مرضیه کیان، خبرنگار: تاریخ هیچگاه در یک نقطه متوقف نمی‌شود؛ بلکه در مدارهایی تکرارشونده، آدم‌ها و آزمون‌ها را دوباره روبه‌روی هم قرار می‌دهد. نهم صفر، سالروز جنگ نهروان، تنها یک برگ خونی و رنگ‌ و رو گرفته از تقویم گذشته نیست؛ آینه‌ای است که اگر غبار قرن‌ها را از روی آن کنار بزنیم، تصویر امروز خودمان را با وضوحی ترسناک در آن می‌بینیم.

نیزه‌های سرگردان در غبار امروز

آگاه: روزگاری که شعار حق‌طلبانه «لا حکم الا لله» ابزاری شد تا عرصه بر ولی خدا تنگ شود و قرآن‌های کاغذی بر بلندی نیزه‌ها رفتند تا قرآن ناطق را به مسلخ بکشانند. امروز نیز در بزنگاهی تاریخی ایستاده‌ایم؛ جایی که دو لبه یک قیچی، یکی با لباس مصلحت‌اندیشی و تقاضای توافق مطلق و دیگری با نقاب تندروی و مصادره به مطلوب کلمات رهبری، در تلاشند تا اراده خود را بر ولی فقیه تحمیل کنند. این گزارش، روایتی است از کشف دوباره نهروان در کوچه‌ پس ‌کوچه‌های سیاست امروز؛ هشداری برای چشم‌هایی که در غبار فتنه‌های ترکیبی، مسیر خیمه فرماندهی را گم کرده‌اند.

هنوز هم گاهی پیش می‌آید که در میان انبوه خبرها، توی همین فضای ملتهب رسانه‌ای و لابه‌لای تیترهای درشتی که هر روز از صفحه مانیتور به چشم‌هایم شلیک می‌شوند، جاهای جدیدی برای گم شدن پیدا کنم. این گم شدن شاید برای شما که هر روز اخبار را مثل یک عادت روزمره مرور می‌کنید اتفاق نیفتد، اما وقتی یک نفر، ناخودآگاه به نقطه تلاقی تاریخ و امروز برمی‌خورد، فاز مکاشفه می‌گیرد و درجا میخکوب می‌شود. روایت کشف اخیر من، اما لابه‌لای ورق‌های یک کتاب تاریخ تحلیلی صدر اسلام بود، صبر کنید! حتما شما که خطبه‌های نهج‌البلاغه را شنیده‌اید ماجرای جنگ نهروان را می‌دانید. من، اما راویم، دوربین متفاوتی نسبت به شما دارم و وقتی در راهروهای تاریخ گم می‌شوم، ناگهان در کف خیابان‌های امروز پیدا می‌شوم. ممکن است کشف من رگه‌هایی از شهود داشته باشد و اگر کشف و شهود در میانه یک بحران ملی به هم برسند، چه بلوایی به پا خواهد شد!بله، من درست موقع مرور اخبار ضد و نقیض این روزها در تاریخ گم شدم! برای من که فکر می‌کردم همه معادلات سیاسی این روزها را بلدم، گم شدن در میان تحلیل‌های چپ و راست واژه غریبی بود! من عادت داشتم و دارم که اخبار را از فیلتر منطق عبور دهم و اگر خیلی توی هیاهوی رسانه‌ها غرق شده باشم، به کلمات صریح رهبری پناه ببرم تا راه را پیدا کنم. این‌بار، اما وقت تصمیم‌های بزرگ بود و من نمی‌دانستم صف حق و باطل کجاست و می‌خواستم خودم را به خیمه حقیقت برسانم. توی راه به یک تقویم قدیمی برخوردم که روی نهم صفر متوقف شده بود. یک دنیای دیگر بود، یک آن جای دیگری که ربطی به خاورمیانه امروز نداشت، اما تمام اتمسفر امروز را در چهارگوشه بیابان‌های نهروان قایم کرده بود.

