آگاه: در این ترازوی تاریخی، از یک سو فرمانروایانی قرار دارند که خاک وطن را خط قرمز، ناموس و هویت خویش دانستند؛ مردانی چون نادرشاه افشار و کریمخان زند که تا آخرین نفس در میانه میدان ماندند، با متجاوزان جنگیدند و مرگ در خاک خود را به زندگی در سایه بیگانگان ترجیح دادند. از سوی دیگر، روایت تلخ و عبرتآموز پادشاهانی چون رضاشاه و محمدرضا پهلوی قرار دارد که در بزنگاههای سرنوشتساز، راه گریز را برگزیدند؛ شاهانی که در روزگار قدرتمندی، قدرتهای بزرگ غربی را پشتیبان ابدی خود میپنداشتند اما در روزهای سخت آوارگی، همان متحدان از پذیرش آنان سر باز زدند تا سرنوشتی جز مرگ در انزوا نیابند. این تضاد آشکار، راز ماندگاری در حافظه ملتی است که ایستادگی را میستاید و فرار را هرگز نمیبخشد.
در ژرفای فرهنگ ایرانی و زیستجهان مردمان این سرزمین، «خاک» مفهومی بسیار فراتر از یک جغرافیای ساده یا مرزهای خطکشی شده روی نقشه دارد. وطن، با گوشت، خون، هویت، شرف و ماندگاری یک ملت گره خورده است. از دیرباز، در ادبیات حماسی و باورهای آیینی ما، دفاع از مرزهای این بوم کهن همارز با صیانت از شرافت انسانی تلقی شده است. تاریخ طولانی ایران، با تمام هجومها، تاختوتازها و آشوبهایش، همواره نشان داده است که مشروعیت واقعی و ماندگار یک حاکم در نگاه تیزبین مردم، نه به زرق و برق دربار، نه به تاجوتختهای مرصع و نه به القاب پرطمطراق بستگی دارد، بلکه تنها به یک معیار اساسی سنجیده میشود: میزان وفاداری به این خاک در روزهای خون و خطر. فرهنگ ایرانی، فرهنگی برخاسته از دل حماسههاست؛ فرهنگی که در آن ایستادن تا پای جان، نه یک انتخاب، که یک ارزش والا، مقدس و جاودان شمرده میشود. مروری بر کارنامه حاکمان تاثیرگذار و بزرگ تاریخ ایران به روشنی نشان میدهد که نامهای ماندگار و قابل احترام، آنانی هستند که در برابر هجوم بیگانگان یا طوفانهای سهمگین، قامت خم نکردند، سپر نینداختند و کشور را بیدفاع رها نساختند:
نادرشاه افشار، با تمام فراز و فرودهای تاریخی و نقدهای وارد بر او، در حافظه جمعی ایرانیان نماد سرداری است که ایران پارهپاره، اشغالشده و در معرض سقوط کامل را با شمشیر آخته و عزم راسخ خود یکپارچه کرد. او تمام عمر خود را روی زین اسب گذراند، تا آخرین لحظه حیات در میدانهای نبرد و در دل خاک ایران زیست و شمشیر زد تا مرزهای این کشور را از گزند دشمنان حفظ کند. او هرگز پایتخت خود را برای عافیتطلبی ترک نکرد.
کریمخان زند، که با افتخار خود را «وکیلالرعایا» مینامید و از پذیرش عنوان پادشاهی سر باز میزد، نمونه بینظیر دیگری از فرمانروایانی است که قدرت را تنها برای آرامش مردم و حفظ تمامیت ایران میخواست. او با سادهزیستی و درایت، تا پایان عمر در وطن ماند، برای آبادانی آن کوشید و در نهایت در همین خاک آرام گرفت. برای این حاکمان، ترک میدان، فرار از مسئولیت و رها کردن کشور به امان خدا یا تسلیم آن به بیگانه، گزینهای بیمعنا و شرمآور بود.
