مرضیه کیان،‌ خبرنگار: تقویم شهریور در تاریخ معاصر ایران، به صفحه‌ای آغشته به باروت و خون می‌ماند؛ دفتری گشوده از روزهایی که موج ترور و خشونت کور، سرمایه‌های فکری و اجرایی جامعه‌ای نوپا را هدف گرفت.

روایت‌های جامانده

آگاه: چهاردهم شهریور سال ۱۳۶۰، تنها چند روز پس از فاجعه انفجار دفتر نخست‌وزیری و شهادت رجایی و باهنر، نام دو چهره دیگر بر پیشانی فهرست بلندبالای شهدای ترور نقش بست: آیت‌الله علی قدوسی، دادستان کل انقلاب اسلامی و سرهنگ هوشنگ وحیددستجردی، رئیس شهربانی جمهوری اسلامی ایران. این روزها اگرچه یادآور مظلومیت نسلی است که در آتش تروریسم سوختند، اما همزمان پرسشی بزرگ  و تلخ را پیش روی جامعه فرهنگی، اهالی اندیشه و دستگاه‌های هنری کشور قرار می‌دهد؛ چرا پس از گذشت بیش از چهار دهه از آن روزهای پرالتهاب، ابعاد انسانی، عاطفی و حماسی این رویدادها نتوانسته است جایگاهی شایسته در بستر سینما، تئاتر، رمان، موسیقی و هنرهای تجسمی بیابد؟ چرا قاب هنر ملی در برابر بازنمایی مظلومیت بیش از ۱۷ هزار قربانی ترور دچار لکنتی تاریخی و شگفت‌آور است؟

نیمه نخست دهه ۶۰ خورشیدی، میدانی از سخت‌ترین آزمون‌های بقا برای جامعه ایران بود؛ جایی که تروریسم نه به عنوان پدیده‌ای حاشیه‌ای، بلکه در قامت استراتژی سازمان‌یافته برای فلج کردن ارکان تصمیم‌گیری و ایجاد رعب عمومی به خیابان‌ها سرازیر شد. شهادت آیت‌الله قدوسی با انفجار بمب در دادستانی کل انقلاب و به فاصله اندکی شهادت سرهنگ دستجردی بر اثر جراحات ناشی از انفجار ساختمان نخست‌وزیری، نمادهایی از برخورد مستقیم دو دیدگاه بودند: جریانی که به دنبال استقرار نظم و عدالت حقوقی و انتظامی بود و در مقابل، شبکه‌ای خشونت‌طلب که حذف فیزیکی را یگانه ابزار کنشگری می‌دانست. آیت‌الله قدوسی فقیهی منضبط، متین و دارای خاستگاهی اصلاح‌گرایانه در نظام حوزه بود که در یکی از بحرانی‌ترین مقاطع تاریخ کشور، مسئولیت دشوار سامان‌بخشی به امر قضاوت و قانون‌گرایی را عهده‌دار شد. در کنار او، سرهنگ وحید دستجردی به عنوان نظامی باسابقه و وفادار به اصول اخلاقی، در پی تثبیت امنیت اجتماعی و پاسداری از حریم عمومی بود. ترور این دو شخصیت، نه فقط حذف دو کارگزار حکومتی، بلکه ضربه‌ای مستقیم به ساختار نظم‌بخشی و قانون‌مداری جامعه‌ای در حال گذار محسوب می‌شد. با این حال، حافظه جمعی نسل‌های بعد، به ندرت تصویری فراتر از چند تصویر سیاه و سفید و روایت‌های رسمی تقویمی از این وقایع در ذهن دارد؛ گویی این رویدادها صرفا اعدادی در تاریخ هستند، نه درام‌های زنده و پرکشش انسانی.

