آگاه: اگر جلال آلاحمد را منفورترین فرد بین روشنفکران ندانیم قطعا باید مقام یکی از منفورترینها را برایش کنار بگذاریم! ضربه «غربزدگی» و «در خدمت و خیانت روشنفکران» که به نثر گزنده او آغشته بود تفکر روشنفکری را به لرزه درآورد و اهانت به خدایگان روشنفکری مستوجب عذابی سخت است! بیدلیل نیست اگر او در سرلیست افرادی است که سالانه باید مورد عنایت ویژه قرار بگیرد، شبیه مناسکی که گویا به چیزی عادی تبدیل شده باشد. همین چیزها ست که برای بسیاری این پرسش را ایجاد میکند که مگر این مرد چه کرده و چه نوشته؟
برای آنها که میشناسندش جلال است و برای روشنفکران ملال! شاید عمق نفرت این جماعت از جلال آنجایی مشخص شد که سخنان اعترافگونه شاملو منتشر شد. پدر شعر منثور شمشیر بر کف گرفته بود تا گردن مفاخر فرهنگ و ادب ایران را بزند. از محمدرضا شجریان و حسین علیزاده تا فردوسی بزرگ از دست او در امان نماندند و البته جلال آلاحمد! جلال اما در همان زمان حیاتش نشان داده بود که چگونه مردی است. گویا احمد شاملو در دانشگاه تهران مراسم شعرخوانی داشته اما دانشجویان مانع برگزاری مراسم میشدند چرا که اعتقاد داشتند شاملو از مبارزه دست برداشته و جلال کسی بوده که از دانشجویان میخواهد اجازه دهند برنامه ادامه پیدا کند.
آلاحمد به ما هشدار داد که در چرخه جهانیسازی گرفتار نشویم. با مشکلات امروز مواجه شویم و برای حل این مشکلات در عین معاصر بودن از سنت اصیل خودمان جدا نشویم. جای سنت در موزه نیست و سنت ما فقط برای افتخار نیست. سنت اصیلتر قرین است با مسئولیت بزرگتر. جلال آلاحمد چه آنجا که داستان و سفرنامه مینویسد، چه آنجا که در قالب گزارش میدانی و مردمنگاری اوضاع را تصویر میکند و چه در آثار تحلیلیاش توانسته نگاه خاصی که دارد به مخاطب عرضه کند. یکی از ارکان اندیشه جلال بصیرتی است که نسبت به «سلطه» ارائه میکند. جلال به خوبی این موضوع را درک کرده که مناسبات کشورهای اصطلاحا جهان اولی با کشورهای اصطلاحا جهان سومی به چه شکلی است. در این نقطه است که او به مصاف غرب میرود و حقیقت نسبتش با شرق را افشا میکند. جلال به این نقطه هم بسنده نمیکند و توفیق غرب در غارت شرق را در «غربزدگی» جستوجو میکند. او داغ غربزدگی را چنین تصویر میکند: «از روز اعدام مرجع شهید شیخ فضلالله نوری بود که نقش غربزدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند. من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی میدانم که به علامت استیلای غربزدگی پس از ۲۰۰ سال کشمکش بر بام سرای این مملکت، افراشته شد.»
همینها کافی است که خون هر روشنفکر کورتکسنشان را به جوش بیاورد! جماعتی که اندیشهشان هم ترجمهای است و آنقدر مفلوکند که حتی نمیتوانند از این جهت هم به آلاحمد انتقاد کنند چرا که او چند اثر ترجمه در کارنامه دارد که بسیاری از کورتکسنشانان ندارند! روشنفکری ایران از زمانی که متولد شده تاکنون در یک جهان فانتزی سیر میکند که در آن نظام سلطهای نیست. روشنفکر ایرانی به جای اینکه حقیقت استعمار را درک و افشا کند به خاورمیانه لعنت میفرستد! از نظر این جماعت گرفتاری این مردم از جغرافیای نفرینشدهشان نشأت گرفته و ربطی به قدرتهای خارجی ندارد. سلسله جلیله روشنفکران کورتکسی سالها تلاش کرده بودند بگویند شیخ فضلالله، شیخ استبداد است ولی آنچه از جلال میخوانیم خلاف این روایت است. در واقع همین مسئله ممیزه جلال است، ارائه روایتی بیپیرایه از غرب در تمام ابعاد چیزی که سالهاست فانتزی غربپرستان را خراب کرده.
خبر بد برای روشنفکران این است که با گذشت بیش از پنج دهه از مرگ جلال، او همچنان در جامعه کار میکند و خوانده میشود؛ آن هم با این همه پرونده تخصصی و شبه تخصصی (!) که درباره او منتشر کرده و میکنند و چه زننده است که کار به جایی کشیده شده که مثلا باسوادهای روشنفکری حتی از زندگی شخصی جلال آلاحمد و سیمین دانشور هم مایه میگذارند تا خرابش کنند. البته همین موضوع نشان میدهد که چقدر دستشان خالی است و چقدر سطحیاند. شاید یکی از بهترین تعابیر از جلال سخن شهید بهشتی درباره دکتر شریعتی باشد: «جستوجوگری در مسیر شدن.» جلال آلاحمد قدیس نبوده و نیست و خودش هم چنین فکری نداشت و اتفاقا یکی از مولفههای جذابیت او همین مسئله است. آلاحمد با واقعیت زمان خودش درگیر است و چالش دارد. این نگاه نمیتواند جدا از یک جهاننگری ارزشی باشد. داشتن بار ارزشی در آثار و کنشهای او است که بسیاری از روشنفکران متوهم را عصبانی میکند. کسانی که هنوز هم اطرافمان میبینیمشان. آدمهایی که غزه را میبینند اما همچنان در هپروت «هنر برای هنر» سیر میکنند. کسانی که بعد از تحمیل دو جنگ به کشور همچنان نگاهشان به دست کدخدا است.
۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۲۰
کد مطلب: ۲۵٬۲۳۷
روشنفکران غربپرست از جان جلال چه میخواهند؟!
او همچنان خوانده میشود
محمدحسام غفوری ـ دانشجوی ارشد مردمشناسی
وقتی به تاریخ ۱۸ شهریور سال ۴۸ شمسی در اسالم گیلان از دنیا رفت شاید خودش هم فکر نمیکرد که تا سالهای سال محل بحث مردم بهخصوص نخبگان جامعه قرار بگیرد. آخوندزادهای که راه پدر را ادامه نداد؛ به جرگه روشنفکران پیوست. واقعیتی که میدید مورد قبولش نبود. دائما در حال کاوش حقیقت بود و با زبانی صریح از زمانهاش انتقاد میکرد.
نظر شما