تراژدی گریز؛ از کاخهای تهران تا آوارگی و تحقیر در غربت
در نقطه مقابل این سنت باستانی و پرافتخار مقاومت، تاریخ معاصر ایران شاهد روایت دردناک و تحقیرآمیز حاکمانی است که در لحظات تعیینکننده و بحرانی، حفظ جان و گریز از مهلکه را بر ماندن، ایستادن و دفاع ترجیح دادند. پایان سلطنت پهلوی اول و دوم، دو پرده از یک نمایش بسیار تلخ تاریخی است: دل کندن از وطن در روزهای سخت و دل بستن به سراب بیگانگان. این دو پادشاه، با وجود ادعاهای گزاف ملیگرایی، در عمل نشان دادند که دلبستگیشان به تاج و تخت، بسیار بیشتر از دلبستگی به خاک وطن بوده است. رضاشاه که سالها با مشت آهنین بر کشور حکومت میکرد، مخالفان را با بیرحمی سرکوب مینمود و ارتش نوین ایران را مایه مباهات و ضامن بقای خود میدانست، در شهریور ۱۳۲۰ با ورود نیروهای متفقین به مرزهای ایران، به شکلی ناباورانه و به سرعت تسلیم خواست بیگانگان شد. ارتشی که سالها برای سرکوب داخلی تجهیز شده بود، در برابر هجوم خارجی حتی چند روز نیز نتوانست مقاومت کند. رضاشاه نه در کنار ارتش خود ماند، نه فرمان مقاومت داد و نه در دفاع از پایتخت کشورش ایستادگی نشان داد. او با پذیرش خفتبار شرط استعفا و تبعید که از سوی انگلیسیها به او دیکته شد، روانه جزیره موریس و سپس ژوهانسبورگ شد تا سالهای پایانی عمرش را در انزوا، افسردگی عمیق و غربت سپری کند و در همانجا جان دهد؛ مرگی حقارتبار برای کسی که خود را قدرتمندترین مرد ایران میپنداشت.
۳۸ سال پس از این واقعه تلخ، این سناریو به شکلی تراژیکتر، عبرتآموزتر و طولانیتر برای فرزندش تکرار شد. محمدرضا پهلوی که با غرور خود را «شاهنشاه آریامهر» و ژاندارم بلامنازع منطقه میخواند و به حمایتهای بیدریغ، گسترده و همهجانبه غرب، به ویژه ایالات متحده آمریکا، دل خوش کرده بود، در دی ۱۳۵۷ در برابر امواج خروشان و توقفناپذیر انقلاب مردم ایران، راهی جز بستن چمدانها و فرار نیافت. او که تصور میکرد خروجش از کشور موقتی است و حامیان غربیاش بار دیگر مانند کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ او را به قدرت بازخواهند گرداند، قدم در مسیری بیبازگشت گذاشت. اما درس بزرگ، بیرحمانه و فراموش نشدنی تاریخ برای او در روزها و ماههای پس از گریز رقم خورد؛ زمانی که متحدان غربیاش، همانهایی که سالها منابع ایران را غارت کرده و او را شریک استراتژیک خود میخواندند، یکی پس از دیگری، دروازههای کشورهایشان را به روی شاه آواره و بیمار بستند.
آمریکایی که سالها حافظ منافع او بود و پایگاه اصلی قدرتش محسوب میشد، حتی از پذیرش دائم او برای درمان بیماری سرطان امتناع کرد و او را چون مهرهای سوخته، بیارزش و دردسرساز رها ساخت. سرگردانی و آوارگی تحقیرآمیز میان مصر، مراکش، باهاما، مکزیک، آمریکا و پاناما، پایانی شوم برای پادشاهی بود که کشورش را در بحبوحه تحولات رها کرد. او که روزگاری در کاخهای تهران میزبان سران قدرتمندترین کشورهای جهان بود و جشنهای ۲۵۰۰ ساله را با اسراف خیرهکننده برگزار میکرد، اکنون برای یافتن یک تخت بیمارستان یا یک پناهگاه امن دربهدر میشد. او طعم تلخ خیانت همان کسانی را چشید که سالها ثروت ملت را به پایشان ریخته بود. در نهایت، این فرار طولانی در پنج مرداد ۱۳۵۹ در قاهره، دور از وطن، در میان انزوا و در غربتی زجرآور به پایان رسید و او در کشوری بیگانه به خاک سپرده شد تا برای همیشه از خاکی که بر آن حکومت میکرد، دور بماند.
