آگاه: در میان انبوه جمعیت، اما تصویرهایی هست که بیشتر از هر چیز نگاه را به خود جلب میکند؛ مادری که با یک دستش کالسکه را هل میدهد و با دست دیگر بطری آب را به کودک تشنهاش میرساند. زن جوانی که، آهستهتر از دیگران قدم برمیدارد و هر چند دقیقه همسرش از او میپرسد: «خسته نشدی؟» کمی دورتر، ویلچری از میان جمعیت عبور میکند؛ مادری نوزادی را در آغوش گرفته که هنوز چند روز بیشتر از تولدش نمیگذرد.
اگر کسی برای نخستینبار در این مسیر قدم بگذارد، شاید با تعجب از خودش بپرسد چرا این زنان، با وجود بارداری یا همراه داشتن کودکان خردسال، چنین سفر دشواری را انتخاب کردهاند؛ اما پاسخ این سوال را باید از خودشان شنید؛ زنانی که اربعین را فقط یک زیارت نمیدانند، بلکه آن را بخشی از زندگی خانوادگیشان میبینند؛ جایی که فرزند، همسفر ایمان پدر و مادر میشود و خانواده، کنار هم، معنای دیگری از همراهی را تجربه میکند.
چهار روایت پیش رو، اگرچه از سه زن با زندگیهای متفاوت نقل میشود، اما نخ نامرئی مشترکی آنها را به هم پیوند میدهد؛ اعتماد، همراهی خانواده و این باور که در جاده حسین (ع)، هیچکس تنها نمیماند.
مادری که ترس را پشت مرز جا گذاشت
لیلا، سالها پیش و چند ماه بعد از ازدواجش، نخستین بار راهی اربعین شد. آن روزها هنوز فرزندی نداشت و همه دغدغهاش رسیدن به کربلا بود. بعدها، وقتی کرونا مرزها را بست، مثل میلیونها زائر دیگر، دو سال چشمانتظار ماند تا دوباره مسیر باز شود. اما وقتی این انتظار به پایان رسید، زندگی او دیگر شبیه گذشته نبود. محمدحسین، پسر یکسالونیمهاش، حالا همسفرش شده بود. بعضیها سفر را صلاح نمیدانستند.
«گرمای عراق برای بچه خطرناک است.»،«با این شرایط چرا ریسک میکنی؟»،«صبر کن سال بعد برو.» این جملهها را بارها شنید، اما دلش را به راه سپرد. خانواده هم تنهایش نگذاشتند؛ همسر، پدر و مادر و خواهرش همراه شدند تا بار این سفر فقط روی دوش او نباشد. وقتی از آن روزها حرف میزند، بیشتر از سختیها، از آرامشی یاد میکند که در طول مسیر همراهش بود.
«اولین سالی بود که باید مراقب محمدحسین میبودم. تازه داشتم از شیر میگرفتمش. طبیعی بود که گاهی بیتابی کند یا وسط راه توقف کنیم، اما هیچوقت احساس نکردم تصمیم اشتباهی گرفتهام. سختی بود، اما آنقدر فضای مسیر آدم را آرام میکند که خستگی فراموش میشود.» او میگوید بزرگترین دلگرمیاش تقسیم مسئولیتها بود. هر زمان نیاز داشت استراحت کند، همسرش کودک را در آغوش میگرفت. گاهی مادرش مراقب نوهاش میشد و او چند دقیقه نفسی تازه میکرد.
«اگر قرار باشد همه کارها روی دوش یک نفر باشد، سفر سخت میشود. اما وقتی خانواده کنار هم باشند، همه چیز فرق میکند.»
او هنوز یکی از آرامترین شبهای آن سفر را به خاطر دارد؛ شبی که خانواده، به جای مسیر اصلی، از طریقالعلما عبور کردند. خانههای عراقی، که درهایشان را به روی زائران باز کرده بودند، فرصتی فراهم کرد تا کودکان راحتتر استراحت کنند و خانواده، دور از ازدحام، نفسی تازه کند. «همانجا بیشتر از همیشه فهمیدم که اربعین فقط راه رفتن نیست؛ آدمها در این مسیر هوای هم را دارند.»
میخواستم من هم حاضر باشم؛ حتی چند قدم
چند ستون جلوتر، زن دیگری آرام قدم برمیدارد. او هم سالهاست این مسیر را میشناسد، اما امسال، هر قدم برایش معنای تازهای پیدا کرده است.
مرضیه، پیش از ازدواج هم زائر اربعین بود؛ یک سال با کاروان دانشجویی آمده بود، سالی دیگر لباس خادمی موکب پوشیده بود و بعد، سفرهای خانوادگی را تجربه کرده بود. اربعین برای او هر سال شکل تازهای داشت، اما هیچوقت تصور نمیکرد سختترین تصمیمش را زمانی بگیرد که فرزندش هنوز متولد نشده است.
