آگاه: تهران! امروز هوای تو عجیب هواییام کرد. دیدم دست خشک من به نوشتن نمیرود و اگر ننویسم این بغض رسوب کرده در گلو، غمباد میشود و میزند به قلب و گرده. دوباره آمدم اینجا. قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س). آمدم دلی به دریا بزنم و استخوان سبک کنم. نگاه کن به این برجهای سر به فلک کشیده شمال شهر و آدمها که برای رسیدن به هیچ، پاشنه کفش ورمیکشند. پریشانی بد مکافاتی است تهران. این روزمرگی لاکردار چشم همه را بسته است. زنی که امروز کنار مزار خاکی او نشستهام، تا همین چند وقت پیش روی همین آسفالت داغ خیابان تو قدم میزد. گوشی طبابت دور گردن او بود و درد از جان زنان این شهر برمیداشت. امروز اما نام او روی سنگ سرد تراش خورده است.
زهره رسولی یک اسم ساده نیست. طبیب بود. از آنها که وقتی بیمار پول ویزیت نداشت، بیصدا دست در جیب روپوش سفید میبرد و حساب میکرد. از آنها که در راهرو شلوغ و پر التهاب زایشگاه، وقتی همه از استرس فریاد میکشیدند، مثل کوه آرام بود و به رزیدنتها پناه میداد. تهران! تو خودت بارها او را دیدی. زنی با بارداری سخت که قند خون بالا داشت و انسولین میزد اما دست از کشیک بیمارستان کوثر قزوین نمیکشید. موقت دست از کار کشید تا رایان را به دنیا بیاورد و برای امتحان فلوشیپ پریناتولوژی درس بخواند. عاشق آموزش بود. جان میداد برای اینکه بچه مردم را سالم بگذارد بغل مادر. چه کسی فکر میکرد زنی که تخصص او آوردن حیات به این دنیا بود، اینطور غریبانه در آتش بسوزد؟
تعطیلات منتهی به عید غدیر بود. زهره با همسرش بهنام قاسمیان که از نخبگان روزگار در مهندسی مکانیک بود و کیان پنج ساله و رایان نوزاد، رفتند خانه پدری. ساختمان اساتید. همان جا که پدر دانشمند او، دکتر ایرج رسولی، موی خود را در راه علم و آزمایشگاه میکروبشناسی سفید کرده بود. قرار بود دور هم باشند. قرار بود خنده باشد و چای و بارهنگ. اما سحرگاه ۲۳ خرداد، آن کفتارهای حرامزاده صهیونیست آتش ریختند سر مردم بیدفاع. موشک که خورد به ساختمان طبقه ششم، آوار طبقات روی هم تلنبار شد و تا طبقه سوم آمد. موج انفجار و شعلههای بیرحم پیچید در اتاق خواب. خیمهگاه آتش برپا شد تهران. اگر آن میز عسلی در راهرو مسیر موج را سد نمیکرد، هیچ کس همان لحظه اول زنده نمیماند. اینجا را خوب گوش کن تهران. این تکه از قصه، جیغ از استخوان درمیآورد. زهره با بدنی که نیم آن در آتش سوخته بود، رایان دو ماهه را زد زیر بغل. مادر همراه پدر و مادر سن و سالدار خود، سه طبقه را با همان تن گر گرفته پایین آمد. در طبقه همکف دیگر تاب نیاورد و افتاد. انرژیاش تمام شد اما با دست خود را روی زمین میکشید تا به در برسد. مادر بود میفهمی؟ دل زن ابریشم است اما پای بچه که وسط باشد، از صخره زاگرس هم سختتر میشود. او را بردند داخل آمبولانس. با ۸۰ درصد سوختگی. میدانی آخرین کلمات او چه بود؟ نگفت آی سوختم. نگفت جانم رفت. با همان گلوی سوخته به پدر گفت قول بده مواظب بچهها باشی. بعد گفت به منشی خبر بدهید مریضها منتظر نمانند! همان لحظه صدای گریه بچه را شنید، گفت بچهام گرسنه است، بگذارید شیر بخورد. گریه رایان از گرسنگی نبود تهران. طفل معصوم از شدت درد سوختگی و وحشت انفجار زار میزد. همان چهره پف کرده و مژههای سوخته و ماسک اکسیژن که عکس او دنیا را تکان داد.
رایان دو ماهه همان روز اول رفت. نتوانست این دنیای کثیف را تاب بیاورد. پاره تن مادر پر کشید. پدر زهره میگفت من مثل زینب کربلا در بیمارستانها آواره بودم، هر کدام از عزیزان من یک جا میسوختند. چهار روز بعد، زهره و بهنام هم پر کشیدند و رفتند پیش نوزاد خود. حالا از آن خانواده، یک کیان پنج ساله مانده. طفلی با ۵۵ درصد سوختگی عمیق که تا چند ماه بعد روی تخت بیمارستان لای باندهای سفید گم شده بود و درد پیوند پوست میکشید. قرار بود پاییز برود پیشدبستانی، حالا هر روز با سوزش زخمها بیدار میشد. همکاران زهره از غصه حتی نمیتوانستند بچههای خود را در آغوش بگیرند. تهران جان! نماینده صلیب سرخ آمد خانه پدری زهره را دید و حیرت کرد از این حجم خشونت. از این همه نامردی. جنگT مرد میخواهد که این بیصفتها بویی از آن نبردهاند.
من اینجا روی خاک نشستهام و سر انگشتهایم از نوشتن این مرثیه مثل شمع آب میشود. گذر عمر لاکردار همین است، دلی نمانده و دل که نباشد، دماغ هم نیست. عمر ما میرود تهران اما این خونها نباید بیات شود. وقتی ماشینهای مدل بالا از اتوبان همت رد میشوند، یادت نرود چه جانهای نابی زیر این خاک خفتهاند. زهره رفت. بهنام رفت. رایان سوخت تا تو روی پا بمانی. تا این خاک به دست شغال نیفتد. اینها زغال نشدند که بی جز و جرقه خاموش شوند؛ اینها صاعقه شدند بر سر تاریخ. حواست باشد! امانتدار خوبی باش. آدمی به غیرت زنده است. زیاده عرضی نیست.
۳۱ تیر ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۰
کد مطلب: ۲۳٬۹۸۲
مرضیه کیان، خبرنگار: روایت یازدهم، مرثیه زنی است که جان میبخشید اما جان او و جگرگوشههایش در آتش کینه سوخت. دکتر زهره رسولی، طبیب صبور زنان، همراه همسر مهندس او بهنام و رایان دو ماهه، زیر آوار موشک صهیونیستها پر کشیدند. از آن آشیانه گرم، تنها کیان پنج ساله با تنی سوخته و پیچیده در باند سفید باقی مانده است.
نظر شما