آگاه: این فرود تدریجی انگار سفری در دل زمان است. تالارهای پایینی موزه این روزها میزبان رویدادی دیدنی به نام «این صورت باقی» هستند؛ نمایشگاهی به کیوریتوری زانیار بلوری، افسانه کامران و محمدرضا طهماسبپور که همزمان با دویستمین سالگرد ثبت نخستین عکس تاریخ توسط ژوزف نیسفور نپس در سال ۱۸۲۶، گنجینه ارزشمند و کمتر دیده شده عکس موزه را پیش روی عموم قرار داده است.
اگرچه سعدی شیرازی میگوید: «صورت زیبای ظاهر هیچ نیست / ای برادر سیرت زیبا بیار» اما در منطق عکاسی، ماجرا کمی فرق میکند؛ اینجا اتفاقا همین «صورت» است که روی کاغذ حساس به نور ثبت شده و پس از سالها ماندگار باقی مانده است. در ورودی نمایشگاه، قبل از هر چیز چیدمان مستند «جنگ: از آرشیو تا واقعیت» اثر حسین بهرامی در برابرتان قرار میگیرد؛ نمایشی اثرگذار که خیلی زود به بیننده گوشزد میکند عکاسی فقط ثبت مناظر چشمنواز نیست، بلکه سندی بیرحم از رنج، ویرانی و واقعیتهای تلخ تاریخ هم به شمار میرود.
تالبوت، کامرون و تماشای نخستین تجدد ایرانی
همین که وارد گالریهای اول میشوید، حس غریبی از جنس کیمیاگری اوایل سده نوزدهم احاطهتان میکند؛ دورانی که عکاسی بیشتر از آنکه صنعتی مکانیکی باشد، آزمون و خطایی جادویی با املاح نقره و تابش آفتاب بود. رویارویی با اثر کوچک و کهن ویلیام هنری فاکس تالبوت، یعنی همان طرح «برگ سرخس» که با تکنیک نقاشی فتوژنیک پدید آمده، شما را میخکوب میکند. نگاه کردن به این بافت قدیمی کاغذ حس عجیبی دارد؛ جایی که نور سوژه را بیواسطه قلممو روی کاغذ نقش زده است. پرترههای جولیا مارگارت کامرون و فلیکس نادار بر دیوارهای تالار هم حال و هوایی جالب دارند. کامرون به عمد وضوح کامل تصویر را میشکست و از فوکوس نرم استفاده میکرد تا چیزی فراتر از چهره صرف، شاید روح درونی آدمها، را نمایان کند.
غافلگیری بزرگ این بخش، بیرون آمدن ۶ آلبوم عکس از دوره قاجار است که سالها در مخزن موزه نگهداری میشدند. دیدن ثبتهای کهن از عثمانی، روسیه و ژاپن یک طرف و تماشای عکسهای یادگاری نخستین دانشجویان ایرانی اعزامی به اروپا در سده نوزدهم یک طرف دیگر. این جوانها با کتوشلوارهای فرنگی و کلاههای قاجاری، در واقع نخستین تصویر انسان ایرانی روبهرو شده با جهان مدرن هستند. دوربین درست در همین لحظه دارد از تولد مفهوم تخصص (به معنای مدرن آن) و سردرگمی میان سنت و تجدد عکس میگیرد؛ نسلی که به لنز فرنگستان خیره شده تا جایگاهش را در جهان تازه پیدا کند.
جهش مدرنیستی از کمال طبیعت تا اضطراب انسان
کمی که در تالارها جلوتر بروید، لحن عکسها از کنجکاویهای اولیه به سمت دقت بینقص مدرنیستی تغییر جهت میدهد. روی دیوار، شمارههایی از نشریه مهم «کمرا ورک» (Camera Work) به کوشش آلفرد استیگلیتس به چشم میخورد؛ سندی تاریخی که نشان میدهد عکاسان چطور کوشیدند تا ثابت کنند عکاسی هم مثل نقاشی، یک رسانه هنری کاملا مستقل و والاست. چند قدم جلوتر، کارهای ادوارد وستن با ترکیببندیهای طبیعی و انسل آدامز با مناظر شکوهمند آمریکا، به چشم میآیند. در عکسهای آدامز، طیفهای خاکستری و تضاد نور و سایه چنان دقیق تنظیم شدهاند که طبیعت به بستری بینقص و بدون هیچ آشفتگی انسانی شبیه میشود.
اما این سکون و نظم آرام دیری نمیپاید. با چرخیدن به سالن بعد، چشم در چشم پرترههای صریح دیان آربس میشوید. آربس به سراغ آدمهای حاشیهنشین، دوقلوها و چهرههای متفاوت رفته و آرامش معمول تماشاگر را به هم میزند. کنار کارهای او، عکسهای خیابانی لی فریدلندر با کادربندیهای شلوغ و حضور اتفاقی سایه خود عکاس در قاب، ساختار کلاسیک را زیر و رو میکند. دوربین فریدلندر آینه نظم جهان نیست؛ تنهایی، سردرگمی و اضطراب انسان شهری در جهان پس از جنگ را بازتاب میدهد.