پنج ماه از بارداریاش گذشته بود. هر کسی دلیلی برای منصرف کردنش داشت؛ یکی از گرمای هوا میگفت، دیگری از خطرات مسیر و بعضی هم معتقد بودند این سفر را باید به سالهای بعد موکول کند. اما او تصمیم گرفت قبل از شنیدن همه این نگرانیها، با دو نفر مشورت کند؛ همسر و پزشکش. پاسخ هر دو، اگرچه با احتیاط، اما امیدوارکننده بود.
او میخندد و میگوید: «راستش من هم میترسیدم؛ کسی نمیتواند بگوید هیچ نگرانی نداشتم. اما نمیخواستم ترس، جای توکل را بگیرد.» بخشی از مسیر را پیاده رفت، اما وقتی احساس کرد توان ادامه ندارد، بدون اصرار سوار خودرو شد و باقی راه را همانطور ادامه داد. «هدف این نبود که حتما همه مسیر را پیاده بروم. مهم این بود که خودم را به این کاروان برسانم. گاهی باید پذیرفت که توان آدم محدود است، اما لطف خدا محدود نیست.»
وقتی یک نوزاد، ریتم سفر را عوض میکند
امسال، اربعین برای فاطمه رنگ دیگری دارد. دختر ۶ ماههاش همسفر جاده نجف تا کربلا شده است؛ مسافری کوچک که از همان روزهای نخست زندگی، سهمی از این مسیر برده است.
سفر با نوزاد، قواعد خودش را دارد. دیگر نمیتوان ساعتها بیوقفه راه رفت یا هر موکبی را برای استراحت انتخاب کرد. برنامه سفر باید با خواب کودک، زمان شیر خوردن و گرمای هوا تنظیم شود.
فاطمه میگوید: «امسال بیشتر شبها راه میرویم. روز که هوا گرم میشود، در موکب میمانیم تا بچه استراحت کند. شاید ظاهرش سختتر باشد، اما برای ما بهترین تصمیم است.»
مادر و خواهرش باز هم همراه او هستند. هر کدام بخشی از مسئولیت را بر عهده میگیرند؛ یکی کودک را در آغوش میگیرد تا مادر چند دقیقه راه برود، دیگری وسایل را جمع میکند یا برای پیدا کردن جای استراحت جلوتر میرود.
او میگوید برخلاف تصور بسیاری از کسانی که از دور به اربعین نگاه میکنند، حضور یک کودک همیشه به معنای دشوارتر شدن سفر نیست. «گاهی احساس میکنم دخترم بیشتر از ما در این مسیر دوست پیدا کرده است. عراقیها وقتی بچه کوچک میبینند، برخوردشان کاملا فرق میکند. اگر جایی صف باشد، راه را باز میکنند. اگر موکبی شلوغ باشد، زودتر جا برای مادر و بچه پیدا میکنند. انگار کودک، دلها را به هم نزدیکتر میکند.»
همین تجربه باعث شده نگاهش به اربعین، بیش از گذشته خانوادگی باشد. «خیلیها فکر میکنند اول باید بچهها بزرگ شوند، بعد خانواده راهی اربعین شود. من برعکس فکر میکنم؛ بچهها باید از همان کودکی این فضا را ببینند. مگر امام حسین (ع) خانوادهاش را در این مسیر همراه نکرد؟ حتی طفل شیرخوارهاش هم در این واقعه حضور داشت. ما هم اگر اربعین را یک حرکت خانوادگی بدانیم، دیگر حضور بچهها عجیب نیست.» او معتقد است فرهنگ عاشورا بیشتر از آنکه با سخنرانی منتقل شود، با تجربه زیسته در ذهن کودک میماند.
«کودک شاید امروز چیزی از فلسفه اربعین نفهمد، اما مهربانی آدمها را میبیند. میبیند کسی بدون اینکه او را بشناسد آب تعارف میکند، غذا میدهد، جایی برای استراحت فراهم میکند. این تصویرها سالها در ذهنش میماند.»
نذری که در جاده کربلا به دنیا آمد
چند سال پیش، در همان روزهایی که میلیونها زائر خود را به نجف میرساندند، زن جوانی از سیستان و بلوچستان، که روزهای آخر بارداری را میگذراند، پا در این مسیر گذاشت؛ سفری که قرار بود معنای نذر را برای همیشه در ذهن اطرافیانش تغییر دهد.
زن جوان، آرام گوشه موکب نشسته بود و دستش را روی شکم برآمدهاش گذاشته بود. از ظاهر لباسها و وسایل مختصرشان میشد فهمید که زندگی چندان آسانی ندارند، اما برق نگاهش چیزی از امید کم نداشت.