انباشت درام در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریخ
ترور در دهه ۶۰ تنها مختص به سران قوا و مدیران ارشد نبود. در میان قربانیان تروریسم، از کاسب محله و کفاش خیابان خیام تا دانش‌آموز، مادر باردار و کارگر کارخانه به چشم می‌خورند. این گستره وسیع از قربانیان، حامل صدها هزار موقعیت دراماتیک تکان‌دهنده، پیچیده و به‌شدت انسانی است. هر ترور، حاوی یک تراژدی عمیق خانوادگی، دگرگونی روانی در زیست بازماندگان و مواجهه‌ای سهمگین میان خشونت عریان و زندگی بی‌پناه است.  در کدام اثر برجسته ادبی یا سینمایی، به وضعیت فرزندانی پرداخته شده که در خردسالی پیکر خونین پدر کاسب خود را در برابر چشمان‌شان دیده‌اند؟ کدام قطعه موسیقایی توانسته سوز و گداز مادری را بازتاب دهد که کودکش هدف حمله مسلحانه در کوچه قرار گرفت؟ تاریخ ترور در ایران، سرشار از مواد خام داستانی، تضادهای اخلاقی، موقعیت‌های معلق میان مرگ و زندگی و روایت‌های وفاداری و فداکاری است؛ موادی که در هر فرهنگ دیگری می‌توانست به صدها شاهکار ادبی و تصویری ماندگار تبدیل شود. با این حال، بخش عمده این گنجینه انسانی در بایگانی‌ها مسکوت مانده و نتوانسته است به زبان بین‌المللی و جهان‌شمول هنر راه پیدا کند.

لکنت سینما و تصویرسازی‌های کم‌عمق
سینما به عنوان اثرگذارترین و فراگیرترین هنر معاصر، همواره ابزاری بنیادین در هویت‌سازی تاریخی و ثبت حافظه ملت‌ها بوده است. سینمای جهان برای دهه‌ها، رویدادهای تروریستی و فجایع تاریخی خود را در قالب ژانرهای متنوعی چون تریلر سیاسی، درام روان‌شناختی و بیوگرافی تاریخی بازآفرینی کرده است. اما بررسی کارنامه سینما و تلویزیون ایران در مواجهه با پرونده شهدای ترور، خبر از نوعی کم‌کاری مزمن، رویکرد سطحی و شعارزدگی ساختاری می‌دهد. 
به جز چند اثر انگشت‌شمار در سال‌های اخیر که تلاش کردند به فضای پرتعلیق دهه ۶۰ و خانه تیمی سازمان منافقین نزدیک شوند، جریان غالب سینما ترجیح داده است یا به طور کلی از کنار این مقطع هولناک عبور کند یا آن را در بستر نوستالژی‌های بصری محدود نگه دارد. در این میان، پرتره‌نگاری از شهدای ترور تقریبا غایب مطلق است. شخصیتی چون آیت‌الله قدوسی با تمام کشمکش‌های درونی، اخلاق قضایی، فشارهای سهمگین اجتماعی و پایان خونینش، پتانسیل ساخت یک درام سیاسی و دادگاهی در تراز بین‌المللی را داراست؛ همان‌طور که شخصیت سرهنگ وحید دستجردی می‌تواند محور یک اثر درخشان پلیسی و اخلاقی باشد. غیبت چنین آثاری سبب شده است که نسل جوان به جای مواجهه با حقیقت پیچیده و مستند تاریخ، در معرض روایت‌های تحریف‌شده یا فضاسازی‌های رسانه‌ای تک‌بعدی قرار گیرد.

موسیقی و نغمه‌های ناموزون با تاریخ
موسیقی همواره سریع‌ترین و بی‌واسطه‌ترین زبان برای لمس عواطف عمیق، انتقال مظلومیت و ستایش پایداری بوده است. در تاریخ موسیقی مدرن، سمفونی‌ها، رکوئیم‌ها و قطعات ارکسترال متعددی به یاد قربانیان تروریسم و کشتارهای دسته‌جمعی تصنیف شده‌اند که به عنوان میراث فرهنگی بشر دست‌به‌دست می‌شوند. اما در عرصه موسیقی ایران، سهم شهدای ترور چه بوده است؟ وقتی ادبیات داستانی و پژوهشی شکل نگیرد، نمایشنامه‌نویس نیز متنی برای صحنه تئاتر نخواهد داشت و در نتیجه، چرخه تبدیل واقعه تاریخی به محصول هنری در همان گام نخست قطع می‌شود.