توهم اتکا به بیگانه در برابر حقیقت اتکا به مردم
تفاوت اساسی و بنیادین میان فرمانروایانی که ماندند و جاودانه شدند و آنان که رفتند و طرد شدند، در منبع مشروعیت و نقطه اتکای آنان نهفته است. حاکمانی که مقاومت را برگزیدند، قدرت، صلابت و اعتماد به نفس خود را از پیوند عمیق با خاک و مردم خود میگرفتند. آنان به خوبی میدانستند که در روزگار سختی، بحران و تهاجم، هیچ نیروی خارجی و هیچ قدرت بیگانهای نجاتبخش و دلسوز نخواهد بود و تنها بازوان ستبر مردم خودشان است که میتواند کشور را حفظ کند. ملتی که میبیند رهبرش در خط مقدم ایستاده و جانش را سپر بلای کشور کرده است، با تمام توان از او حمایت میکند و حماسهها میآفریند.
در مقابل، شاهان پهلوی بقای سلطنت، تاجوتخت و قدرت خود را به اراده، رضایت و حمایت قدرتمندان جهانی گره زده بودند. این توهم باطل که «متحدان غربی در روز مبادا به یاری خواهند آمد و تاجوتخت را حفظ خواهند کرد»، همان سراب فریبندهای بود که محمدرضا شاه را به آوارگی و مرگ در تنهایی کشاند. او فراموش کرده بود که قدرت عاریتی، در برابر اراده ملت پشیزی نمیارزد. تاریخ با صدای رسا ثابت کرد که قدرتهای استکباری و دولتهای بیگانه، تنها تا زمانی به حاکمان وابسته و دستنشانده روی خوش نشان میدهند که منافع اقتصادی و سیاسیشان به طور کامل تامین شود؛ روزی که تاریخ مصرف یک حاکم به سر برسد، پایههای قدرتش سست شود و از اریکه قدرت به زیر افتد، همان حامیان و دوستان صمیمی دیروز، نه تنها او را نمیشناسند، بلکه حتی از دادن یک پناهگاه ساده و موقت نیز دریغ میورزند تا منافع جدیدشان در ارتباط با حاکمان جدید به خطر نیفتد. مرگ محمدرضا شاه در بیمارستانی در قاهره، سند زنده، قطعی و غیرقابل انکار این حقیقت است که هر کس به جای تکیه بر ملت، باور به توانمندیهای داخلی و ریشه دواندن در خاک خود، به لبخند و وعدههای بیگانگان امید ببندد، سرنوشتی جز طرد، تحقیر، تنهایی و نابودی نخواهد داشت.
مقاومت، ایستادگی و ماندن در وطن؛ خط سرخ رهبری اصیل
فرهنگ ایرانی با پیوند خوردن با آموزههای اصیل، عمیق و رهاییبخش اسلامی، مفهوم مقاومت را به سطحی بسیار والاتر و مقدستر ارتقا داد. در این نگاه مکتبی و جهانبینی متعالی، ایستادگی در برابر ظلم، دفاع از کیان وطن و تن ندادن به سلطه بیگانه، نه فقط یک وظیفه ملی و میهنی، بلکه یک فریضه قطعی الهی و یک رسالت مکتبی است. در این مکتب، جان دادن در راه آرمانها و برای حفظ خاک و ناموس، اوج رستگاری است.
