آگاه: میگویند: مرگ پلی است که برای همیشه میان خادم و مخدوم جدایی میاندازد. به خدا که آن روز «عقبه» از ملازمت و همراهی حسین و عباس باز ماند، حال آنکه «شوذب» غلام شاکر و «جون» غلام ابوذر و سلیمان و دیگران در همراهی و همسایگی آنان در بهشت بر من سبقت گرفتند.
با گذشت قریب ۱۰ سال از واقعه کربلا، عقبه هنوز چنان میسوزد و مینالد که گویی تازه از واقعه باخبر شده است. مادربزرگم امالبنین، عمهام زینب و همسر عمویم حسین ـ بانو رباب ـ هر سه به فاصله یک سال از واقعه کربلا چشم از جهان فرو بستند. اگرچه یادگار پدر و عموهایم هستم و به جهت سرمایه و دارایی، زندگی و معیشتم رشکبرانگیز است، اما فقدان پدری که همه از او به نیکی یاد میکنند و دوست و دشمن از جوانمردی، رشادت، از خودگذشتگی و ادب و کرامتش میگویند، بر سینهام سنگینی میکند.
آخرین بار که پدرم را دیدم، هفت، هشت ساله بودم. تنها چیزهایی که از او در خاطرم مانده، قامت رشید، چشمان درشت و معصوم، دستان نوازشگر و بوسههای گرم اوست بر گونه و پیشانیام. با درگذشت مادربزرگم امالبنین و عمهام بانو زینب، سایهنشین مهربانی و پرورش پسر عمویم علیبن الحسین، زینالعابدین بودهام. او که پس از عمویم عهدهدار پیشوایی و هدایت شیعیان است، در طول این سالها مرا همچون فرزندش محمد، عزیز داشته و در تربیت و پرورش من کوشیده است. امروز که بر ایشان در جمع اصحابشان وارد شدم، تا نگاهشان بر من افتاد، چنان گریستند که تمام اهل مجلس متاثر شدند و به گریه افتادند. آنگاه مرا پیش خواندند و کنار خود نشاندند. از شرم حضور، سر به زیرانداخته بودم.
ایشان در حالی که به سر آستین اشک از دیده میسترد، فرمود: «آیا میدانید سختترین روز زندگی پیامبر ـ که سلام و درود خدا بر او باد ـ چه روزی بود؟» حاضران سکوت کردند و در نهایت، یکی از آنان گفت: «خدا و پیامبر و فرزند پیامبر خدا بهتر میدانند.»
امام فرمود: «روزی بر رسول خدا، سختتر از روز احد نگذشت که در آن روز، عمش حمزه فرزند عبدالمطلب، شیر خدا و شیر پیامبرش، شهید شد و روزی بر پدرم حسین سختتر از روز عاشورا نگذشت که در آن روز، جماعت کثیری که خود را مسلمان میپنداشتند، به ریختن خون پسر پیامبر، به خدا تقرب میجستند. پدرم خدا را به یادشان میآورد اما آنان پند نگرفتند و او را با سرکشی و ستم و دشمنی کشتند.»
آنگاه در حالی که شانههایش از گریه میلرزید، فرمود: «خدا، عباس، عموی ما را رحمت کند که وجود خود را ایثار کرد و از امتحان الهی سرافراز بیرون آمد. او جان خود را فدای برادرش حسین کرد و در این راه، دستان شریف و کریمش را از تن جدا کردند. خدای بزرگ به او نیز همچون جعفربن ابیطالب دو بال عطا کرده است که همراه مالک در بهشت پرواز میکند. به خدا قسم که در روز قیامت، همه نیکان و صالحان به مقام و جایگاه شهیدان رشک میبرند در حالی که عمویم عباس، آن روز در نزد خدا صاحب چنان مقام و منزلتی است که تمام شهیدان بر عزت و جلالش غبطه میخورند.»
