مرضیه کیان،‌ خبرنگار: گاهی عظمت یک داغ چنان بر شانه‌های یک ملت سنگینی می‌کند که تمام واژه‌ها، ترکیب‌ها و استعاره‌ها برای توصیف ابعاد آن قاصر می‌مانند. در روزهایی که خیابان‌های پایتخت غرق در ماتم است و صدای نوحه، عزا و مرثیه‌های جانسوز از هر کوی و برزن، از مساجد قدیمی مرکز شهر تا میدان‌های وسیع و مدرن به گوش می‌رسد، در میان این سیلاب اشک و اندوه که گویی تمامی ندارد، تصویری متفاوت، رازآلود و به شدت عمیق در ذهن نقش می‌بندد.

از خلوت‌های صبحگاهی تا وداع میلیونی

آگاه: تصویری دور از هیاهوی میدان‌های پرالتهاب سیاست، جلسات فشرده کاری، تصمیم‌گیری‌های کلان کشوری و تشریفات رسمی که اقتضای جایگاه و منصب عالی او بود. تصویری از بامدادهای سرد بهمن، پیش از آنکه خورشید نخستین پرتوهای خود را بر پیکر شهر بتاباند، در سکوت محض و وهم‌انگیز گلزار شهدای بهشت زهرا (س). آنجا که مردی با صلابت، دور از چشم دوربین‌های کنجکاو رسانه‌ها، فارغ از لنزهای عکاسان و هیاهوی خبرنگاران، قدم در مسیر بهشت می‌گذاشت تا روح تشنه، خسته و دغدغه‌مند خود را در چشمه‌سار یاد و خاطره مردان خدا سیراب کند و برای ادای تکالیف سنگینش، جانی دوباره بگیرد.

او برای این ملت، فقط یک سیاستمدار کهنه‌کار، یک مدیر ارشد اجرایی و یک رهبر نبود. پشت آن چهره استوار و مقاوم، پشت آن تصمیم‌های قاطع در بزنگاه‌های تاریخی و سخنرانی‌های پرصلابت در برابر بیگانگان، شخصیتی پنهان و زلال بود که به شدت نیاز به خلوت و اتصال معنوی داشت. خلوتی که از جنس صندلی، میز، بخشنامه‌ها و مناسبات روزمره و اداری نبود. این ویژگی برجسته شخصی و سلوک فردی او بود که حسابش را از تمام مقام‌ها، مسئولان و سیاستمداران مرسوم جدا می‌کرد و به او شمایلی از یک عارف در میدان مبارزه می‌بخشید؛ عارفی که ردای مسئولیت بر تن کرده بود اما هرگز اجازه نداد این ردا، بال‌های پرواز روحش را سنگین کند. در طول سال، با وجود آن حجم طاقت‌فرسا از کار و پیگیری مداوم امور کشور، شاید تنها چند بار فرصت این حضور بی‌واسطه و طولانی دست می‌داد که یکی از روتین‌های تخلف‌ناپذیر آن، بامداد ۲۲ بهمن بود تا او به وعده‌گاهی امن برود. گلزار شهدا برای او تنها مجموعه‌ای از قبور مطهر و سنگ‌های حکاکی شده نبود، بلکه نقطه اتصال بی‌واسطه به عالم معنا، دروازه‌ای به سوی آسمان و منبع لایزال انرژی برای ادامه مسیر دشوار و پرفراز و نشیب انقلاب بود. آنجا که می‌رسید، با اشاره دست یا شاید نگاهی کوتاه، نافذ یا خواسته‌ای پدرانه، محافظ‌ها و تیم تشریفات را دور می‌کرد. حلقه امنیت ظاهری باید شکسته می‌شد تا حلقه انس باطنی و معنوی او شکل بگیرد. او می‌خواست تنها باشد. مردی که یک کشور در طوفان‌های سهمگین حوادث به او تکیه می‌کردند، شانه‌های خسته از بار مسئولیتش را می‌سپرد به سکوت پرمعنا و سرشار از ناگفته‌های مزار شهدا تا با آنها از دردهایش بگوید.