چرا هنر غایب بود؟
پرسش بنیادین این است: چه عواملی مسیر ورود مظلومیت شهدای ترور به جهان هنر را مسدود یا ناهموار کرده است؟ برای پاسخ به این سوال می‌توان چند مولفه اصلی را برشمرد:
۱. رویکرد اداری و محافظه‌کارانه: سال‌ها موضوع ترور به عنوان پرونده‌ای امنیتی و محرمانه تلقی شد و دسترسی هنرمندان و نویسندگان مستقل به اسناد، جزئیات رویدادها و زوایای پنهان پرونده‌ها با موانع جدی روبه‌رو بود. این انسداد اطلاعاتی مانع شکل‌گیری روایت‌های چندوجهی و باورپذیر شد.
۲. سلطه شعارزدگی بر پژوهش: نهادهای متولی فرهنگ در دوره‌های مختلف، اغلب به دنبال آثار سفارشی، سریع‌الوصول و منطبق با الگوهای کلیشه‌ای تبلیغاتی بودند؛ رویکردی که ذاتا با جوهره هنر که نیازمند جست‌وجوگری، خلق ظرافت و واکاوی روان‌شناختی است، تعارض دارد.
۳. تمرکز افراطی بر جنگ و غفلت از شهر: تمرکز عمده سرمایه‌گذاری فرهنگی کشور در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ بر سینما و ادبیات دفاع مقدس (جنگ تحمیلی در خطوط مقدم) معطوف شد. این امر سبب شد جبهه دوم که در دل شهرها، دادگاه‌ها، سنگرهای انتظامی و کوچه‌ها جریان داشت، زیر سایه سنگین نبرد در مرزها به حاشیه رانده شود.
۴. هراس از قضاوت‌های سیاسی: بخشی از بدنه هنری کشور به دلیل قطب‌بندی‌های سیاسی، از نزدیک شدن به این وقایع پرهیز کردند تا مبادا متهم به جانبداری‌های سطحی شوند، در حالی که فاجعه تروریسم و شهادت انسان‌های بی‌گناه پدیده‌ای فراتر از مناقشات زودگذر سیاسی و نیازمند خوانشی عمیقا انسانی و ملی است.

از سوگواری صرف تا حماسه انسانی
شهادت آیت‌الله قدوسی و سرهنگ وحید دستجردی در چهاردهم شهریور، تنها فصلی از یک پرونده تمام‌شده در تاریخ نیست؛ هشداری زنده درباره هزینه‌های سنگینی است که یک ملت برای استقلال، عدالت و صیانت از هویت خود پرداخته است. برای جبران عقب‌ماندگی تاریخی در عرصه هنر و جبران این غیبت طولانی، تغییر در الگوهای روایی ضرورت دارد:
- گذار از تیپ‌سازی به شخصیت‌پردازی: قهرمانان مبارزه با تروریسم نباید موجوداتی دست‌نیافتنی و تک‌بعدی بازنمایی شوند؛ بلکه باید با تمام ابعاد رفتاری، خانوادگی، عواطف انسانی، چالش‌ها و تصمیم‌گیری‌های اخلاقی‌شان در متن بحران به تصویر درآیند.
- آزادسازی اسناد تاریخی برای هنرمندان: در اختیار قرار دادن خاطرات شفاهی، اعترافات، پرونده‌های بازخوانی‌شده و جزئیات امنیتی آن دوران به نویسندگان و درام‌نویسان زبده، بسترساز تولید پیرنگ‌های داستانی نفسگیر خواهد شد.
- بهره‌گیری از فرم‌های مدرن هنری: استفاده از ظرفیت‌های پویانمایی بزرگسال، رمان مصور، تئاترهای مستند، موسیقی‌های چندصدایی و طراحی‌های مفهومی می‌تواند روایتی نو و جذاب برای نسل جوان پدید آورد.
خون شهدای ترور دهه ۶۰، از محراب مساجد تا سنگفرش پیاده‌روها، گواهی روشن بر مظلومیت تاریخی جامعه‌ای است که در برابر موج سهمگین جنایت سازمان‌یافته ایستادگی کرد. هنر اگر به رسالت ذاتی خود در جاودانه‌سازی حقیقت باور دارد، موظف است این بار سنگین را بر دوش کشد و اجازه ندهد این روایت‌های ناب در پستوی غفلت و روزمرگی به فراموشی سپرده شوند. وقت آن رسیده است که سکوت چندین دهه شکسته شود و هنر این مرزوبوم، صدای رسای مظلومیت آنان باشد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.