رهبران حقیقی، راستین و ماندگار این سرزمین، کسانی هستند که با مردم خود میمانند، در میان آنان نفس میکشند، در سختیها، تحریمها و جنگها شریک غمشان میشوند و هرگز گزینه فرار را در ذهن خود جای نمیدهند. این سنت الهی و تاریخی، در دوران معاصر نیز جلوههایی ناب، درخشان و جاودان داشته است. تاریخ معاصر ما شاهد رهبرانی است که در برابر کوهی از تهدیدات، ترورها، جنگهای تحمیلی هشت ساله و فشارهای همهجانبه جهانی، هراسی به دل راه ندادند و قامت استوارشان خم نشد.
الگوی رهبری در نظام اسلامی، مبتنی بر حضور دائمی در میدان و ایستادگی تا آخرین نفس است. سرنوشت و سیره رهبرانی چون سیدعلی خامنهای که حیات، جوانی و مبارزه خود را با استقامت در خاک وطن گره زدند، گواه روشن این مسیر است. ایشان در سختترین شرایط بمبارانها، ترورها و فتنهها با خانواده خود در پایتخت و در میانه میدان خطرات ماندند، رهبری جبهههای مقاومت را با صلابت بر عهده گرفتند و هرگز تسلیم فشارها نشدند. او که تمام عمر خود را وقف دفاع از استقلال و عزت ایران کرده بود، سرانجام در همین خاک، در پایتخت ایران اسلامی به شهادت رسید تا پیکر مطهرش در دل خاک وطنی که برای آن جانفشانی کرده بود، آرام گیرد. این شکوه ماندن، ایستادن و تکیه بر قدرت لایزال الهی و حضور مردم، تفاوت زمین تا آسمان مسیری است که از مقاومت تا پیروزی امتداد دارد، در برابر مسیری که به فرار، تسلیم، غربت و فراموشی ختم میشود. رهبر اصیل، جان خود را سپر بلای ملت میکند، نه آنکه ملت را رها کرده و برای حفظ جان خویش به آغوش بیگانگان پناه ببرد.
قضاوت بیرحم اما عادلانه تاریخ
تاریخ ایران، کتابی گشاده، عبرتآموز و داوری بیرحم اما عادلانه است. صفحات این کتاب قطور به روشنی نشان میدهند که ملت فهیم ایران لغزشها و خطاهای سیاسی را شاید در گذر زمان به دست فراموشی بسپارند، اما گناه نابخشودنی «رها کردن وطن»، «پشت کردن به مردم» و «فرار در روز سختی» را هرگز نمیبخشند. خاک ایران، میراثدار و امانتدار خونهای پاکی است که در طول قرنها برای حفظ هر وجب آن بر زمین ریخته شده است؛ از این رو، تنها کسانی در حافظه تاریخی، قلبها و ضمیر ناخودآگاه این سرزمین جاودان میمانند که در طوفانها به عهد خود با خاک و مردم وفادار ماندند.
پنجم مرداد و سالروز مرگ شاه آواره در قاهره، نباید تنها در حد یک تقویمخوانی باقی بماند؛ بلکه باید به عنوان عبرتی بزرگ و درسی ماندگار برای تمام نسلها بازخوانی شود: سلطنتی که با کودتا، مداخله و حمایت مستقیم بیگانه در ۲۸ مرداد آغاز شد و مشروعیت خود را از سفارتخانههای خارجی میگرفت، سرانجامی جز فرار، دربهدری و مرگ در انزوا نداشت. در برابر این تصویر تاریک و تلخ، سروهای بلندقامت و ریشهدار تاریخ این مرز و بوم با صلابت ایستادهاند؛ آنان که با شجاعت در وطن ماندند، در برابر طوفانها سینه سپر کردند، با خون و جان خود مقاومت را معنا بخشیدند و به مقام والای شهید الله دست یافتند تا نشان دهند سرنوشت حقیقی مردان خدا، نه گریز از میدان، که جاودانگی در آغوش میهن است؛ مسیری پرغرور که کاروان سرخ مقاومت را در پناه خود حفظ میکند و تاریخ این سرزمین را فی امانالله به سوی آیندهای روشن و عزتمند رهنمون میسازد.
نظر شما