قدم‌هایی با طمأنینه در احترام خاک و خون
نحوه ورودش به این حریم مقدس، سراسر تماشا، شگفتی و درس بود. سر به زیر می‌انداخت و شانه‌هایش را در نهایت تواضع کمی خم می‌کرد، درست مثل زائری که با معرفت و آگاهانه وارد یک حریم بی‌نهایت مقدس و ملکوتی می‌شود؛ حریمی که حتما به باور او فرشتگان در آن رفت و آمد داشتند. او در میان قبور شهدا نمی‌نشست تا صرفا فاتحه‌ای بخواند و بگذرد، بلکه با طمأنینه، وقار و آرامشی شگرف در میان راهروهای باریک قطعات مختلف قدم می‌زد. با چنان احترامی قدم برمی‌داشت که مبادا پایش روی مزار و سنگ قبری برود و حریم شهیدی شکسته شود. مبادا گوشه عبایش به قاب عکس، گلدان حجله مزار، یا شیشه‌های غبارگرفته‌ای که مادران شهدا با عشق تمیز کرده‌اند گیر کند و شیشه‌ای بلرزد. فضای بین قبرها گاهی تنگ و ناهموار بود، شاخه‌های درختان کاج و سرو درهم تنیده بود و جعبه‌های آلومینیومی بالای مزارها که یادگارهای کوچکی از شهدا را در خود جای داده بودند، مسیر را باریک‌تر می‌کرد، اما او با ظرافتی غریب و دقتی مؤمنانه از میان این مسیرها عبور می‌کرد. هر مزار برای او یک کتاب ناخوانده، یک حماسه مجسم و یک پنجره گشوده به وسعت آسمان بود. در حین این قدم زدن‌های آرام و متفکرانه، نگاهش را به نام‌ها، تاریخ‌ها و چهره‌های نقش بسته بر سنگ‌ها می‌دوخت، لب‌هایش به ذکر باز می‌شد و زیر لب فاتحه‌ای زمزمه می‌کرد. او با هر قدم در این زیارت معنوی، بخشی از بار سنگین روی دوشش را به زمین می‌سپرد، غبار خستگی‌های روزمره را از تن می‌تکاند و برای ادامه مسیر سخت و پرالتهاب مدیریت کشور، سبک‌تر، روشن‌تر و آماده‌تر می‌شد.
زمزمه‌هایی با رفیقان در یادمان ۷۲ تن
در هر نوبت زیارت، اگرچه مسیرهای مختلفی را در پهنه وسیع و بی‌انتهای گلزار شهدا طی می‌کرد، اما همواره یک قرار ثابت، قلبی و تخلف‌ناپذیر داشت: حضور در یادمان شهدای ۷۲ تن. آنجا نقطه وصل او با خاطرات سال‌های پرالتهاب حماسه، ترور، خون و مقاومت در دهه ۶۰ بود. می‌ایستاد روبه‌روی نام‌های آشنا؛ چهره‌هایی که تاریخ معاصر این سرزمین با خون سرخ آنها نوشته و تثبیت شده است. رفقایی که در روزهای سخت و تاریک مبارزه، در دل بحران‌های پیچیده سال‌های ابتدایی انقلاب کنارش بودند و حالا دهه‌ها می‌شد که در آغوش سرد خاک آرام گرفته‌اند. در آن سکوت وهم‌انگیز، پررمز و راز و خنکای صبحگاهی، با آن سنگ‌های مرمرین و نام‌های درخشان تجدید عهد می‌کرد. او بازمانده آن قافله بزرگ نور بود و این ماندن، رسالتی سنگین و دردی مقدس بر دوش او گذاشته بود. گویی در دل با یاران سفر کرده‌اش از نامردمی‌ها، از سختی‌های راه و از آرمان‌هایی که هنوز در پی تحقق‌شان می‌دوید سخن می‌گفت. اما وسعت قلب او و دایره ارتباط معنوی‌اش مرزی نداشت و خلوت او تنها به نام‌های بزرگ، شهدای شاخص مکتب انقلاب و چهره‌های شناخته شده ختم نمی‌شد. او زائر تمام این خاک پاک بود و خود را مدیون قطره قطره خون‌هایی می‌دانست که برای اعتلای این سرزمین بر زمین ریخته شده بود.

