مرضیه کیان، خبرنگار: ششمین هفته است که مسافر کوچه‌های بهشت زهرا (س) و قطعه ۴۲ شده‌ام. حکایت امروز ما، قصه تلخ اما حماسی بامداد بیست‌وسوم خرداد است. روایتی از پارسا منصورهزارجریبی، جوان ۲۶ ساله و گروهبان دوم وظیفه ارتش که تنها پنج ماه از خدمتش می‌گذشت. جوانی پرشور که در خواب ناز بود و با پهپاد کینه‌توزانه دشمن، از رختخواب خانه به بالاترین درجات آسمان پر کشید و نامش برای همیشه جاودانه شد.

بمب انرژی باشگاه پدل در قطعه ۴۲

آگاه: تهران خان! گوش بسپار به این نقل تازه که با دفعات قبل حسابی توفیر دارد. امروز نمی‌خواهم از روزهای شلوغ و آفتاب داغت بگویم. امروز نمی‌خواهم از هیاهوی بازار و چنارهای قدکشیده خیابان‌هایت دم بزنم. امروز می‌خواهم دست تو و تمام عالم را بگیرم و ببرم به دل تاریکی شب. به ساعت ۳:۲۰ دقیقه بامداد. همان ساعتی که پرنده در آشیانه پر نمی‌زند، همه در خواب شیرین هستند و سکوت سنگینی روی پهنه این شهر سایه انداخته است. خوابی که قرار بود بستر آرامش باشد، اما بستر خون و خاکستر شد.
تو خودت به چشم دیدی که آن شب چه آتشی از آسمان بارید. دشمن که جرأت رویارویی در میدان مردان را نداشت و نامردی در ذاتش ریشه دوانده، نیمه‌شب پهپاد فرستاد تا جان دانشمند هسته‌ای این آب و خاک، دکتر ذوالفقاری را در تاریکی بگیرد. اما این لاشخور آهنی، سقف خانه همسایه را هم شکافت و آوار مرگ شد روی سر خانواده هزارجریبی. امان از این آوار بی‌مروت که فرق پیر و جوان را نمی‌شناسد.
نقال می‌گوید و دلش خون است؛ رامین، پدر پارسا، با صدایی که از بغض و خاکستر پر شده، آن شب شوم را روایت می‌کند. می‌گوید پارسای رعنا، آن جوان سروقامت ۲۶ ساله، از اول بهمن ۱۴۰۳ رفته بود خدمت سربازی تا دینش را به این خاک ادا کند. آن شب نحس، مرخصی گرفته بود تا کنار خانواده باشد و بوی خانه را نفس بکشد. طبقه سوم خانه آنها درست هم‌تراز پشت‌بام خانه دکتر بود. موج انفجار چنان بیداد کرد و چنان غریوی کشید که پارسا، همان جا در بستر خواب به شهادت رسید. بی‌آنکه حتی بتواند کلامی بگوید. پدر و مادر از زیر خروارها خاک و سنگ و شیشه خرد شده، با هزار خون دل و دستانی لرزان بیرون آمدند تا جگرگوشه خود را نجات دهند، اما دریغ و درد که کار از کار گذشته بود. نفس پسر ایران برای همیشه بند آمده بود و روحش پر کشیده بود سمت آسمان. روزگار عجب بازی‌های غریبی دارد. پدر با چشمانی که حالا چشمه خون است، می‌گوید سه بهانه دست به دست هم داد تا پارسای ما آن شب در آن اتاق باشد. اول اینکه خودش برای گرفتن مرخصی حسابی اصرار کرده بود؛ انگار بوی وصل به مشامش رسیده بود. دوم اینکه تا ساعت دوونیم نیمه‌شب با رفقایش بیرون بود. رفقا گفتند بمان، شب دراز است و قلندر بیدار، اما انگار یک نیروی غیبی او را سمت خانه می‌کشید. آمد تا روی تخت خودش، به دیدار پروردگارش برود.
