مرضیه کیان، خبرنگار: شهرهای ما روزگاری با صدای نفس‌های آدم‌هایش کوک می‌شد. پیش از آنکه دکمه‌های دیجیتال و فلش‌مموری‌ها فرمانروای مطلق گلدسته‌ها شوند، هر صبح، غروب و سحر، سمفونی بی‌نظیری از حنجره‌های خسته اما عاشق بر فراز پشت‌بام‌ها طنین‌انداز می‌شد.

سکوت گلدسته‌ها؛ پایان عصر حنجره‌های طلایی

آگاه: فرا رسیدن سالگرد درگذشت مردانی با حنجره‌های استثنایی همچون رحیم مؤذن‌زاده، تنها یادآور فقدان یک صدای اسطوره‌ای نیست، بلکه آینه‌ای است که در آن تصویر تاریک و رو به فراموشی «فرهنگ مؤذن بودن» را تماشا می‌کنیم. ما در دل تکنولوژی و انحصار صداهای بی‌نقص، سنتی هزارساله را گم کرده‌ایم؛ سنتی که در آن، اذان گفتن وظیفه‌ای فردی، عاشقانه و برخاسته از دل تک‌تک خانه‌ها بود. امروز اما، آسمان شهرها خالی از آوای انسانی همسایگان ماست و مساجدمان به دستگاه‌های پخشی بدل شده‌اند که حتی برای بیداری سحرگاهان نیز نای دمیدن در بوق‌های فلزی خود را ندارند. این یادداشت، سوگنامه‌ای است برای فرهنگی که در سکوت، میان آپارتمان‌های سر به فلک کشیده جان داد.


سمفونی غروب بر بام‌های کاهگلی
برای درک عمق فاجعه‌ای که بر سر یک فرهنگ عامه آمده است، باید چشمانمان را ببندیم و به چند دهه قبل بازگردیم. در معماری قدیم شهرهای ایران، پشت‌بام‌ها تنها پوششی برای در امان ماندن از برف و باران نبودند؛ آنها امتداد حیات اجتماعی و معنوی یک محله به شمار می‌رفتند. در آن روزگار، فرهنگ مؤذن بودن در انحصار قشر خاصی قرار نداشت. هر خانه‌ای برای خود یک گلدسته بالقوه بود و هر پدربزرگ، پدر یا حتی جوان نوجوانی، یک مؤذن.
هنگام فرارسیدن اوقات شرعی، نیازی نبود کسی منتظر صدای بلندگوی مسجد محله بماند. مردان، دست از کار می‌کشیدند، وضو می‌گرفتند و پله‌های باریک پشت‌بام را بالا می‌رفتند. دست‌ها روی گوش قرار می‌گرفت، سینه سپر می‌شد و رو به قبله، صدایی در فضا می‌پیچید که شاید از منظر اصول موسیقی‌شناسی پر از ایراد بود، شاید تحریرهای هنرمندانه نداشت، اما سرشار از خلوص بود. در یک محله، ده‌ها صدای مختلف با زیر و بم‌های متفاوت با فاصله چند ثانیه از هم بلند می‌شد. یکی صدایش زنگ‌دار بود، دیگری با لرزش پیری می‌خواند و آن یکی با شور جوانی. این تنوع آوایی، یک اعلام حضور جمعی بود؛ پیامی که می‌گفت دین و مناجات، در تار و پود زندگی روزمره جریان دارد و نیازی به واسطه ندارد. مؤذن بودن، نشانه‌ای از شرافت، اعتبار و هویت یک فرد در محله بود.

انحصار حنجره‌ها؛ وقتی اذان کادوپیچ شد
با ورود رادیو و فراگیر شدن رسانه‌های جمعی، اتفاقی شگرف در حوزه صداهای مذهبی رخ داد. آرام آرام، حنجره‌های طلایی و نوابغی در عرصه مداحی و اذان‌گویی ظهور کردند. اساتیدی که اذان را نه تنها با خلوص، که در اوج تکامل موسیقیایی، در دستگاه‌ها و گوشه‌های بی‌نظیر آوازی اجرا می‌کردند. سالگرد بزرگانی چون رحیم مؤذن‌زاده که صدایی فرازمینی و قدرتی جادویی در حنجره داشتند، بهانه‌ای است تا به این نقطه عطف تاریخی نگاه کنیم.
این صداهای بی‌بدیل، ضبط شدند، از رادیوها پخش شدند و به سرعت قلب‌ها را تسخیر کردند. اما این زیبایی بی‌نقص، یک عارضه جانبی پنهان و تلخ داشت: «کمال‌گرایی در شنیدن اذان». به مرور زمان، ناخودآگاه جمعی جامعه به این نتیجه رسید که اذان گفتن، کار هر کسی نیست. وقتی می‌توان اذان را با صدای ملکوتی و بی‌نقص اساتید بزرگ از رادیو شنید، چرا باید به صدای خش‌دار و معمولی همسایه گوش داد؟ 
این‌گونه بود که فرهنگ عمومی مؤذن بودن، آرام آرام عقب‌نشینی کرد. آدم‌های معمولی، شرم کردند که صدایشان را در برابر آن حنجره‌های افسانه‌ای آزاد کنند. اذان از یک «عمل مشارکتی و عمومی» به یک «محصول انحصاری و حرفه‌ای» تبدیل شد. موذن‌ها دیگر همسایگان ما نبودند، بلکه ستاره‌های دست‌نیافتنی بودند که تنها از قاب بلندگوها و رادیوها با ما سخن می‌گفتند.