عبور از نام‌ها؛ از نخبگان گمنام سایبری تا مدافعان حرم و قطعه فانوس
پس از تجدید میثاق با یاران دیرین، مسیر زیارتش در میان قطعات مختلف با تنوعی از نسل‌های حماسه‌ساز امتداد می‌یافت. با همان طمأنینه و وقار، به مزار شهدای هشت سال دفاع مقدس سر می‌زد؛ جوانانی که روزگاری در برابر هجوم سراسری ایستادند و جان خود را سپر بلای این آب و خاک کردند. بر سر مزار فرماندهان شهید، خط‌شکنان و غواصان می‌ایستاد و از روح بلند آنها برای استقامت در مسیر حق مدد می‌گرفت. در این میان، یکی از توقف‌های تأمل‌برانگیز و ثابت او در قطعه ۲۴ بود؛ قطعه‌ای که به «قطعه فرماندهان» مشهور است و قلب تپنده حماسه‌های بزرگ تاریخ معاصر به شمار می‌رود. او با احترام و خشوعی وصف‌ناپذیر در برابر مزار اسطوره‌هایی چون شهید مصطفی چمران می‌ایستاد؛ مردانی که عرفان و جهاد را درهم آمیختند. در همین قطعه، ادای احترام ویژه‌ای به شهید حسن طهرانی‌مقدم، پدر موشکی ایران داشت؛ فرماندهی که با اراده‌ای پولادین، اقتدار و امنیت امروز را برای کشور به ارمغان آورد!  او در برابر این قبور مطهر می‌ایستاد، چرا که ارزش مجاهدت این فرماندهان بزرگ و راهگشایان اقتدار ایران را به خوبی می‌دانست.
سپس راهی قطعات مربوط به شهدای مدافع حرم می‌شد؛ همان جوانان غیوری که در سال‌های اخیر، فراتر از مرزهای جغرافیایی، حماسه‌ای به وسعت تاریخ آفریدند و پیکرهای اربأ اربأشان از شام به وطن بازگشت. او با دقت، احترام و نگاهی آکنده از غرور، سنگ مزار این نسل جدید از فداییان ولایت را از نظر می‌گذراند و به مقام شامخ آنها ادای احترام می‌کرد و نشان می‌داد که مسیر شهادت همواره به روی مشتاقان باز است.
اما در این میان، یکی از توقفگاه‌های به شدت رازآلود و تکان‌دهنده او، قطعه فانوس بود. قطعه فانوس یکی از قطعات ویژه و اختصاص یافته به شهدای گمنام است. آنجا که حتی نام، نشان و تاریخ تولدی بر سنگ‌ها حک نشده و تنها عنوان پرصلابت و پرمعنای «شهید گمنام» به چشم می‌خورد؛ مادرانی که هنوز چشم به راهند و فرزندانی که در بی‌نشان‌ترین حالت ممکن آرمیده‌اند. شهید گمنام فرزند روح‌الله. در میان این مزارها با قدم‌هایی آهسته‌تر و قامتی شکسته‌تر راه می‌رفت. طوری با سوز دل به این مزارها نگاه می‌کرد که انگار فرزندان خونی خودش در آنجا آرمیده‌اند. در آن لحظات ناب، او دیگر مقام، منصب و جایگاه حکومتی نداشت؛ یک زائر ساده، یک پدر دلسوخته و یک دلداده بی‌قرار بود که آمده بود تا از این بی‌نشان‌های روی زمین و نام‌آوران در آسمان، نشان راه و رسم بندگی بگیرد. پیوندی که او با این شهدای گمنام برقرار می‌کرد، از جنس نور مطلق بود. انگار در بی‌نامی و گمنامی آنها، رازی شگرف، رمزی الهی و حقیقتی دست‌نیافتنی نهفته بود که روح خسته و دغدغه‌مند او را صیقل می‌داد و به او یادآوری می‌کرد که نهایت سعادت آدمی، گم شدن در ذات اقدس الهی است.

