آگاه: از اینجا مسئله انسجام اجتماعی برای من شکل دیگری پیدا میکند. انسجام را نباید مساوی با نبود اختلاف دانست. حتی در منسجمترین جوامع هم اختلاف وجود دارد. مسئله این است که اختلاف تا چه اندازه میتواند وجود داشته باشد و همچنان امکان همکاری باقی بماند. اگر دو گروه درباره یک موضوع اختلاف داشته باشند، اما بتوانند در مدرسه، دانشگاه، محیط کار اقتصاد یا عرصه عمومی در کنار هم فعالیت کنند، اختلاف هنوز به گسست اجتماعی تبدیل نشده است. مشکل از جایی شروع میشود که طرف مقابل دیگر فقط مخالف نباشد و به دشمن تبدیل شود.
این تفکیک برای فهم تمدن مهم است. تمدن به همکاریهایی احتیاج دارد که معمولا نتیجه آنها فوری نیست. ساختن یک نظام علمی شکل دادن به یک نهاد آموزشی، انتقال دانش یا ایجاد یک سنت فکری کار یک روز و حتی یک نسل نیست. کسی باید امروز کاری را انجام دهد که ممکن است نتیجه اصلی آن سالها بعد دیده شود. چنین کاری زمانی منطقی به نظر میرسد که فرد احساس کند جامعه فقط متعلق به امروز او نیست و چیزی که میسازد، میتواند به زندگی دیگران نیز برسد.
اینجا اندیشه ابنخلدون قابل توجه میشود. او در توضیح پیدایش قدرت و دولت از عصبیت صحبت میکند؛ پیوندی که اعضای یک گروه را به حمایت از یکدیگر و اقدام جمعی قادر میکند. اهمیت این مفهوم برای بحث من در یک نکته است قدرت یک گروه فقط از تعداد افراد یا امکانات آن نمیآید. اگر افراد در موقعیت دشوار حاضر نباشند هزینهای برای یکدیگر بدهند، منابع به تنهایی نمیتوانند آنها را به یک نیروی موثر تبدیل کنند.
ابنخلدون یک قدم جلوتر میرود و نشان میدهد همین پیوندی که گروهی را قدرتمند میکند، ممکن است در دورههای بعد ضعیف شود. رفاه و قدرت الزاما به معنای افزایش انسجام نیستند. گاهی نتیجه معکوس دارند. وقتی بخشی از جامعه از بخش دیگری فاصله میگیرد وقتی منافع فردی اهمیت بیشتری از منفعت جمعی پیدا میکند و وقتی افراد احساس میکنند دیگر سرنوشت مشترکی ندارند، آن پیوند اولیه آرامآرام فرسوده میشود. ارزش این تحلیل برای امروز در این نیست که بخواهیم تاریخ را عینا تکرار کنیم نکته این است که انسجام یک دارایی ثابت نیست که یک بار ایجاد شود و برای همیشه باقی بماند. دورکیم جامعهشناس فرانسوی مسئله را با مفهوم همبستگی اجتماعی توضیح میدهد. او معتقد بود جامعههای ساده بیشتر بر شباهت اعضای خود استوارند، اما با پیچیده شدن جامعه، افراد متفاوتتر میشوند و وابستگی متقابل میان آنها اهمیت بیشتری پیدا میکند. پزشک و مهندس و معلم و کشاورز لزوما شبیه هم نیستند اما هر کدام بخشی از زندگی دیگری را ممکن میکنند. اینجا انسجام از شبیه بودن نمیآید از این میآید که افراد با وجود تفاوت هنوز در یک شبکه مشترک قرار دارند.
این نکته را میتوان در جامعه امروز به شکل ملموستری دید. ما نمیتوانیم از مردم انتظار داشته باشیم که درباره همه مسائل یکسان فکر کنند. حتی اگر چنین چیزی ممکن باشد معلوم نیست مطلوب باشد. مسئله مهمتر این است که آیا فرد متفاوت را هنوز عضوی از همان جامعه میدانیم یا نه. اگر اختلاف سیاسی، مذهبی، نسلی یا اقتصادی باعث شود رابطه اجتماعی میان افراد کاملا قطع شود، جامعه از درون قطبی میشود. در این وضعیت، هر اتفاقی فقط از زاویه ما و آنها دیده میشود و امکان تصمیمگیری مشترک کمتر میشود.
