۱۳ تیر ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۲
کد مطلب: ۲۳٬۵۲۰

از هُرم تیر تا باران اشک؛ روایت شب‌زنده‌داری مصلای تهران در سوگ رهبر شهید

وقتی جغرافیای مصلی، شناسنامه کامل ایران شد

حاشیه‌نگاری «آگاه» از نخستین روز آیین وداع با پیکر مطهر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای(ره)

ساعت از یک بامداد سیزدهم تیر ۱۴۰۵ گذشته است. عقربه‌ها در دل شب داغ تابستانی می‌چرخند، اما تهران امشب نه تنها خواب ندارد، بلکه بیدارتر از همیشه است. خط ممتد چراغ خودروها، گام‌های خسته اما استوار هزاران پیاده و بوی خاک تشنه‌ای که با عرق مردم درهم آمیخته، خبر از حادثه‌ای تاریخی می‌دهد. 

وقتی جغرافیای مصلی، شناسنامه کامل ایران شد

آگاه: این گزارش، روایت رسمی یک مراسم تشریفاتی نیست؛ داستان فرسایش جسم در گرمای طاقت‌فرسای تموز و پیروزی روح شیدایی است. مردمی از اقصی نقاط ایران ـ لر و کرد، ترک و بلوچ، عرب و فارس ـ کیلومترها راه را در تاریکی و گرما پیمودند تا برای آخرین بار با پیر و مرادشان، حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، وداع کنند. روایتی از هجرت شبانه از تهرانپارس، پیاده‌روی طولانی از میدان هفت‌تیر، گشایش اضطراری درها در ساعت سه بامداد و مویه‌های حماسی که داغ این فقدان را در سینه پایتخت حک کردند.

فصل اول: آغاز هجرت شبانه از تهرانپارس
ساعت دقیقا یک بامداد است. سکوت معمول شب‌های محله تهرانپارس جای خود را به التهابی درونی و بی‌قراری داده. از خانه بیرون می‌زنم؛ هوا حتی در این ساعت هم سنگین و گرم است. انگار تیر، آسمان را هم خفه کرده. خیابان‌ها خلوت نیستند. موتورسیکلت‌ها، تاکسی‌ها و خودروهای شخصی با عجله به سمت غرب و مرکز شهر حرکت می‌کنند.
با عجله خودم را به دفتر رسانه در مرکز شهر می‌رسانم. فضای تحریریه آکنده از سکوت سنگین و حزن عمیق است. تصویربرداران و عکاسان همکار، دوربین‌ها و لنزها را چک می‌کنند، باتری‌های اضافه و کارت‌های حافظه را در کوله‌ها جای می‌دهند. همه می‌دانیم امروز روز ثبت یک صفحه زرین و در عین حال تلخ از تاریخ معاصر ایران است.
حدود ساعت دو بامداد، به همراه تیم رسانه راهی مصلی می‌شویم. اما هرچه به محدوده نزدیک‌تر می‌شویم، مسیر حرکت به گره‌ای کور تبدیل می‌شود. پلیس راهور تمام شریان‌های اصلی را مسدود کرده. خودروی رسانه امکان پیشروی ندارد. در میدان هفت‌تیر پیاده می‌شویم. از اینجا به بعد فقط پاها هستند که باید مسیر را باز کنند.  کیلومترها پیاده‌روی در گرمای طاقت‌فرسای شب تابستان با تجهیزات سنگین دوربین، سه‌پایه و کوله‌های عکاسی. عرق از پیشانی‌مان سرازیر است، اما وقتی به چپ و راست نگاه می‌کنی، شرمنده می‌شوی. خانواده‌هایی را می‌بینی که کودکان کوچک‌شان را بغل کرده‌اند، سالمندان با عصا قدم برمی‌دارند و جوانان با پرچم ایران و عکس رهبر شهید، بی‌وقفه پیش می‌روند. آب معدنی دست به دست می‌چرخد و گاهی صدایی گرم می‌گوید: «برادر، کمی آب بخور، خسته‌ای.»

 فصل دوم: ساعت سه بامداد؛ وقتی سیل ارادت، محاسبات را درهم شکست
نزدیک ساعت سه بامداد به حواشی مصلی می‌رسیم. طبق برنامه اولیه، درها باید با طلوع آفتاب باز می‌شد، اما محاسبات ستاد برگزاری در برابر ارادت مردمی رنگ باخته بود. هزاران نفر از روستاهای دورافتاده کویر، شهرهای شمالی، مرزهای غربی و شرقی، ساعت‌ها پیش از سحر پشت درها صف کشیده بودند.
پیرمردان با محاسن سپید و عصا، مادران خسته با کودکان در آغوش، دختران و پسران جوان با پیشانی‌بندهای مشکی و عکس‌های رهبر شهید؛ تراکم جمعیت چنان بود که مسئولان نگران سلامت سالمندان و کودکان شدند. سرانجام درها حدود ساعت سه بامداد گشوده شد. فریادهای «لبیک یا حسین»، «عزا عزاست امروز» و «یا خامنه‌ای» سکوت شب را شکافت. سیل جمعیت با نظم و احترام وارد محوطه شد.