آفتاب بر حاشیه عبا در گرگ و میش هوا
این زیارت‌های عمیق، طولانی و پر از مکاشفه، همواره در گرگ و میش هوا اتفاق می‌افتاد. نمی‌دانم شاید سری در این تاریکی پیش از سپیده‌دم و نسیم خنک سحرگاهی وجود دارد؟ شاید این خلوت ناب و دست‌نخورده آن لحظات، پیش از بیداری کامل شهر و آغاز روزمرگی‌ها، با هیچ چیز قابل قیاس نبود؟‌ نمی‌دانم! اما همیشه تا طلوع آفتاب در گلزار می‌ماندند. انگار می‌خواستند پیوند شب و روز را در کنار مردانی که مرزهای حیات و ممات را درنوردیده بودند، به تماشا بنشینند و چه باشکوه، سینمایی و نمادین بود آن لحظه‌ای که اولین شعاع‌های طلایی و گرم خورشید از لابه‌لای شاخه‌های درختان کاج و سرو عبور می‌کرد و با افتخار خودش را به گوشه عبای رهبر شهید می‌رساند. خورشید انگار نورش را بر شانه‌های استوار و قامت برافراشته او می‌تاباند تا تاریکی‌ها را بشکافد و روزی جدید، پر از کار، تلاش خستگی‌ناپذیر، مجاهدت خاموش و خدمت به خلق را بشارت دهد.
تصویر مردی که با طمأنینه در میان هزاران مزار شهید قدم می‌زند، با عبایی که در نور ملایم صبحگاهی می‌درخشد و سایه‌ای که روی سنگفرش‌های نمدار می‌افتد، تصویری بی‌نظیر از تلفیق سیاست و معنویت بود. او از زیارت شهدا، روح زندگی، امیدواری عمیق و ایستادگی در برابر ناملایمات دریافت می‌کرد. از این مزارها و از ارواح طیبه و زنده شهدا، حیات واقعی و اراده‌ای پولادین را وام می‌گرفت و با سینه‌ای فراخ‌تر، قلبی مطمئن‌تر، ذهنی شفاف‌تر و گام‌هایی استوارتر به میدان پرآشوب، پیچیده و طاقت‌فرسای مدیریت و رهبری باز می‌گشت تا همچنان با تمام توان، سپر بلای یک ملت در برابر هجمه‌ها، تحریم‌های ظالمانه، فتنه‌های کور و دشمنی‌های بی‌پایان باشد. او می‌دانست که راه سخت است، اما پشتوانه‌ای به محکمی خون هزاران شهید دارد.