اعتماد دقیقا در همین نقطه اهمیت پیدا میکند. اعتماد اجتماعی چیزی نیست که فقط با توصیه اخلاقی ساخته شود. تجربه روزمره انسانها آن را میسازد. اگر فرد بارها ببیند که دیگران به تعهد خود عمل نمیکنند، قواعد برای همه یکسان نیست یا نهادها رفتاری غیرقابل پیشبینی دارند، طبیعی است که در روابط بعدی محتاطتر شود. وقتی این تجربه در مقیاس وسیع تکرار شود نتیجه آن فقط بیاعتمادی میان چند فرد نیست هزینه همکاری در کل جامعه بالا میرود.
جامعهای که اعتماد در آن پایین آمده، برای انجام بسیاری از کارها مجبور است از کنترل بیشتری استفاده کند. چیزی که در یک محیط سالم با اعتماد انجام میشود، در محیط بیاعتماد نیازمند قرارداد، نظارت ضمانت و کنترل مداوم است. این مسئله فقط هزینه اقتصادی ندارد؛ انرژی اجتماعی را هم مصرف میکند.
بخشی از توان جامعه به جای تولید و همکاری، صرف مراقبت از یکدیگر میشود. عدالت نیز از همین مسیر وارد بحث میشود. نمیتوان از انسجام حرف زد و تجربه مردم از نابرابری و بیعدالتی را نادیده گرفت. فرد زمانی راحتتر خودش را متعلق به یک جامعه میداند که احساس کند قواعد بازی فقط برای دیگران نوشته نشده است. اگر کسی احساس کند تلاش او دیده نمیشود، فرصتها نابرابرند یا بعضی افراد همیشه از امتیاز بیشتری برخوردارند تعلق اجتماعی او به مرور میتواند ضعیف شود. اینجا انسجام دیگر یک مسئله فرهنگی صرف نیست با ساختارهای اجتماعی و کیفیت حکمرانی نیز ارتباط پیدا میکند.
هویت هم نقش خود را دارد، اما هویت را نباید فقط در مجموعهای از شعارها و نمادها جستوجو کرد. هویت زمانی اثر واقعی پیدا میکند که انسان بتواند خودش را در یک داستان تاریخی ببیند. بداند چه چیزی را از گذشته دریافت کرده و قرار است چه چیزی را به بعد از خودش منتقل کند. اگر گذشته فقط مجموعهای از مناسبتها و اطلاعات کتابهای درسی باشد، بعید است بتواند پیوند عمیقی میان نسلها ایجاد کند.
این مسئله برای جوامعی که سابقه تاریخی طولانی دارند، جدیتر است. در چنین جوامعی افراد فقط با انسانهای همزمان خودشان زندگی نمیکنند بخشی از زندگی آنها تحت تاثیر تصمیمها تجربهها و میراث کسانی است که قرنها قبل زندگی کردهاند. تمدن دقیقا از همین استمرار زمانی معنا پیدا میکند. چیزی که یک نفر آغاز کرده دیگری ادامه داده و نفر بعد تغییرش داده است. اگر این رشته ارتباطی قطع شود، جامعه بخش مهمی از توان یادگیری خود را از دست میدهد.
از اینجا میتوان به رابطه انسجام اجتماعی و تمدن رسید. جامعهای که میان افراد آن ارتباط کافی برای همکاری وجود ندارد، نمیتواند به راحتی تجربههایش را انباشته کند. هر گروه کار خودش را شروع میکند، گروه بعدی مسیر دیگری میرود و بسیاری از تجربهها دوباره تکرار میشوند. تمدن اما بر انباشت بنا شده است؛ یعنی چیزی که امروز ساخته میشود، باید بتواند فردا مورد استفاده قرار گیرد و به شکل دیگری ادامه پیدا کند.
این انباشت فقط در علم و فناوری اتفاق نمیافتد. در اخلاق سیاست، هنر، آموزش، شیوه اداره جامعه و حتی در تجربههای مربوط به حل بحران نیز شکل میگیرد. جامعهای که بتواند از شکستهای خود یاد بگیرد، از تجربه نسل قبل استفاده کند و میان گروههای مختلف خود ارتباط ایجاد کند، ظرفیت بیشتری برای اصلاح دارد. انسجام در اینجا به معنای حفظ وضع موجود نیست حتی میتواند شرایط اصلاح وضع موجود را فراهم کند.
