شام غربت، شام بی‌کسی. کاروان اسیران با سرهای برهنه و بدن‌های زخمی، از کوفه تا شام، هر قدم، یک خنجر بر دل باقی‌ماندگان. اینجا دیگر خبری از خیمه‌های نور نیست؛ خرابه‌های شام، آغوشی سرد برای سر بریده‌ای است که هنوز لبخند دارد. نه از آب که از ادب تشنه‌تر، نه از نیزه که از محبت زخمی‌تر. در میان طبق‌های سرها، تنها یک سر است که از فرط مظلومیت، دل سنگ‌شده را می‌شکافد؛ سر برادرم عباس؛ سر بریده ماه بنی‌هاشم.

در خرابه‌های شام، با سر بریده‌ای که لبخند می‌زد

آگاه: به چهره آرام و متین برادرم عباس چشم می‌دوزم که با آن چشمان درشت نیم‌باز، با لبخندی تلخ به آسمان می‌نگرد. به یاد جملاتی می‌افتم که برادرم حسین، پس از شهادت عباس، با بغضی تلخ و سنگین بر زبان آورد: «عباس جان، برادرم، چشمانی که دیشب از بیم رویارویی با تو، رنگ خواب و آرامش ندیدند، امشب آسوده خواهند خفت، اما آنان که شب پیش در پناه امن حضور تو آرمیدند، امشب در نبود تو، رنگ خواب و آرامش نخواهند دید.»
قطراتی از آن سوختند و در نهایت، نه تشنه‌کام که سوخته‌کام و تفته‌جگر جان دادند. هیچ کس نمی‌نوشد، حتی اطفال. چگونه بنوشیم با بغضی که حتی راه نفس را بسته است و به آه نیز مجال آمد و شد نمی‌دهد؟ چگونه بنوشیم پیش چشمان معصوم عباس؟ او که از شریعه، تشنه‌کام بیرون آمد اما از فرط ادب، دلش نیامد که پیش از برادر و اهل حرم، لب‌ تر کند؟ اما اسیران مرده و اطفال جان‌سپرده به کار نمی‌آیند. به جبر آب‌مان می‌دهند. ما را زنده می‌خواهند. کربلا نقطه پایان هجرت شهداست و نقطه آغاز محنت اسرا.
و هنوز اول عشق است... روز دوم محرم، به اجبار حربن یزیدریاحی، در همین نقطه، در نزدیکی نینوا فرود آمدیم و اینک، بعدازظهر روز یازدهم محرم، با سرهای برهنه و تن‌ها و صورت‌های زخمی و کبود، سوار بر شترهای بی‌جهاز، به اسیری عازم کوفه‌ایم. لشکر کوفه، کشتگان خود را با حرمت به خاک سپرده است اما بدن‌های بی‌سر شهیدان ما، در حالی که حتی کهنه‌ترین و کم‌ارزش‌ترین جامه‌های‌شان به غارت رفته، عریان و غرقه در خون در صحن کارزار رها شده‌اند.
می‌دانی برای آنکه بدرفتاری‌های‌شان را با ما توجیه کنند، چه می‌گویند؟ می‌گویند: «این خفت و خواری حق شماست. شما بازماندگان و وارثان قتال‌العرب، علی‌بن ابیطالبید.» می‌گویند: حتی سپاه ایران و روم در جریان فتوحات اسلامی، به اندازه پدر شما از اعراب نکشته‌اند. پدرم کشنده عرب است چون برخلاف شیوه خلفا، به جای کشورگشایی و تاراج اصفهان و ری و آذربایجان و خراسان و به اسارت بردن دخترکان ایران و روم، در نبرد با ناکثین و قاسطین و مارقین، تیغ در میان اعراب زیاده‌خواه و مدعی قداست نهاده است.
بگذار سال‌ها و قرن‌ها بگذرد. آن گاه در خواهند یافت که کسانی را که اینان موالی و آزادشدگان خود می‌خوانند، به کیش خلفای ایشان خواهند گروید یا به طریقت و آیین قتال‌العرب و فرق است میان آنان که فاتح آب و گل‌اند با آنکه فاتح جان و دل است. سر بریده برادرم حسین را به همراه خبر فتح، همان عصر عاشورا توسط خولی به کوفه فرستادند. برای آنکه تمامی قبایل عرب در صواب و ثواب این پیروزی سهیم و ماجور باشند، سرهای بریده عزیزان‌مان را به نسبت تعداد حاضران و میزان مشارکت هر قبیله در قتال و خونریزی، میان قبایل تقسیم می‌کنند.
سرهای نوجوانان و کودکان چندان خواهان ندارد ولی برای تصاحب برخی سرها جدال در می‌گیرد. بر سر تصاحب یک سر بیش از تمامی سرها دعواست؛ سر برادرم عباس. با اینکه هیچ کس حتی جسارت ادعای کشتن او را ندارد اما از سوی دیگر هیچ کس هم حاضر نیست افتخار صید این شاه‌ماهی در خون شناور را به دیگری واگذارد. 
دل‌خون از این همه رذالت و نامردمی، دوار سر می‌گیرم، پاهایم به هم می‌پیچد و بر زمین می‌افتم.
پیش از برخورد با زمین، ناخودآگاه دستانم را حائل و ستون بدن می‌کنم تا با صورت به زمین نیایم. با یاد عباس، قلبم می‌لرزد و جگرم می‌سوزد؛ آه نازنین برادرم، در آن آخرین لحظات، وقتی با آن قامت رشید، پا از رکاب بیرون کشیدی، بی‌آنکه دستی برای حائل کردن داشته باشی، چگونه از اسب بر زمین افتادی؟... دلم بر مظلومیت نور چشم برادرم، رقیه، می‌سوزد؛ طفل شیرین‌زبان و نازپرورده‌ای که اگر در مدینه، خار به دستش می‌رفت، مردم گروه‌گروه به دلداری و خریداری نازش می‌آمدند ولی صبح روزی که او را در خرابه شام، بی‌جان یافتم، دیگر حتی نای زاری و گریستن نداشتیم. طفل نازپرورده، با صورتی کبود از سیلی، در حالی که سر پدر را بر سینه فشرده بود، به جبران بی‌خوابی‌های اخیر، به سنگینی آرمیده بود.
فقط خدا می‌داند که یادگار عزیز برادرمان را چگونه و به چه حال، غریبانه در شام به خاک سپردیم. پس از سخنان جگرسوز خواهرم زینب در مجلس یزید و پس از آن، خطبه رازگشا و بی‌پروای برادرزاده و پیشوای‌مان، زین‌العابدین، از فشارها و بی‌حرمتی‌های شامیان کاسته شده است.
یزید که زیر فشار افکار عمومی، ظاهرا از واقعه کربلا ابراز ندامت می‌کند به ما اجازه داده تا بر شهیدان‌مان عزاداری کنیم.
 سرهای شهیدان را در طبق‌هایی بزرگ به مجلس می‌آورند و فریاد و شیون از جماعت برمی‌خیزد. هر یک از اسیران، خطاب به سر عزیز خود نوحه سر می‌کند و در این میان، برادرم عباس، همچون همیشه مظلوم و محجوب و غریب است. 
سر نازنیش را در آغوش می‌گیرم و بر سینه می‌چسبانم. بی‌اختیار، سیلاب اشک از چشمان خشکیده‌ام می‌جوشد و می‌نالم: نازنین برادرم، عباسم...

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.