روایت آب، روایت تلخی است از ظلمی که از همان ابتدا بر کاروان حسین (ع) تحمیل شد. در کتاب «ماه به روایت آه»، مرحوم ابوالفضل زرویی‌نصرآباد، از زبان «شبت‌بن ربعی» فرمانده پیادگان سپاه کوفه، ماجرای بستن آب فرات بر حسین و یارانش را روایت می‌کند؛ روایتی از تناقض‌های یک سرباز که سال‌ها در رکاب علی جنگیده بود و حالا با فرزند او روبه‌رو شده است.

آب را بر یاران حسین بستند!

آگاه: «خدا هرگز به مردم کوفه نیکی نمی‌دهد و به راه رشادشان نمی‌برد. حیرت نمی‌کنید که ما همراه علی‌بن ابیطالب و پس از او همراه پسرش، حسن‌بن علی، مدت پنج سال با خاندان ابوسفیان جنگیدیم، آن گاه سوی پسرش حسین تاختیم که بهترین مردم روی زمین بود و همراه خاندان معاویه و پسر سمیه روسپی با وی جنگیدیم؟ ضلالتی بود و چه ضلالتی...»
شامگاه نهم محرم سال ۶۱ هجری قمری، در چادر فرمانده سپاه، عمربن سعدبن ابی‌وقاص، گرد آمدیم تا در باب آرایش جنگی سخن بگوییم. پسر سعد، مناصب سپاه را میان حاضران قسمت می‌کند: عمروبن حجاج زبیدی فرماندهی پهلوی راست، شمربن ذی‌الجوشن فرماندهی پهلوی چپ، عزره‌بن قیس احمسی فرماندهی سواران و من، شبت‌بن ربعی یربوعی فرماندهی پیادگان.
از فرط شرم و بی‌چارگی، سر به زیر انداختم. کاش مرا از فرماندهی معاف داشته بودند. حتی تصور آنکه باید صبح فردا، پیشاپیش سپاه کوفه، رو در روی حسین‌بن علی بایستم، عرق شرم بر پیشانی و گرده‌ام می‌نشاند. آیا ممکن است حسین مرا از خاطر برده باشد؟ من که در جنگ صفین از جانب امیرمؤمنان علی، فرماندهی حنظله کوفه را به عهده داشتم و دوشادوش علی و فرزندانش با معاویه پسر ابوسفیان جنگیدم، من که در جنگ نهروان و ستیز با خوارج، فرمانده پهلوی چپ سپاه علی بودم، من... شبت‌بن ربعی، از دعوت‌کنندگان اصلی حسین‌بن علی به کوفه، فردا چگونه با حسین چشم در چشم شوم؟
زیرچشمی به عمروبن حجاج زبیدی و عزره‌بن قیس که در نوشتن و ارسال دعوتنامه برای حسین با من همراه بودند، نگریستم تا مطمئن شوم که در این احساس شرم و گناه، تنها نیستم. چنان به اشتیاق و حرارت، سرگرم طرح جنگ و حمله بودند که گویی با گذشت سه ماه، آن دعوتنامه را به کل از یاد برده‌اند.
بی‌وفایی و بی‌شرمی نه عادت که خصلت کوفی است. همچنان که گذشت، ادب، کرامت، عیب‌پوشی و جوانمردی، خصلت بنی‌هاشم و فرزندان ابوطالب است. سه روز پیش از واقعه عاشورا، به فرمان امیر عبیدالله‌بن زیاد، آب فرات را بر حسین و یارانش بستند. مسئول بازداشتن ایشان از آب نیز کسی نبود جز یار قدیمی و دوست صمیمی‌ام، عمروبن حجاج زبیدی. او را به فرماندهی ۵۰۰ نفر به نگاهبانی از شریعه گماشتند.
عبیدالله‌بن ابی حصین ازدی فریاد کشید: «ای حسین! آب را می‌بینی که خنک و گواراست و از زلالی به رنگ آسمان است؟ به خدا یک قطره از آن نمی‌چشی تا از تشنگی بمیری.» حسین دست به آسمان برداشت و گفت: «خدایا، او را از تشنگی بکش و هرگز او را نبخش.»
به خدا بعدها هنگامی که عبیدالله‌بن ابی‌حصین بیمار بود، در کوفه به عیادتش رفتیم. او را دیدیم که مرتب آب می‌نوشید و بالا می‌آورد اما سیراب نمی‌شد. همچنین بود تا به همین بیماری جان داد.