یک غریبه روی پشت‌بام؛ مرگ یک سنت
امروز اگر کسی بخواهد آن سنت قدیمی را زنده کند، با واکنشی عجیب و شاید ترسناک از سوی جامعه مواجه می‌شود. تصور کنید در یکی از همین عصرهای پرترافیک و شلوغ امروزی، مردی در بالکن آپارتمان خود یا روی ایوان خانه‌اش بایستد، دست‌هایش را روی گوش بگذارد و با صدای بلند شروع به اذان گفتن کند. واکنش‌ها چه خواهد بود؟
اولین بازخورد، تعجب است. عابران می‌ایستند و با حیرت به او نگاه می‌کنند. همسایه‌ها از پنجره‌ها سرک می‌کشند. در قدم بعدی، احتمالا پچ‌پچ‌ها شروع می‌شود. عده‌ای او را به خودنمایی متهم می‌کنند، عده‌ای دیگر ممکن است فکر کنند او تعادل روانی خود را از دست داده است. حتی بعید نیست در جوامع آپارتمانی امروزی، مدیر ساختمان به دلیل «ایجاد مزاحمت صوتی» به او تذکر جدی بدهد!
فرهنگ مؤذن بودن چنان متروک و غریب شده است که اجرای آن در فضای عمومی جامعه امروزی، یک هنجارشکنی محسوب می‌شود. ما به جایی رسیده‌ایم که مناجات فردی با صدای بلند را نمادی از جنون یا ریاکاری می‌دانیم. دین‌داری و مناسک آن در پستوهای خانه‌ها و در نهایت به دیوارهای بسته مساجد محدود شده است. انسان امروزی ترجیح می‌دهد اپلیکیشن اذان‌گوی تلفن همراهش با صدای ملایم، فرا رسیدن وقت نماز را یادآوری کند، اما صدای زنده همسایه‌اش را نشنود. این را هم در نظر بگیرید که همان صدای اذان موبایلش را هم در جمع قطع می‌کند! این تغییر ذائقه، نشان‌دهنده یک تغییر بزرگ در سبک زندگی و انزوای اجتماعی ماست. ما دیگر تمایلی به شنیدن صدای نفس و حیات یکدیگر نداریم.

مساجد دیجیتال و حسرت بیداری سحرگاه
عقب‌نشینی فرهنگ مؤذن بودن تنها به خانه‌ها محدود نماند؛ این ویروس به جان مساجد نیز افتاده است. مسجد که روزگاری پایگاه اصلی صداهای زنده و حنجره‌های گرم بود، امروز به بی‌روح‌ترین شکل ممکن اداره می‌شود. در بسیاری از مساجد شهر، دیگر حتی خادم مسجد هم زحمت ایستادن پشت میکروفون را به خود نمی‌دهد. یک دستگاه پخش صوت فلش‌خور، یک تایمر دیجیتال و چند کلیک ساده، جایگزین نفس گرم انسان شده است.
رادیو را روشن می‌کنند، میکروفون را جلوی آن می‌گذارند، یا دکمه پخش یک فایل صوتی از پیش ضبط شده را می‌فشارند. صدایی که از بلندگوی این مساجد پخش می‌شود، هیچ ارتباطی با حال و هوای آن لحظه، آن محله و آن آدم‌ها ندارد. یک صدای مکانیکی و تکراری که هر روز بدون هیچ احساسی پخش می‌شود.
اما فاجعه‌بارترین بخش این ماجرا، مرگ خاموش «اذان صبح» است. اگر در دهه‌های گذشته صدای اذان صبح، زنگ بیداری شهر و نویدبخش آغاز یک روز پر برکت بود، امروز به ندرت می‌توان صدای اذان صبح را در شهرها شنید. بهانه‌های مختلفی از جمله «رعایت حال همسایگان»، «بیماران» و «افراد سالمند» باعث شده تا بلندگوهای مساجد در هنگام سحر کاملا خاموش بمانند یا صدای‌شان به قدری کم شود که از شبستان مسجد فراتر نرود.
ما حق شنیدن صدای اذان در خلوت سحرگاهی را از خود دریغ کرده‌ایم. نسلی در حال بزرگ شدن است که تجربه بیدار شدن با صدای زنده یک مؤذن در گرگ و میش صبح را ندارد. آنها بیداری صبح را با زنگ‌های خشن ساعت‌های کوکی یا آلارم‌های استرس‌زای موبایل می‌شناسند، نه با ندای آرام‌بخش دعوت به رستگاری.

پایان یک فرهنگ
فرهنگ مؤذن بودن، فقط ادای کلماتی با صدای بلند نبود؛ تمرین شجاعت، اعلام همبستگی اجتماعی و زنده نگه داشتن روح معنویت در کالبد شهر بود. ما با حرفه‌ای کردن بیش از حد مناسک مذهبی و سپردن آنها به دستگاه‌های دیجیتال، روح این مناسک را گرفتیم. یادآوری نام‌های بزرگی که روزگاری با صدایشان جهان را مسحور می‌کردند، نباید ما را به مصرف‌کنندگان صرف صداهای ضبط شده تبدیل کند.
مرگ فرهنگ مؤذن بودن، داستان تلخ جامعه‌ای است که ترجیح می‌دهد به جای تولید صدا، تنها شنونده باشد؛ جامعه‌ای که پشت‌بام‌هایش پر از دیش‌های ماهواره و کولرهاست، اما از یک حنجره که بی‌پروا و عاشقانه با آسمان سخن بگوید، خالی است. ما در هیاهوی بوق ماشین‌ها و آلارم‌های دیجیتال، اصیل‌ترین نغمه انسانی شهرمان را گم کرده‌ایم و شاید روزی بیدار شویم که دیگر هیچ گلویی، جرات فریاد زدن نام آسمان را در کوچه‌های زمین نداشته باشد.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.