فصل سوم: پشت درهای بسته رسانه؛ قاب‌های ناب انتظار
به سمت ورودی خبرنگاران هدایت شدیم. به دلیل هماهنگی‌های امنیتی دقیق، ورود برای خبرنگاران هنوز ممکن نبود. مدتی در محوطه بیرونی منتظر ماندیم. این انتظار، فرصتی طلایی برای ثبت حاشیه‌ها بود. روی جدول‌های کنار خیابان نشستم و دفترچه‌ام را باز کردم. در تاریک‌روشن سحر، آدم‌های مختلفی از برابرم عبور می‌کردند:
   پیرمردی با پرچم ایران بر دوش و پرچم سیاه اباعبدالله در دست. گام‌های لرزان اما محکم. نزدیک شدم؛ زیر لب روضه حضرت زینب (س) می‌خواند و اشک‌هایش بر محاسنش می‌غلتید.
   گروهی از دختران نوجوان با چادر مشکی که عکس رهبر را به چادرهای خود زده بودند. یکی با گوشی برای مادرش در شهرستان زنده پخش می‌کرد: «مامان، رسیدیم... جات خیلی خالیه...» و سپس هق‌هق گریه‌اش بلند شد!
   خانواده‌ای از جنوب با لهجه گرم که شربت بین مردم تقسیم می‌کردند. بغض، واژه مشترک همه بود. گرمای روز پیش‌رو را کسی به یاد نمی‌آورد؛ همه در هجران رهبر غرق بودند.

فصل چهارم: سپیده‌دم در حیاط مصلی؛ اقیانوس اقوام ایران
با اذان صبح و طلوع تدریجی خورشید، وارد حیاط بزرگ شدیم. منظره‌ای باورنکردنی؛ حیاط مصلی به اقیانوسی از انسان تبدیل شده بود. خورشید تیر، تیغ تیز خود را می‌کشید و گرما لحظه به لحظه افزایش می‌یافت، اما جمعیت متراکم‌تر می‌شد.
ترکیب قومی و جغرافیایی صحنه، شناسنامه زنده ایران بود؛ لباس‌های کردی و شال‌های رنگارنگ، کلاه‌های نمدی بختیاری و قشقایی، لباس‌های بلند بلوچی غبارگرفته، زنان عرب خوزستانی با عبا و ثوب مشکی، خانواده‌های مازندرانی و گیلانی با گویش شمالی. هیچ مرزی نبود. همه زیر سایه یک سوگ بزرگ ذوب شده بودند.

فصل پنجم: فریاد کتل‌ها و مویه‌های لری؛ پیشقراولان سوگ
در ضلع غربی حیاط، صدایی حماسی و پرجذبه توجه همه را جلب کرد. دسته‌های عزاداری لرستانی، پیش از همه منسجم و پرشور مشغول بودند. مردان تنومند با شال‌های مشکی، حلقه‌ای بزرگ تشکیل داده و هماهنگ بر سینه می‌کوبیدند. صدای «هیهات، هیهات» و مویه‌های محلی با گویش لری فضا را پر کرده بود.
پیرمردی لر با چشمان اشکبار، اشعاری در وصف «آقا» می‌خواند و آیین چمری سنتی را زنده می‌کرد. جوانان لر با شور حماسی سینه می‌زدند. این صحنه، یکی از احساسی‌ترین و ماندگارترین تصاویر روز اول بود؛ نمادی از وفاداری اقوام ایرانی به رهبر انقلاب.

فصل ششم: نوای مداحان و هُرم گرمای تموز
ساعت به اواسط صبح رسید. دمای هوا بیشتر و بیشتر می‌شد. تانکرهای آب، گلاب‌پاش‌ها و نیروهای خدماتی بی‌وقفه فعالیت می‌کردند. صف‌های طولانی آب شکل گرفته بود اما اولویت با کودکان، سالمندان و مادران بود. ایثار در اوج تشنگی.
از بلندگوها نوای مداحان بلند شد؛ مهدی رسولی، حاج میثم مطیعی، آهنگران و دیگران. وقتی خواندند «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...»، گریه‌ها به فریاد تبدیل شد. مردم در دسته‌های ده‌ها هزار نفری از مقابل پیکر مطهر رهبر و خانواده‌شان عبور می‌کردند. دست‌ها برای سلام بالا می‌رفت، قرآن و چفیه و تسبیح برای تبرک پرتاب می‌شد.

فصل پایانی: تحلیلی بر یک وداع تاریخی
به عنوان خبرنگاری که سال‌ها تحولات ایران را دنبال کرده‌ام، در این روز چیزی فراتر از یک مراسم دیدم. رسانه‌های خارجی سال‌ها از «گسست نسلی» و «فروپاشی سرمایه اجتماعی» سخن گفته بودند، اما حضور میلیونی مردم ـ آن هم از ساعت سه بامداد در گرمای طاقت‌فرسای تیر ـ تمام آن تحلیل‌ها را باطل کرد.
این وداع خودجوش، پیامی روشن از ثبات، تداوم و عمق گفتمان انقلاب اسلامی بود. مردمی که کیلومترها پیاده‌روی کردند، نشان دادند پیوند امت و ولایت، پیوندی دلی و ریشه‌دار در فرهنگ عاشورایی است.
حالا ظهر شده. با پاهایی تاول‌زده، لباسی خیس از عرق و دوربینی پر از تصاویر حماسی، روی پله‌ها نشستم. جمعیت همچنان بی‌انتها بود. ایران رهبر کبیر خود را بدرقه می‌کند، اما آرمان‌های او در قدم‌های این ملت ایستاده، زنده‌تر از همیشه به پیش می‌رود. این تنها آغاز حماسه وداع است.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.