نیزه‌هایی که کاغذها را به اسارت بردند
وارد میدان نهروان شدم. تاریخ، حال غریبی داشت. مثل سرایداری خانه ارباب که خانه ارباب بود، اما خانه ارباب نبود. آدم‌هایی را دیدم که پیشانی‌هایشان از شدت سجده پینه بسته بود، شب‌زنده‌دار بودند و حافظ کل قرآن، اما حال پرواز نداشتند. حالشان، حال سقوط بود. یک چهاردیواری از تعصب که دوست ندارم حواس شما را به ظاهر زاهدانه آنها پرت کنم، به خصوص که در دوره‌های مختلف تاریخی بازتولید شده و از حالت اصلی آن مردان شمشیر به ‌دست در دوره امیرالمؤمنین (ع) خارج شده است.
ماجرا به همین نهم صفر برمی‌گشت. روی شعارشان فکر کردم. کلماتی که معمولا نامی مقدس به خود می‌گیرد، این بار «لا حکم الا لله» صدایش می‌زدند. در تاریخ جست‌وجو کردم، شعاری بود که خوارج، از اضافه فهم سطحی خود از دین ساخته بودند و این بنای کج را در برابر امیرالمؤمنین (ع) قرار داده بودند. شعارشان حق بود، اما اراده‌ای باطل در پشت آن پنهان شده بود. آنها قرآن را بر سر نیزه کردند تا امام را مجبور به پذیرش اراده خود کنند. امام را در منگنه گذاشتند. شمشیرها را زیر گلوی خیمه فرماندهی گرفتند که یا جنگ را متوقف می‌کنی یا تو را می‌کشیم. بعد همین‌ها، وقتی نتیجه تحمیل اراده‌شان شد حکمیت ابوموسی اشعری، دوباره شمشیر کشیدند که چرا توافق کردی؟ باید توبه کنی و دوباره بجنگی!  اشک توی چشمم جمع شد! من توی نوشته‌هایم نقش بازی نمی‌کنم، هرچه می‌شود می‌نویسم و هرچه که می‌نویسم حتما شده است. وقتی غربت علی (ع) را در میان آن سپاه پرهیاهو دیدم، انگار داشتم از تو می‌جوشیدم. انگار سینه‌ام کتری روضه بود و وقتی رسیدم رو به تاریخ عرض کردم که آقای مهربان کوفه، سپاه شما مردانی را که از اضافه جهل و تعصب بودند به آغوش کشید، اما آنها بغل کردن شما را نفهمیدند و شمشیر برکشیدند.

خوارج با کت و شلوارهای امروزی
از کتاب تاریخ بیرون آمدم، در حالی که نمی‌دانستم تکرار تاریخ در امروز چطوری است! خودم را پهن کردم زیر سقف سنگین اخبار امروز و به جامعه نگاه کردم. ما اکنون در شرایطی قرار گرفته‌ایم که بوی نهروان می‌دهد. غبار ، همان غبار است و نیزه‌ها همان نیزه‌ها، فقط نوک نیزه‌ها جای قرآن کاغذی، چیزهای دیگری به اسارت برده‌اند. امروز دو گروه، با دو ظاهر کاملا متفاوت، دقیقا همان کاری را می‌کنند که خوارج با علی (ع) کردند: تحت فشار گذاشتن ولی فقیه برای تحمیل اراده خود.
گروه اول، کسانی هستند که نقاب عقلانیت و صلح‌طلبی به چهره زده‌اند. همان‌هایی که با ادبیات دیپلماتیک و کراوات‌های پنهان یا پیدایشان، مدام پمپاژ ناامیدی می‌کنند. می‌گویند تفاهم و توافق ولاغیر! آنها شرایط اقتصادی، تحریم‌ها و فشارهای بین‌المللی را مثل قرآن بر سر نیزه می‌کنند. فریاد می‌زنند که اگر توافق مطلق نکنیم، اگر از تمام اصولمان کوتاه نیاییم، نابود می‌شویم. آنها به اسم مصلحت مردم، می‌خواهند دست ولی جامعه را در برابر دشمن خالی کنند. اینها همان‌هایی هستند که در صفین، شمشیر زیر گلوی امام گذاشتند که مالک را برگردان، چون ما تاب جنگیدن نداریم. آنها ولی فقیه را در منگنه «مصلحت‌های خودساخته» می‌گذارند و انتظار دارند رهبری، به خاطر فشارهایی که خود آنها با ناکارآمدی یا ترس‌شان ایجاد کرده‌اند، جام زهر را بنوشد و حکمیت باطل را بپذیرد. اما گروه دوم... امان از گروه دوم! اینها ظاهرشان کاملا موجه است. شاید پیشانی‌شان هم پینه داشته باشد. اینها همان کسانی هستند که یک سری از صحبت‌ها در پیام‌های رهبری را چسبیده‌ و بقیه را رها کرده‌اند. آنها فریاد «وا اسلاما» و «وا انقلابا» سر می‌دهند. در هر شرایطی فقط به جنگیدن تکیه دارند. اگر رهبری حرف از «نرمش قهرمانانه» یا «عقلانیت انقلابی» بزند، آنها نشنیده می‌گیرند. بخشی از جملات آقا را که بوی تقابل و جنگ می‌دهد، جدا می‌کنند، روی نیزه رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی خود می‌گذارند و با شعار «لا حکم الا لله» نسخه می‌پیچند.