عکاسی بهمثابه اندیشه
با پایین رفتن بیشتر در دل موزه، متوجه میشوید که تعریف ساده «عکس» کم کم ترک برمیدارد. در بخش هنر مفهومی، عکس فقط پنجرهای ساده به منظره روبهرو نیست، بلکه بهانهای است برای فکر کردن به سازوکار دیدن. فتوکلاژهای دیوید هاکنی که از چسباندن دهها عکس پولاروید کنار هم شکل گرفتهاند، پرسپکتیو تک نقطهای را کاملا به هم میزنند تا نشان دهند چشم و ذهن ما چطور صحنهها را در طول زمان سرهم میکند. آثار شوخ و کنایهآمیز جان بالدساری و اد روشا هم نشان میدهند که چطور میتوان قداست فرمال عکس را شکست و آن را با امور روزمره درآمیخت. رابرت راشنبرگ هم با ترکیب عکس با چاپ سیلک و نقاشی، مرز سنتی میان رسانهها را پاک کرده است. در گوشهای از تالار، پیشطرحها و عکسهای پروژه اجرانشده دنیس اوپنهایم در سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) جلب توجه میکند. اوپنهایم قصد داشت یک مداخله بزرگ محیطی در قالب هنر زمین (لندآرت) در بیابانهای اطراف تهران خلق کند اما با دگرگونیهای سیاسی آن دوره این کار هرگز اجرا نشد. حالا این عکسها و اسناد، تنها ردپای زنده از ایدهای هستند که هرگز در زمین واقعی متولد نشد.
جهان در قاب وارونه
در میانه گشتوگذار در تالارهای موزه، یکی از زندهترین و دلنشینترین بخشهای نمایشگاه، قسمتهای تعاملی است که فاصله تاریخی میان تماشاگر و دستگاههای ثبت تصویر را از میان برمیدارد. چند دستگاه از دوربینهای کهن و بازسازیشده در دسترس مستقیم مخاطبان قرار گرفته تا بازدیدکننده فقط ناظر منفعل عکسهای روی دیوار نباشد. این تجربه لمسی و مکانیکی اوقاتی دلچسب در برابر شتابزدگی و بیوزنی عکاسی دیجیتال با تلفنهای همراه است. در روزگاری که با لمس بیهوا و مداوم شیشه هوشمند گوشیها هزاران فریم ثبت و بلافاصله فراموش میشوند، قرار گرفتن در تاریکی این دوربینهای قدیمی به ما یادآوری میکند که خلق تصویر در آغاز تا چه اندازه با تعلیق، صبوری و کیمیاگری نور و ماده گره خورده بود. چهرههای کنجکاو بازدیدکنندههایی که نوبت به نوبت چشمیها را امتحان میکنند، پیوند میان نسل امروز و قرن نوزدهم را بیواسطه برقرار میسازد؛ لحظهای که تماشاگر حس میکند نه فقط نظارهگر ۲۰۰ سال تاریخ عکاسی، بلکه شریک همان کنجکاوی بکری است که نخستین عکاسان تاریخ را به تسخیر نور کشاند.
زمزمهها در موزه هنرهای معاصر
در فضای نیمهتاریک گالریها، پچ پچ بینندهها شنیده میشود؛ از بحثهای فنی دانشجویان عکاسی تا گفتوگوهای علاقهمندانی که عکسها را بادقت بررسی میکنند. این شور و حال در نقدهای مطبوعاتی و ویدیوهای بررسی نمایشگاه در شبکههای اجتماعی هم به چشم میآید. در این میان، صحبتهای اسماعیل عباسی، عکاس و پژوهشگر پیشکسوت، در روز افتتاحیه در ذهن تداعی میشود. عباسی اشاره کرد که عکاسی در این دو قرن شیوه نگریستن ما را دگرگون کرد؛ نقاشیهای روتوش شده را به چالش کشید و واقعیت تلخ و عریان جنگها را پیش چشم گذاشت. او این پرسش اساسی را پیش کشید که در عصر تولید انبوه تصویرهای بدون عکاس، آیا عکاسی باز هم میتواند قطبنمای فرهنگ دیداری ما باقی بماند؟
اما فارغ از درخشش آثار، تماشای این نمایشگاه حس دوگانهای از لذت و حسرت به همراه دارد. واقعیت این است که روند خریدهای بینالمللی موزه سالهاست متوقف شده و این آرشیو در همان حوالی دهه ۷۰ میلادی ثابت مانده است. جای خالی جریانهای مهم متاخر بهشدت حس میشود؛ آثاری از چهرههای جریانساز مکتب دوسلدورف مثل آندریاس گورسکی و توماس روف، عکسهای صحنهپردازی شده جف وال یا نگاه ساختارشکنانه سیندی شرمن در این مجموعه غایب هستند. هرچند تیم کیوریتوری تلاش کرده با رویکردی بین رشتهای این شکاف را بپوشاند اما همانطور که کارشناسان هم هشدار میدهند، اگر راهی برای بهروزرسانی مداوم گنجینه- چه با خرید و چه با اهدا- پیدا نشود، ارتباط این مجموعه گرانبها با نبض امروز هنر جهان قطع خواهد شد.
آنچه از «صورت» بر جای میماند
بالا آمدن از رمپ مارپیچ و خروج از درهای شیشهای موزه، درست مثل پرتاب شدن به دنیایی دیگر است. دوباره داغی آفتاب خیابان کارگر، صدای ماشینها و شتاب پیادهها جریان زندگی شهری را به یاد میآورد. با این حال، تصویر اولینهای ثبت شده بر کاغذ از دو قرن پیش تا امروز، گوشه ذهن جا خوش میکند. کاغذها و نگاتیوها شاید روزی فرسوده شوند اما آنچه از این تماشا برجای میماند تلاش همیشگی انسان است برای ثبت لحظاتی که نمیخواهد در هیاهوی تند زمان گم شود.
نظر شما