جمعی و شاید خطرناکترین بخش ماجرا همین باشد که جامعه، پیش از آنکه متوجه شود دیگر کتاب نمیخواند، توانایی فهمیدن اینکه چرا باید کتاب بخواند را از دست بدهد.
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۰
کد مطلب: ۲۲٬۲۶۶
امروزه «دسترسی» به دانش تقریبا به ارزانترین و فراگیرترین وضعیت تاریخی خود رسیده، اما «تمرکز معرفتی» انسان، بهویژه در جوامعی که زیر فشار انبوهی از محرکهای رسانهای زیست میکنند، به یکی از کمیابترین سرمایههای تمدنی تبدیل شده است؛ گویی مسئله امروز دیگر فقدان کتاب نیست، بلکه فرسایش ظرفیت درنگ بر کتاب است. اغلب، بحران کتابخوانی را به سطح آمار تیراژ، قیمت کاغذ یا کاهش سرانه مطالعه تقلیل میدهند، حال آنکه مسئله، عمیقتر از یک بحران مصرف فرهنگی است و باید آن را در سطح «اختلال در رژیم ادراکی جامعه» فهم کرد؛ یعنی جامعهای که بهتدریج از زیست مبتنی بر تأمل، تعمق و پیوستگی ذهنی، بهسوی نوعی ادراک تکهتکه، شتابزده و واکنشی رانده شده است.
نظر شما