وقتی تشنگی بر حسین و یارانش سخت شد، شبانگاه برادرش عباس‌بن علی را همراه ۳۰ سوار و ۲۰ پیاده، با ۲۰ مشک برای بردن آب فرستاد. نافع‌بن هلال جملی پیشاپیش آنان در حرکت بود. عمروبن حجاج زبیدی که در تاریکی او را نمی‌دید، با صدای بلند پرسید: کیستی و برای چه آمده‌ای؟ نافع گفت: سلام عمرو، منم، نافع‌بن هلال. آمده‌ایم تا از این آب که ما را از آن باز داشته‌اند، بنوشیم.
عمروبن حجاج که نافع را می‌شناخت، آسوده‌خاطر شد و گفت: سلام بر نافع‌بن هلال، پیش بیا و هر چه می‌خواهی بنوش. نوش‌جان و گوارای وجودت باد. نافع گفت: نه، تا حسین و همراهانش تشنه‌اند، یک قطره نخواهم نوشید. آن گاه عباس و همراهانش پیش آمدند و در تاریکی، نمودار شدند.
عمرو گفت: نه، هرگز. به خدا راهی برای آب دادن به ایشان نیست. ما را این جا گذاشته‌اند تا ایشان را از آب منع کنیم.
پیادگان به سمت شریعه دویدند و مشک‌ها را پر کردند و عباس‌بن علی به کمک نافع‌بن هلال، در برابر عمروبن حجاج و قشون ۵۰۰ نفری‌اش مردانه ایستادند و اجازه ندادند کسی مانع پیادگان و حاملان مشک‌ها شود. در فرجام کار نیز، عباس چون شیری شرزه، عمرو و همراهانش را عقب راند و آب را به خیام حسین رساند.
پس از بازگشت آنان، افسرده و حیران کنار شریعه ایستادم و متعجب از خویش، به رود چشم دوختم. کسی به من نزدیک شد که او را شناختم؛ حربن یزید تمیمی یربوعی، از شجاعان و نام‌آوران عرب و آشنا و هم‌قبیله‌ام، همو که راه بر حسین بسته بود و او را بدین وادی کشانده بود.
«درود بر شبت‌بن ربعی. این جا چه می‌کنی؟»
«درود و سلام بر حربن یزید ریاحی. به فرات می‌نگرم و خاطرات صفین را مرور می‌کنم.»
حر گفت: «من نیز مشقت و سختی تشنگی را ساعاتی کشیده‌ام. در تعقیب حسین‌بن علی به سمت شراف می‌رفتیم که خبر رسید کاروان حسین، بامدادان از شراف حرکت کرده است. به‌رغم خستگی و بی‌آبی، از رفتن به آبگیر شراف چشم پوشیدیم و کاروان حسین را پی گرفتیم. در «ذوحسم» به آنان رسیدیم ولی خدا گواه است که در آن لحظات، از فرط تشنگی چنان درمانده بودیم که چشمان‌مان نمی‌دید و اسبان‌مان از فرط تشنگی به چپ و راست می‌لغزیدند. به خدا قسم اگر حسین فرمان داده بود، همراهانش سپاه خسته و تشنه ما را در کمتر از ساعتی منهزم می‌کردند. اما حسین با وجود آنکه از مقصودمان آگاه بود، از ما استقبال کرد و از برادرش عباس خواست تا با کمک کاروانیان، ما و اسبان‌مان را سیراب کنند.» از دور صدای عمربن سعد را می‌شنویم که بر سر عمروبن حجاج زبیدی فریاد می‌کشد: «خدا رویت را سیاه کند ای عمرو، مگر تو را با ۵۰۰ نفر مامور بازداشتن یاران حسین از آب نکرده‌ایم؟ می‌شود بگویی چطور با ۵۰۰ سپاهی نتوانسته‌ای مانع ۴۰ -۵۰ نفر بشوی؟»
«آخر ای امیر، فقط آن ۴۰-۵۰ نفر نبودند، عباس‌بن علی هم با آنان بود.»
«عباس؟ خب، چند نفر لازم داری تا دیگر از عباس نترسی؟ هزار نفر؟ دو هزار نفر؟»
«اگر چهار هزار نفر در اختیارم بگذارید، خیالتان را از بابت آب، آسوده خواهم کرد.»
«آه ای حر، ای هم‌قبیله، کاش بدانی که چه اندازه بر تو رشک می‌برم. من و تو دو نقطه عکس همیم. تو عمری نبودی اما در کربلا پیوستی ولی من عمری بودم، اما در کربلا گسستم. در تو چه بود که با شنیدن از علی منقلب می‌شدی و در من چیست که بعد از عمری همراهی و دیدن علی، آن جا که باید، دست و دلم نلرزید.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.