تنهایی مکرر خیمه فرماندهی
این گروه دوم خطرناک‌ترند، چرا که با لباس دوست خنجر می‌زنند. آنها خود را انقلابی‌تر از انقلاب و ولایتی‌تر از ولی می‌دانند! اگر ولی فقیه بر اساس حکمت، مصلحت کلان و شرایط زمانه تصمیمی بگیرد که با طبع تند و آتشین آنها سازگار نباشد، شروع می‌کنند به نق زدن، کنایه زدن و حتی جلوتر از رهبری حرکت کردن. آنها می‌خواهند ولی فقیه را مجبور کنند که دقیقا همان کاری را بکند که ذهن محدود آنها تشخیص داده است.
هر دو گروه، در یک نقطه به هم می‌رسند: ذبح ولایت. یکی با تیغ کند سازش و دیگری با شمشیر بی‌منطق تندروی. هر دو طرف می‌خواهند ولی فقیه را تحت فشار بگذارند. هیچ‌کدام مفهوم «تبعیت» را نفهمیده‌اند. سرباز واقعی کسی است که وقتی فرمانده می‌گوید بایست، بایستد و وقتی می‌گوید بتاز، بتازد. نه اینکه در زمان صلح، طبل جنگ بکوبد و در زمان جنگ، پرچم سفید بالا ببرد. من، مثل فقیری که این‌قدر بصیرت نداشته خواب عمار بودن هم بلد نیست که ببیند، از میان این تحلیل‌ها بیرون آمدم. سرم گیج می‌رفت از این همه شباهت. خوارج نهروان شاخ و دم نداشتند؛ آنها فقط خودشان، تحلیل‌هایشان و ترس‌ها یا تهورهایشان را از امام زمانشان بیشتر قبول داشتند. آنها فکر می‌کردند بهتر از علی (ع) قرآن را می‌فهمند. امروز هم کم نیستند کسانی که فکر می‌کنند بهتر از سکاندار انقلاب، مسیر طوفان را می‌شناسند. به آسمان غبارآلود شهر نگاه کردم و سوالم را دوباره پرسیدم! خدایا، ما کجای این سپاه ایستاده‌ایم؟ آیا ما هم با اصرار بر تحلیل‌های ناقص خودمان، در حال تراشیدن نیزه‌ای جدید برای تحت فشار گذاشتن خیمه فرماندهی هستیم؟ شاید بزرگ‌تر که شدم، پخته و فهمیده که شدم، یک روزی فهمیدم که همین گوش سپردن مطلق به فرمان ولی، همان آغوش امنی بوده که از شر فتنه‌ها نجاتمان می‌داده و من نمی‌فهمیدم. شاید اگر قدر این خیمه را ندانیم، دوباره نهم صفری دیگر در تاریخ ثبت شود؛ اما این بار، من نمی‌خواهم فقط یک راوی گمشده باشم، می‌خواهم سربازی باشم که شمشیرش را با اشاره چشم فرمانده بالا می‌برد و با لبخند او غلاف می‌کند. فقط همین ولاغیر.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.