آگاه: جلال آلاحمد وقتی از «غربزدگی» سخن گفت، صرفا از شیفتگی به چند کالای فرنگی یا تقلید از ظواهر زندگی غربی گلایه نداشت؛ مسئله عمیقتر بود. او از بیماریای سخن میگفت که انسان را از «خود» تهی میکند؛ به گونهای که دیگری را معیار میگیرد و خویشتن را با چشم او مینگرد. شاید اگر جلال امروز در میان ما بود، بیش از آنکه به ظاهر شهرها و لباسها نگاه کند، به ذهنها، تصمیمها و الگوهای حکمرانی خیره میشد و میپرسید: چرا هنوز باید برای فهم توانایی خود، نخست آن را در آینه دیگران ببینیم؟
انقلاب اسلامی در چنین بستری، شعار «نه شرقی، نه غربی» را از سطح یک شعار سیاسی فراتر برد و آن را به یک منطق هویتی تبدیل کرد؛ یعنی انسان ایرانی و جامعه اسلامی نه قرار است دنبالهرو غرب باشد و نه تابع شرق. استقلال در این منطق، به معنای انزوا نیست؛ بلکه به معنای «صاحب اراده بودن» است. کشوری که بتواند خود تصمیم بگیرد، خود انتخاب کند و هزینه انتخاب مستقل خود را نیز بپذیرد، به معنای واقعی کلمه مستقل است.
امروز جبهه مقاومت را باید یکی از مهمترین میدانهای بازخوانی همین روح دانست. مقاومت تنها با سلاح و میدان نظامی تعریف نمیشود. اگر ملتی در میدان سیاسی ایستادگی کند اما در اقتصاد، فرهنگ، رسانه، علم و سبک زندگی همچنان نسخه دیگری را کپی کند، استقلال او ناقص خواهد بود. مقاومت هنگامی به یک تمدن تبدیل میشود که از «نه گفتن» آغاز کند، اما در «ساختن» متوقف نشود.
آفت بزرگ در این مسیر آن است که گاهی استقلال را فقط در ادبیات سیاسی جستوجو میکنیم، اما در لایههای عمیقتر، همچنان گرفتار وابستگی معرفتی هستیم. ممکن است با غرب سیاسی مخالف باشیم، اما معیار موفقیت اقتصادی، مدل حکمرانی، الگوی مصرف، نظام رسانهای و حتی تعریف پیشرفت را از همان منظومهای بگیریم که با آن در تعارضیم. این همان پارادوکسی است که باید درباره آن صریح بود: نمیتوان با ذهن وابسته، تمدن مستقل ساخت.
جبهه مقاومت اگر بخواهد از یک ائتلاف سیاسی- نظامی به یک جریان تمدنی تبدیل شود، باید بدیل خود را عرضه کند. بدیل مقاومت فقط «مخالفت با آمریکا» نیست؛ بلکه باید پاسخ روشنی برای عدالت، پیشرفت، علم، فناوری، اقتصاد، رسانه، خانواده، فرهنگ و زندگی روزمره ارائه دهد. مردم صرفا با نفی دشمن قانع نمیشوند؛ آنان باید بتوانند آیندهای را ببینند که در آن عزت، رفاه، آزادی مسئولانه، عدالت و پیشرفت در کنار هویت دینی و ملی امکانپذیر است.
اینجاست که بازخوانی جلال اهمیت پیدا میکند. هشدار او را نباید به یک نوستالژی روشنفکرانه درباره دهه ۴۰ تقلیل داد. مسئله امروز ما نیز «خودباختگی» است، اما خودباختگی جدید پیچیدهتر و هوشمندانهتر شده است. امروز ممکن است وابستگی نه در لباس شیفتگی آشکار، بلکه در قالب «کارشناسی»، «واقعگرایی»، «ضرورت هماهنگی با جهان» یا «ناگزیر بودن از پذیرش نظم موجود» ظاهر شود. واقعگرایی اگر به معنای شناخت واقعیت باشد، فضیلت است؛ اما اگر بهانهای برای تسلیم در برابر واقعیت تحمیلی شود، دیگر واقعگرایی نیست؛ صورت محترمانهای از خودباختگی است. جبهه مقاومت بیش از هر چیز به «اعتماد به توان خود» نیاز دارد؛ اعتماد به جوان، دانشمند، کارآفرین، هنرمند، نویسنده و اندیشهورز مسلمان و ایرانی. باید از جامعهای که همواره چشم به بیرون دارد، به جامعهای برسیم که بتواند مسئله خود را بشناسد و برای آن راهحل تولید کند.
روح «نه شرقی، نه غربی» در روزگار ما، بنابراین، یک شعار برای دیوارنویسی نیست؛ یک مسئولیت تاریخی است. معنایش این نیست که از دستاوردهای بشری جهان فاصله بگیریم؛ بلکه یعنی دانش را بیاموزیم، فناوری را به کار بگیریم، تجربه دیگران را بشناسیم، اما «مرجعیت تصمیم» را به دیگری واگذار نکنیم.
اگر جلال امروز قلم به دست میگرفت، شاید پرسش اصلیاش این بود: آیا پس از دههها مبارزه با وابستگی سیاسی، توانستهایم از وابستگی ذهنی عبور کنیم؟ پاسخ این پرسش باید در میدان عمل داده شود. جبهه مقاومت برای پیروزی نهایی، بیش از هر چیز به انسانهایی نیاز دارد که نه شرقی باشند و نه غربی؛ انسانهایی که شرقی و غربی را بشناسند، اما خودشان باشند؛ از جهان بیاموزند، اما مقلد جهان نباشند؛ با دشمن مقابله کنند، اما آینده را نیز خودشان بسازند. این، شاید کاملترین معنای احیای روح جلال در عصر مقاومت باشد: عبور از «نفی وابستگی» به «تولید استقلال» و از «مقاومت در برابر نظم موجود» به «ساختن نظمی عادلانه، عزتمندانه و انسانی.»
۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۳۳
کد مطلب: ۲۵٬۲۴۱
احیای روح «نه شرقی، نه غربی» در جبهه مقاومت
از «نه گفتن» آغاز میشود
قدرت الله غلمانی ـ دکتری قرآن و علوم سیاسی
نظر شما