آیا کم بودهاند کسانی که سر و دست و جان فدای پیامبر و حفاظت از دین خدا کردهاند؟ آیا آنها جان و مال و هستیشان را در طبق اخلاص نگذاشتهاند؟ آیا همراهان دیگر عمویم حسین، هنگام شهادت سیراب بودهاند؟ فرق پدرم با دیگر شهیدان عاشورا چیست که باید مورد رشک و غبطه آنان باشد؟ آیا کلامهایی از این دست، آن هم از زبان امامی معصوم و بری از خطا و اشتباه، از سر تعارف، دلداری، یتیمنوازی و صله رحم است؟
خدا از دل کودکان یتیم آگاه است و میداند که اطفال بیپناه، وجود پدری حامی، دلسوز، نوازشگر ولو جهنمی را به نبود پدری نیکوکار و بهشتی ترجیح میدهند. من در روزگار کودکی، هزار شانه پدر برای گریستن، هزار دست پدر برای نوازش، میلیونها نگاه پدر برای تشویق و تنبیه و بیشمار نفس پدر برای همنفسی و همکلامی کم داشتهام.
حال اگر کلامهای ستایشگر و مهرورزانهای از این دست نیز، تنها به نیت تسلای خاطر این جوان بینصیب از سایه پدر باشد، خدا میداند چه مایه زیانکار خواهد بود. در این که پدرم جنگجوی جبهه حق بوده، شکی نیست. آنچه مادربزرگم امالبنین میگفت، سخنان مادری داغدار بود و مادر حتی اگر داغدار فرزند نباشد، در او جز نیکی و زیبایی نمیبیند.
آنچه پسر عمویم، پیشوای شیعیان، میگوید، گرچه جز حق نیست ولی مایه گرفته از خصال کریمانه و بزرگوارانه اوست که نه فقط بر نیکیها که بر لغو و خطای دیگران نیز به خطاپوشی و کرامت میگذرد.
نکند مدح و ستایش عامه مردم نیز به ملاحظه پاس مصاحبت، حقنانی و نمک و ذکر خیر رفتگان باشد؟ آه پدر جان، چه میشد اگر به وقت سفر، مرا نیز با خود میبردی تا آنچه این همه سال دربارهات میشنوم، آنجا به چشم خود میدیدم.
تو در آن سفر چه کردهای که هر بار میشنوم تازه است و آنچه درباره ادب و شجاعت و مهربانی و دانش و فداکاریات میگویند، تمامشدنی نیست؟ چرا مردگان به مرور دور میشوند و رنگ میبازند اما نام تو در کنار نام عمویم حسین ـ که درود خدا بر شما باد ـ هر لحظه درخشانتر و صیقلیتر، آینه در آینه تکثیر میشود و هر سال با رسیدن محرم و تازه شدن سال قمری، داغ شما نیز همچون سال، چنان تازه میشود که گویی آن واقعه در دست تکرار است و عاشقانتان چنان میسوزند و بر سر و سینه میزنند که پنداری به ضجه و زاری از خدا میخواهند که مسیر تاریخ را تغییر دهد، از قساوت دشمنان بکاهد و دلهاشان را روشن کند تا به عذرخواهی برخیزند، از آب فرات سیرابتان کنند و اجازه دهند تا بیهیچ آسیب و آزار به مدینه بازگردید.
۷ تیر ۱۴۰۵ - ۱۰:۵۸
کد مطلب: ۲۳٬۳۴۷
کودکی که پدرش را در کربلا از دست داده، حالا در خواب، دستان بریده او را میبوسد و میپرسد: پدرجان، چرا مرا با خودت به کربلا نبردی؟ و پدر، با همان لبخند محجوب، پاسخ میدهد: تو را برای او ذخیره نهادهام... این روایت «عبیداللهبن عباس» است؛ پسری که در نبود پدر، با خاطراتی از جنس خواب و رویا، تشنه شنیدن از ماه بنیهاشم بود. راوی، صدای دلتنگی است؛ صدای تمام کودکانی که با دستان خالی، به استقبال قیامت رفتند.
نظر شما