روایت تحول فضاهای فرهنگی در پایتخت، داستان جداافتادگی تدریجی شهروند از بستر روزمره خیابان و پرتاب شدن او به فضاهای کنترل شده بتنی است. قدم گذاشتن به کریدورهای بی‌پایان و سنگ‌های براق سازه «باغ کتاب تهران» در اراضی عباس‌آباد، استعاره‌ای عینی از چرخش رویکرد مدیریت شهری در دهه‌های اخیر را پیش چشم می‌گذارد.

فضایی برای کتاب، یا دکانی برای فروش

آگاه: این کلان‌سازه با وسعت ۱۱۰ هزار مترمربع، با معماری مدرن و بام سبز، بیش از آنکه یادآور بستری برای تلاقی افکار یا دیالوگ آزاد و رهایی‌بخش باشد، بازتولید الگوی مال‌های تجاری است. در این جغرافیا، کالای فرهنگی از پیوند زاینده با بافت زنده زیست شهری جدا شده و همچون کالایی لوکس در ویترین‌ها عرضه می‌شود. این تحول قبل‌تر در پوست‌اندازی فرهنگسراهای شهری و برآمدن پردیس‌های سینمایی- تجاری آزموده شد؛ جزایری محصور در میان اتوبان‌ها که به‌جای پیوند به شریان‌های مدنی، فرهنگ را به امری تفکیک شده و آماده مصرف تقلیل داده‌اند.

