آگاه: کربلا فرا رسید. ششمین شب محرم، روایت وداعی است که تاریخ را تکان داد. در کتاب «ماه به روایت آه»، مرحوم ابوالفضل زرویی‌نصرآباد، از زبان خود حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، لحظه‌ای را روایت می‌کند که عباس، آخرین امیدش، اجازه میدان می‌خواهد. کربلا یکسره عشق بود؛ عشق در عشق و غوغای عشق‌بازان.

کجاست برادرم؟ کجاست یاورم؟ کجاست عباس؟
امروز پیش از همه، اجازه نبرد خواستی. گفتم: عباسم! اذا مضیت تفرق عسکری... اگر از دستم بروی، سپاهم از هم می‌گسلد.
نور چشمم علی‌اکبر، یادگار برادرم قاسم، تمام یاران، برادرزادگان و خواهرزادگان‌مان را پیش از تو به میدان فرستادم. عزیزترینم! تا تو بودی، امید و رغبت و انگیزه حیات هم بود. 
آنگاه که همه رفتند، با چشمانی اشکبار و لحنی ملتمسانه، آمدی که: «مولای من، به خدا که جگرم از داغ رفتگان می‌سوزد و زندگی را بی‌ایشان خوش نمی‌دارم. آقای غریب و بی‌کسم! بگذارید بجنگم.»
بگذارم بجنگی؟ تو آخرین امید و عزیزترین کس حسینی. تو ماه خاندان بنی‌هاشمی. تو جگر بند و تکیه‌گاه منی. اگر گزندی به وجود نازنینت برسد، چه؟ اگر زنان و اطفال خیمه‌گاه خبردار شوند که به تو چشم زخمی رسیده، بند دل و رشته امیدشان پاره می‌شود... نه برادرم، نه امیدم، نه... جنگ نه. اما کودکان تشنه‌اند. اگر می‌توانی، فقط قدری آب...
آه، آه، آه... عباسم! آیا در خوابی که امید بیداری‌ات را داشته باشم؟ بر من دشوار است که تو را بر این زمین تفته، غرقه به خون بنگرم.
«الان انکسر ظهری و قلت حیلتی و شمت بی عدوی.» حال، کمرم شکست و رشته تدبیرم گسست و دشمنم زبان به شماتت گشود.
در تاریکی غروب، عباس، بزرگ و باشکوه، با فاصله از خیمه ایستاده، لباسش را بر سر طفل گذاشته و موی کودک را می‌بوسید و می‌بویید. دلتنگی برادرکم؟ دلتنگ فرزند خردسال و شیرین‌زبانی که حاضری برای دیدن دوباره‌اش، هزار بار بمیری؟ من پشت پرده خیمه صبر می‌کنم. گریه کن برادرکم گریه کن... شانه‌های ستبر ماه بنی‌هاشم، زیر نور کمرنگ ماه آسمان، آرام و بی‌صدا تکان می‌خورند و من نیز بی‌آنکه او بداند، در خیمه همراهی‌اش می‌کنم. عباس جان، چشمان من و تو برای گریستن بر دلتنگی‌ات کافی نیست. به ابرهای سترون، حدیث دلتنگی بگو که گریه مردان، نماز باران است.
صدای شمر نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود: «بیایید خواهرزادگان، بیایید... ما کلبی‌ها زبان هم را بهتر می‌فهمیم. شما تا همین جا هم شرط مروت و جوانمردی را در حق این مرد به جا آورده‌اید. آفرین بر شما که باعث روسپیدی مادرتان و قبیله بنی‌کلاب شدید...»
قلب‌هایمان از فرط نگرانی و اضطراب چنان به تپش می‌افتد که صداهای اطراف را به سختی می‌شنویم. آه، خدایا، یعنی این سپاه ۳۰ ‌هزار نفری، ما و برادرمان حسین را از این هم تنهاتر و بی‌پناه‌تر می‌خواهند؟ حسین بدون عباس؟ اصلا ممکن است؟
صدای اباعبدالله را از خیمه مجاور می‌شنویم: «عباس جان، برادرم، این مرد، تو و برادرانت را می‌طلبد. خواست او را اجابت کنید. بیرون بروید و با او سخن بگویید.»
عباس: «سلام بر بندگان صالح خدا و تابعان هدایت.»
شمر: «به عبدالله‌بن ابی‌محل گفته بودم که پیامی بدان اهمیت را نباید برای ابلاغ به غلام سپرد...»
عباس: «کزمان مردی شریف و امین است. ایراد و اشتباه نه از حامل و آورنده نامه، که در متن و مضمون نامه بود.»
شمر: «اینگونه بگذارید به حساب بی‌سوادی و کم‌تجربگی عمروبن نافع، دبیر امیر عبیدالله زیاد. اما نفس امان‌نامه که بد نیست. آیا ترجیح نمی‌دهید به جای کشته شدن در این صحرای تفته، به خانه و زندگی‌تان در مدینه باز گردید؟»
عباس: «بسیار خوب. پس بگذارید اطفال و مرکب‌های‌مان را سیراب کنیم و خیمه‌ها را برچینیم و راهی شویم.»
شمر (با دستپاچگی): «نه... نه... اطفال و خیمه‌ها نه... امان امیر عبیدالله فقط شامل شما چهار نفر است.»
عباس: «می‌خواهی بگویی پسران فاطمه کلابیه امان دارند اما فرزندان فاطمه زهرا و عترت پیامبر امان ندارند؟»
شمر: «آری.»
عباس: «پس باز گرد که نفرین خدا بر تو و بر امان پسر مرجانه!»
عبدالله: «نفرین خدا بر تو و بر امان پسر مرجانه!»
جعفر: «نفرین خدا بر تو و بر امان پسر مرجانه!»
عثمان: «نفرین خدا بر تو و بر امان پسر مرجانه!»
سه روز پیش از واقعه عاشورا، به فرمان امیر عبیدالله‌بن زیاد، آب فرات را بر حسین و یارانش بستند. وقتی تشنگی بر حسین و یارانش سخت شد، شبانگاه برادرش عباس‌بن علی را همراه ۳۰ سوار و ۲۰ پیاده، با ۲۰ مشک برای بردن آب فرستاد. پیادگان به سمت شریعه دویدند و مشک‌ها را پر کردند و عباس‌بن علی به کمک نافع‌بن هلال، در برابر عمروبن حجاج و قشون ۵۰۰ نفری‌اش مردانه ایستادند و اجازه ندادند کسی مانع پیادگان و حاملان مشک‌ها شود. در فرجام کار نیز، عباس چون شیری شرزه، عمرو و همراهانش را عقب راند و آب را به خیام حسین رساند. با وجود آن قشون چهارهزار نفری نیز، عباس، دو بار دیگر تن به دریای تیغ و نیزه سپرد تا فرزندان برادرش تشنه نمانند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.