مرگ تاجرانه و وداع بی‌سابقه و تاریخی پایتخت
و حالا تهران قیامت است. همان خیابان‌های طولانی و اتوبان‌های عریضی که او پیش از طلوع آفتاب در سکوت مطلق از آنها می‌گذشت تا به قرارگاه معنوی‌اش در حاشیه شهر برسد، حالا زیر پای میلیون‌ها انسان عزادار و دلسوخته می‌لرزد. گویی تمام شهر به یکباره بیدار شده و به خیابان ریخته است. صدای نوحه، مرثیه و کوبش دمام از هر گوشه شهر، از میدان انقلاب تا آزادی، به آسمان بلند است و فضایی آخرالزمانی و در عین حال حماسی را رقم زده است. میلیون‌ها نفر از پیر و جوان، زن و مرد، با سلایق و ظواهر گوناگون، اما با قلب‌هایی واحد و چشمانی اشکبار برای آخرین وداع با رهبر شهید خویش به میدان آمده‌اند.
به این اقیانوس بیکران جمعیت، به این امواج خروشان انسانی که چون رودی عظیم در بستر خیابان‌ها جاری است نگاه می‌کنم. عظمت این حضور، معادلات ذهنی بسیاری را به هم ریخته است. شاید در میان این هیاهوی کرکننده و ازدحام بی‌نظیر، هر کسی درون خودش خلوتی ناب و عاشقانه‌ای آرام با رهبر شهید داشته باشد. هر کدام از ما در این شلوغی عظیم، در میان اشک‌ها، بغض‌های فروخورده و دست‌هایی که به نشانه عزا بر سینه کوبیده می‌شود، در دل خود یک قطعه فانوس ساخته‌ایم و در حال راز و نیازیم. او دیگر برای ما تنها یک شخص، یک رئیس یا یک مقام عالی‌رتبه نیست؛ او از حصار تن عبور کرده، به یک تفکر زایا، یک مکتب زنده و یک الگوی جاودان تبدیل شده و در قلب تک تک این میلیون‌ها نفر تکثیر شده است. حضور او اکنون بیش از پیش احساس می‌شود.
این وداع پرشکوه، باشکوه و بی‌نظیر، نقطه پایان او نیست؛ بلکه آغازی بر یک جریان تازه است. به قول همان جمله طلایی، عمیق و معروف رهبر شهید: «شهادت، مرگ تاجرانه است.» او در طول حیات بابرکت، پرمشقت و سراسر خدمت خویش، جان، مال، آبرو و تمام هستی خود را در طبق اخلاص گذاشت و در نهایت، در لحظاتی که در مسیر خدمت به مردم گام برمی‌داشت، بهترین، پرسودترین و زیباترین معامله را با پروردگار خویش انجام داد. او با این رفتن حماسی و انتخاب چنین فرجامی، خط بطلانی کشید بر تمام مرگ‌های عادی و بسترنشینی‌های بی‌ثمر و نشان داد که مسیر اقتدار، جهاد مستمر و مقاومت فعالانه تا پای جان ادامه دارد.
حالا تهران با تمام بزرگی‌اش باید با این پیکر مطهر، با این کوه صلابت، با این تکیه‌گاه امن و با این پشتوانه محکم وداع کند. تابوت او که به زیبایی مزین به پرچم سه رنگ و پرافتخار ایران است، چون نگینی درخشان بر موج شانه‌های شهرها پیش می‌رود تا در نهایت راهی دیار خورشید، مشهد الرضا (ع) شود. تهران دیگر این رهبر مجاهد، این مرد روزهای سخت و این زائر بامدادهای پنهان را در آغوش نخواهد داشت و خاک مقدس خراسان، در جوار مضجع شریف و نورانی ثامن الحجج (ع)، میزبان ابدی جسم خسته اما روح بلند او خواهد بود تا در حریم امن رضوی آرام گیرد.
رسانه‌های داخلی و خارجی، تحلیلگران و مفسران مسابقه گذاشته‌اند برای مخابره و انتشار عکس‌های این تشییع میلیونی و تحلیل این حضور خیره‌کننده که نشان از عمق پیوند یک ملت با خادمان واقعی خود دارد، اما در میان این بمباران خبری، ذهن من همچنان پر می‌کشد به آن صبح‌های سرد بهمن. به آن قدم‌های پرطمانینه و بی‌صدا در میان قبور شهدا. به آن مزار شهدای گمنام در قطعه فانوس، به قبور مدافعان حرم، به شهدای عرصه سایبری و نخبگان گمنام و فرماندهان شهیدی که از این پس در گرگ و میش هوا، غریبانه و دلتنگ، منتظر آن قدم‌های آشنا و آن نگاه‌های پدرانه می‌مانند. او حالا خودش به ابدیت پیوسته، حصار زمان و مکان را شکسته تا خلوت‌های عارفانه‌اش را در جوار همان رفقای دیرین، در بهشتی برین و در سایه‌سار الطاف بی‌کران امام مهربانی‌ها ادامه دهد. مائیم و این خیابان‌های عزادار که بوی دلتنگی می‌دهند، مائیم و بارقه‌های امیدی که او در دل‌هایمان بر جای گذاشت، مائیم و رسالتی که اکنون سنگین‌تر از همیشه احساس می‌شود و مائیم و مسیری روشن که او با خون پاک، تلاش‌های بی‌وقفه و نیت خالص خود برای جبهه حق و حقیقت ترسیم کرد.
 مسیری که با حضور این سیل خروشان جمعیت، به یقین هرگز بی رهرو نخواهد ماند و پرچمی که او برافراشته بود، از دستی به دست دیگر منتقل خواهد شد تا به سرمنزل مقصود برسد. قطعه فانوس امروز تنها نیست؛ نوری که او از آن مزارها می‌گرفت، اکنون در جان یک ملت شعله‌ور شده است.

از خلوت‌های صبحگاهی تا وداع میلیونی

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.