در دهه‌های گذشته، تاسیس «فرهنگسرای بهمن» در جنوب تهران در اراضی کشتارگاه سابق یا برپایی «فرهنگسرای خاوران» در شرق، با داعیه توزیع عادلانه خدمات فرهنگی شکل گرفت اما با گذشت زمان، بیشتر این مراکز به ساختمان‌های اداری و کلاس‌های آموزشی درآمدزا بدل شدند. در گام بعد، نوبت به پردیس‌های سینمایی- تجاری چون «کوروش» در بزرگراه ستاری، «مگامال» در اکباتان، «چارسو» در تقاطع جمهوری و غول‌های تجاری تازه‌تری چون «ایران‌مال» رسید. این سازه‌ها، فرهنگ را نه به عنوان تجربه‌ای زنده، خودجوش و مدنی، بلکه در قالب بسته‌ای تزیینی و به عنوان ضمیمه‌ای تفریحی در کنار بوتیک‌ها و فودکورت‌ها عرضه می‌کنند.
با این حال، اگر پای صحبت مدیران و برنامه‌ریزان شهری بنشینیم، برای این شیوه از طراحی و ساخت‌وسازها استدلال‌های مشخصی دارند. آنها از دخل‌وخرج سنگین اداره شهر و هزینه‌های سرسام‌آور نگهداری این سازه‌ها حرف می‌زنند و معتقدند در شرایط انقباض بودجه‌های عمومی، واگذاری فضا به فودکورت‌ها، برندهای تجاری و تفریحات سرگرم‌کننده، تنها راه واقع‌بینانه برای رسیدن به «خودگردانی مالی» است. از نگاه مهندسان این تفکر، اینکه خانواده‌ها بتوانند در یک روز تعطیل، خودروی خود را در پارکینگی امن و چندطبقه بگذارند و همزمان به سالن سینما، فروشگاه، باشگاه علم کودکان و رستوران دسترسی داشته باشند، پاسخی کارآمد به نیازهای خستگی‌ناپذیر یک کلان‌شهر چندمیلیونی است. آنها این مجتمع‌های سرپوشیده را بستری دلپذیر برای ارتقای نشاط عمومی طبقه متوسط می‌دانند که فراغت را دور از ترافیک، آشفتگی بصری و آلودگی مرکز شهر فراهم می‌کند. در این زاویه دید، شراکت با بخش تجاری و اتکا به درآمدهای اجاره‌ای، دست مدیریت شهری را برای ارائه خدمات نوین باز می‌گذارد و تصویری شیک از رفاه و توسعه مدرن به شهر می‌بخشد.   
ویترین‌های جدید و اکوسیستم شکننده کتابفروشان
اما در سوی دیگر، وقتی پای دغدغه‌های کتاب‌فروشان قدیمی و برخی ناشران مستقل به میان می‌آید، این مجتمع‌های متمرکز بیشتر به یک تهدید جدی برای حیات فرهنگی شباهت دارند تا یک دستاورد. واقعیت این است که راه‌اندازی مارکت‌های دولتی کتاب با دسترسی امکانات شهری، توازن شکننده بازار نشر را برهم زده و رگ حیات کتاب‌فروشی‌های محلی را در راسته‌های ریشه‌داری چون انقلاب و کریم‌خان فشرده است. این سازه‌های غول‌آسا با کشیدن خریداران به مناطق شمالی شهر یا نقاط دیگر، پاتوق‌های خاطره‌انگیز و اصیل اهل قلم را با بحران خلوتی و تعطیلی روبه‌رو کرده‌اند.
محمود آموزگار، رئیس اسبق اتحادیه ناشران و کتاب‌فروشان تهران، با نگاهی به این تبعیض آشکار و دست‌اندازی به بازار شکننده فرهنگ تاکید کرده بود: «منفعت فروش کتاب متعلق به کتاب‌فروش است.» آموزگار با انگشت گذاشتن بر پیامدهای زیانبار این مداخله نابرابر هشدار داده بود: «باغ کتاب رقابت نابرابری را با ناشران و کتاب‌فروشان مستقل ایجاد کرده است.» این نقد نشان می‌دهد که با ورود منطق سوپرمارکتی به فضای اندیشه، کتاب دیگر نه یک سرچشمه دانایی، بلکه کالایی با گردش مالی سریع به حساب می‌آید.
تمایز اصلی این موضوع همینجاست، یعنی تقابل ذاتی میان «فضایی برای کتاب» و «فضایی برای فروش کتاب.» طرح اولیه باغ کتاب و نمایشگاه‌های دائمی آن، در وعده‌های آغازین متولیان شهری قرار بود پناهگاهی غیرانتفاعی برای ترویج فرهنگ مطالعه، مامنی برای دسترسی به گنجینه مکتوب و فضایی برای گردهمایی و گفت‌وگو باشد؛ یعنی «فضایی برای کتاب» و توسعه مخاطبان بالقوه آن. اما در عمل، این آرمان جای خود را به یک مارکت بزرگ با گردش مالی بالا داد، تقلیل دادن کارکرد این سازه به فروشگاهی برای رقابت با کتاب‌فروشی‌های خرد، مصداق بارز منطق سوپرمارکتی است که در آن، کتاب هم‌ردیف دیگر اقلام مصرفی ارزش‌گذاری می‌شود. در این الگو، کتاب‌های پرفروش و عامه‌پسند همه قفسه‌ها را فتح می‌کنند و در عوض، ادبیات مستقل، آثار انتقادی و صدای گروه‌های حاشیه‌ای به محاق می‌روند، چرا که گردش مالی چندانی ندارند.