برای همین، من انسجام اجتماعی را بیشتر توان ادامه همکاری در شرایط اختلاف میدانم. این تعریف به واقعیت جامعه نزدیکتر است. جامعهای که فقط در شرایط عادی کنار هم است، هنوز چیزی را ثابت نکرده است. وقتی منافع گروهها با هم تعارض پیدا میکند وقتی بحران اقتصادی یا سیاسی پیش میآید، وقتی نسل جدید خواستههای متفاوتی دارد یا وقتی یک مسئله جدی جامعه را تحت فشار قرار میدهد آن زمان مشخص میشود چه مقدار پیوند واقعی میان افراد باقی مانده است.
از این زاویه حتی اختلاف هم میتواند نشانه ضعف انسجام نباشد. گاهی اختلاف نشان میدهد جامعه زنده است و گروههای مختلف آن حرفی برای گفتن دارند. آنچه خطرناک است، تبدیل اختلاف به حذف متقابل است. جامعهای که بتواند مخالف خود را تحمل کند، درباره اختلاف گفتوگو کند و در بعضی مسائل همچنان به همکاری ادامه دهد، از ظرفیت اجتماعی بیشتری برخوردار است.
این بحث مرا به یک نتیجه ساده اما مهم میرساند: شاید یکی از شاخصهای مهم قدرت تمدنی یک جامعه، نه فقط میزان دستاوردهای آن بلکه مقدار کاری باشد که افراد متفاوت آن هنوز میتوانند با یکدیگر انجام دهند. ممکن است درباره تاریخ، سیاست یا ارزشهای فرهنگی اختلاف داشته باشند، اما اگر بتوانند مدرسهای بسازند، علمی را پیش ببرند، نهادی را حفظ کنند، مسئلهای عمومی را حل کنند و تجربه خود را به نسل بعد منتقل کنند هنوز امکان حرکت تاریخی وجود دارد.
در مقابل اگر هر گروه فقط با افراد شبیه خودش ارتباط داشته باشد و نسبت به بقیه احساس بیگانگی کند جامعه به مجموعههایی جدا از هم تبدیل میشود. در این حالت حتی دستاوردهای بزرگ نیز ممکن است نتوانند به یک مسیر مشترک تبدیل شوند. هر گروه چیزی تولید میکند، اما چیزی که تولید شده الزاما وارد یک تجربه مشترک نمیشود.
شاید مسئله اصلی انسجام اجتماعی همین باشد اینکه چه چیزی انسانهای متفاوت را قادر میکند، بدون اینکه تفاوتهایشان را کنار بگذارند، هنوز در بعضی امور شریک یکدیگر باشند. پاسخ آن را نمیتوان در یک عامل جستوجو کرد. اعتماد عدالت هویت تجربه تاریخی، نهادهای اجتماعی و کیفیت روابط روزمره همه در آن دخیلاند. ضعف هر کدام از اینها به تنهایی جامعه را فرو نمیریزد، اما جمع شدنشان میتواند توان همکاری را کم کند.
از نگاه تمدنی این کاهش همکاری مسئله کوچکی نیست. تمدن زمانی تداوم پیدا میکند که تجربه یک نسل بتواند به مسئله نسل بعد تبدیل شود؛ دانش یک فرد در اختیار دیگران قرار گیرد و کاری که امروز آغاز شده فردا رها نشود. چنین تداومی بدون حدی از انسجام اجتماعی ممکن نیست. انسجام، خود تمدن نیست اما یکی از شرایطی است که اجازه میدهد یک جامعه از مجموعهای از زندگیهای جداگانه عبور کند و به یک تجربه تاریخی پیوسته تبدیل شود.
۱۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۴:۲۱
کد مطلب: ۲۵٬۰۲۴
مدتی است در مطالعه مسائل تمدنی یک پرسش برایم جدیتر شده است: چرا بعضی جوامع با وجود اختلافهای فراوان، توان ادامه دادن و ساختن دارند و بعضی دیگر با وجود برخورداری از منابع و امکانات، در انجام سادهترین کارهای مشترک هم دچار مشکل میشوند؟ پاسخ را نمیتوان فقط در اقتصاد، سیاست یا میزان برخورداری از علم و فناوری پیدا کرد. پیش از همه اینها، کیفیت رابطهای که میان انسانها برقرار است اهمیت دارد. جامعهای که افرادش نتوانند برای یک مسئله مشترک به هم اعتماد کنند، در بلندمدت نمیتواند کارهای بزرگی را که نیازمند همکاری چند نسل است، پیش ببرد.
نظر شما