راه درازی را از سیستان و بلوچستان تا مرز آمده بودند. چند سالی بود که آرزوی پدر و مادر شدن داشتند، اما هر بار این آرزو بیپاسخ مانده بود. همان روزها نذر کرده بود اگر خداوند فرزندی به آنها عطا کند، اولین اربعین بعد از تولدش را به کربلا برود؛ حتی اگر سخت باشد. خدا نذرش را پذیرفته بود.
اما حالا که روزهای آخر بارداری فرا رسیده بود، خیلیها از او میخواستند سفر را به زمان دیگری موکول کند. هنوز به نجف نرسیده بودند که درد زایمان شروع شد.
همراهانش نگران شده بودند. مسیر را سریعتر طی کردند تا او را به یکی از بیمارستانهای نجف برسانند. همه تصور میکردند سفر همانجا تمام شده است؛ اینکه مادر، بعد از زایمان، دیگر توان ادامه مسیر را نخواهد داشت. اما چند ساعت بعد، اتفاق دیگری رقم خورد. صدای گریه نوزادی در جوار حرم امیرالمؤمنین (ع) پیچید. دخترش همانجا به دنیا آمد.
نامش را «زهرا» گذاشتند؛ اما از همان روزهای اول که چشمش را در حریم نجف گشود، زائرها او را با نام دیگری صدا میزدند؛ «زهرا نجفی.»
مادر، چند روز بعد، با وجود همه خستگی زایمان، تصمیمش را عوض نکرد. دیگر توان پیادهروی نداشت، اما نذرش نیمهتمام هم نماند. بخش زیادی از مسیر نجف تا کربلا را روی ویلچر طی کرد؛ نوزادش را در آغوش میگرفت، گاهی پدر کودک ویلچر را هل میداد و گاهی زائران ناشناس برای کمک جلو میآمدند.
کسی از او نمیپرسید اهل کجاست یا چه کسی است. همین که مادری را با نوزادی چند روزه میدیدند، دست یاری دراز میشد. یکی آب میآورد. دیگری سایهبانی درست میکرد. موکبی برای استراحت دعوتشان میکرد. زن دیگری لباس نوزاد هدیه میداد. آن مادر بعدها فقط یک جمله گفت؛ جملهای که شاید خلاصه همه آن سفر بود: «فکر میکردم من آمدهام نذرم را ادا کنم، اما در تمام مسیر احساس کردم این امام حسین (ع) بود که از ما پذیرایی میکرد.»
شاید برای کسی که اربعین را فقط در قاب تلویزیون دیده باشد، چنین روایتهایی اغراقآمیز به نظر برسد، اما کسانی که این مسیر را تجربه کردهاند، خوب میدانند مهماننوازی مردم عراق، فقط تعارف غذا و آب نیست؛ نوعی احساس مسئولیت نسبت به زائر است، بهویژه اگر زنی با کودک یا سالخوردهای در میان راه باشد.
مدرسهای به نام اربعین
در این قاب، اربعین بیش از آنکه یک راهپیمایی بزرگ باشد، خانهای است که خانوادهها در آن دوباره کنار هم تعریف میشوند.
مادرانی که گاهی از ماهها قبل برای چند روز سفر برنامهریزی میکنند، لباس اضافه برمیدارند، داروها را جداگانه میچینند، اسباببازی کوچکی را ته کوله پنهان میکنند تا وقت بیقراری کودک غافلگیرش کنند، ساعت حرکت را با خواب بچه تنظیم میکنند و شبها را برای پیادهروی انتخاب میکنند تا آفتاب کمتر آزارشان بدهد.
پدرانی که کالسکه را هل میدهند، کودک را روی شانه میگذارند و خستگی همسرشان را تقسیم میکنند. مادربزرگها و خواهرهایی که آمدهاند تا سفر فقط بر دوش یک نفر نباشد و مردمی که شاید هیچوقت نام یکدیگر را ندانند، اما چند دقیقهای بار هم را سبک میکنند. شاید راز ماندگاری اربعین، بیش از هر چیز، همین باشد؛ اینکه در این مسیر، خانواده فقط یک همراه نیست، خودش بخشی از زیارت است.
آخرین تصویر اما همچنان همان مادر سیستانی است؛ زنی که نوزادش را محکم در آغوش گرفته و ویلچرش آرام در میان سیل جمعیت به سمت کربلا حرکت میکند. کودکی که هنوز چیزی از دنیا نمیداند، بیآنکه خودش بداند، نذر مادر را کامل کرده است.
شاید سالها بعد، وقتی از او بپرسند نخستین سفر زندگیات کجا بود، پاسخ را دیگران برایش روایت کنند؛ اینکه از آغوش مادرت تا آستان حسین (ع)، فاصلهای بود به اندازه عشق، توکل و دستهایی که در جاده اربعین، هیچ مادری را تنها نگذاشتند.
نظر شما