عقیم‌سازی عرصه عمومی و تضعیف سرمایه اجتماعی
ریشه ناتوانی این فضاها با ویترین‌های عریض و طویل در ساختن حس تعلق، در نگاهی است که شهر را فقط مجموعه‌ای از مصالح، بتن، آهن و متراژهای قابل بهره‌برداری می‌بیند. سیدمحمد بهشتی با نقد همین تمرکز بر کالبد و غفلت از همبستگی‌های انسانی در فضاهای همگانی تاکید می‌کند: «مدنیت روح شهر است و اساس مدنیت استحکام پیوندهای اجتماعی است.» او در بازخوانی نسبت واقعی میان فضا و شهروندان می‌گوید: «ما یک زمانی تنها کالبد را می‌بینیم اما یک زمانی می‌گوییم که کالبد چهره احوال شهر است.» اگر معماری یک بنا نتواند بازتاب‌دهنده نبض درونی جامعه و حال‌وهوای اهل شهر باشد، در حد پوسته‌ای نمایشی باقی می‌ماند که هرگز قادر به دمیدن روح مدنی به شهر نخواهد بود.
این شیفتگی به ساختارهای نمایشی، درست همان چیزی است که پرویز پیران، جامعه‌شناس آن را از ویژگی‌های شبه‌مدرنیسم شهری در ایران برمی‌شمرد. پیران با بازخوانی پیشینه شهر ایرانی و ضرورت رشد طبیعی فضاها یادآور می‌شود: «قبل از آمدن شبه‌مدرنیته به هر حال یک درون‌زایی وجود داشته است.» از دیدگاه او، مدرنیزاسیون آمرانه شهری، ریشه‌های خودجوش شهری را زیر بار سازه‌های دهان پرکن خرد کرده است. ورود به این مجموعه‌ها اگرچه پولی نیست اما فیلترهای نامرئی اقتصادی کاری می‌کنند که تهیدستان، حاشیه‌نشینان و کودکان کار ناخودآگاه احساس غریبگی کنند و پس رانده شوند. فراتر از این طرد طبقاتی، هرنوع نمایش خرده‌فرهنگی، همنشینی‌ها یا سبک زندگی متفاوت نیز به چشم برهم‌ زدن به عنوان برهم‌ زننده نظم آرام فضا تلقی و جمع‌آوری می‌شود.

بازپس‌گیری گوشه‌های خاموش و فراروی از مصرف‌کننده مطیع به شهروند کنشگر
با همه این تمهیدات کنترلی، شهر پدیده‌ای مهارشدنی با پایانی محتوم نیست. در شیارها و گوشه‌های نادیده‌گرفته شده همین سازه‌های بتنی و سنگی، زندگی زنده و نامنظم شهری همچنان جاری است و پی مجالی برای تنفس می‌گردد. راه برون‌رفت از بن‌بست فضاهای مصرفی، نه در حسرت خوردن منفعلانه برای گذشته‌های دور است و نه در تن دادن به غلبه بناهای بی‌روح مدرن؛ این رهایی از دل ابداع شیوه‌های خلاقانه و روزمره برای زیستن در دل همین فضاهای انضباطی شکوفا می‌شود. درست در لحظاتی که مردم عادی با رفتارهای غیرمصرفی خود، منطق تجاری فضا را به چالش می‌کشند. دانشجویانی که پاگردها و گوشه‌های خلوت پردیس‌ها را به حلقه‌های گفت‌وگو و دست‌به‌دست‌ کردن کتاب تبدیل می‌کنند همگی در حال فرسودن خطوط انضباطی فضا هستند. این رفتارهای روزمره، راه نفوذی در معماری مراقبت باز می‌کنند. درست در همین شکاف‌هاست که انسان شهری از نقش تحمیلی مصرف‌کننده مطیع فاصله می‌گیرد و به مثابه شهروند و جانبخش فضا درمی‌آید. این شهروند، با حضور زنده و مشترک خود، گوشه‌های خاموش بتن‌ها را از نو زنده می‌کند و فضا را پیش از آنکه بازاری برای خرید باشد، به بستری برای دوستی، نقد و گفت‌وگو بازمی‌گرداند.   
اینجاست که جدال بین «فضایی برای فروش کتاب» و «فضایی برای کتاب» به نفع حیات مدنی دگرگون می‌شود. اگر منطق مدیریت شهری و سرمایه می‌کوشد کتاب را به کدهای تخفیف، دستگاه‌های پوز و انباشت سود در سبد خرید تقلیل دهد، کنش شهروندان می‌تواند آن را به کانون دیدار و تفکر مشترک بازگرداند.
این رفتارهای روزمره، رخنه‌ای عمیق در هندسه مراقبت و مصرف باز می‌کنند. این حضورهای خودانگیخته به ما یادآوری می‌کنند که فضای عمومی کالبدی مرده برای نمایش ثروت یا یکدستی نیست، بلکه صحنه‌ای مدام در حال بازتولید است؛ صحنه‌ای که در آن هر گوشه خاموش می‌تواند با حضور شهروندان، دوباره به میدان گفت‌وگو و کانون همبستگی مدنی بدل شود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.