پارسا برای اهل خانه، فقط یک پسر نبود، عصای دست و رفیق شفیق پدر و مادرش بود. با هم می‌خندیدند، با هم ورزش می‌کردند و پایه تمام خوشی‌های هم بودند. پدر با حسرتی که کوه را می‌شکافد و سنگ را آب می‌کند، از شبی می‌گوید که پسر برایشان بلیت کنسرت «حامیم» گرفت و گفت بروید و جوانی کنید، غصه دنیا را نخورید. پدر می‌گوید ما حتی اسم خواننده را نشنیده بودیم اما رفتیم و غرق شادی شدیم؛ غافل از اینکه این خنده‌ها، پیش‌درآمد گریه‌هایی به وسعت یک عمر است.
پارسا یک پارچه آقا بود، بمب انرژی بود. مهندسی پزشکی خوانده بود در دانشگاه آزاد تهران مرکز. سامان پیوندی، رفیق گرمابه و گلستانش، با دلی پاره‌پاره می‌گوید پارسا کوه انگیزه بود. ورزشکار حرفه‌ای بود، تنش مثل پولاد بود. از اسکی و تنیس گرفته تا بدنسازی و این اواخر پدل. در رشته پدل رتبه کشوری داشت و حتی شب‌ها بعد از خستگی پادگان می‌رفت باشگاه تا تمرین کند و عرق بریزد. سامان می‌گوید همین هفته پیش او را در باشگاه دیده و کلی برای کار جدید و آینده روشن نقشه کشیده‌اند، اما حالا با رفتن پارسا، نیمی از جان سامان هم از کالبدش رفته و زیر خاک خوابیده است. اما بشنو از عشق این جوان به خاک پاک وطن که مو بر تن سیخ می‌کند. تهران جان! پارسا عاشق ایران بود، عاشق این آب و خاک. شاهنامه می‌خواند و تتوی حکیم ابوالقاسم فردوسی را روی بازویش حک کرده بود تا نشان دهد ریشه در چه حماسه‌ای دارد. عاشق شهدای دفاع مقدس بود و طوری از عملیات‌ها و حماسه خونین خرمشهر حرف می‌زد که انگار خودش در سنگرها تفنگ به دست جنگیده و بوی باروت را نفس کشیده است. ارادت خاصی به شهید صیادشیرازی داشت، می‌گفت مردانگی یعنی صیاد. در گوشی‌اش یک فایل صوتی یادگار مانده که با لحنی مردانه، پر از درد و غیرت، به دوستش می‌گوید: «همت‌ها رفتند، ما موندیم.»
حالا وصیتش را بشنو که جگر را به آتش می‌کشد و سنگ را به گریه می‌اندازد. پارسا همیشه با خنده و شوخی به پدرش می‌گفت: «بابا! وقتی من مردم، روی سنگ قبرم بنویسید پسر ایران و لوگوی پرسپولیس را هم کنارش بتراشید.» پدر هم با خنده و دل‌گرمی جواب می‌داد: «پسرجان! خدا نکنه، من که نباید برای تو سنگ قبر بخرم! تو باید عصای دست من باشی.» اما تهران! دیدی که چرخ گردون چه کرد؟ دیدی چگونه گلچین روزگار، این نوگل خندان را چید؟
اما ختم کلام؛ ما بیداریم. دل‌مان از داغ پارساها خون است، اما می‌دانیم این خون‌های پاک، پای ریشه‌های این خاک ریخته می‌شود تا درخت غیرت و مردانگی در این سرزمین هرگز خشک نشود. پارسا در ۲۶ سالگی رفت، در اوج جوانی و طراوت، اما نامش به عنوان پسر اصیل ایران روی سینه ستبر تو حک شد. بگذار دشمن نامرد، خفاش‌وار در تاریکی شب موشک بیندازد و پهپاد روانه کند، ما فرزندان روشنی هستیم. بلند شو ایران! قد علم کن و به این پسران حماسه‌ساز و خون‌های پاکشان افتخار کن که تا این جوانان هستند، پشت این آب و خاک به خاک نخواهد رسید!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.