۱۹ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۳
کد مطلب: ۲۵٬۲۵۱

پشت تریبون بود و با لحنی مطمئن گفت: «ما نمی‌توانیم با احساسات کشور را اداره کنیم. باید هزینه‌های ایستادگی را واقع‌بینانه بپذیریم و به‌جای آن، از فرصت‌های همکاری با جهان استفاده کنیم.» هیچ‌کس نپرسید «کدام جهان؟» و هیچ‌کس نگفت هزینه‌های تسلیم را چه کسی محاسبه می‌کند. این سکوت خود یک نشانه است؛ نشانه غرب‌زدگی‌ای که دیگر در خیابان‌ها و ویترین مغازه‌ها نیست، بلکه در نرم‌افزار تحلیل ما خانه کرده است.

آگاه: جلال آل‌احمد ۶۰ سال پیش از «غرب‌زدگی» نوشت؛ اما آنچه امروز در لایه‌های تصمیم‌سازی و تحلیل نخبگانی جریان دارد، از جنس همان بیماری است با یک جهش ژنتیکی: غرب‌زدگی معرفتی. منظور از این تعبیر، نه واردات نظریه‌های غربی، بلکه پذیرش ناخودآگاه چارچوب داوری دیگری درباره خوب و بد، کارآمد و ناکارآمد، عاقلانه و احساسی است. خودباختگی تحلیلی وقتی رخ می‌دهد که فاعل ایرانی از محتوای غربی بیزار باشد، اما با معیار او داوری کند. این آفت، دیگر با زبان تحقیر حرف نمی‌زند؛ با زبان کارشناسی بی‌طرف حرف می‌زند. نشانه‌های این بیماری را می‌توان در سه سطح ردیابی کرد.
نخست، ادبیات تصمیم‌گیران. به واژه‌هایی که امروز در گزارش‌ها و اظهارنظرهای رسمی رایج شده دقت کنید: «استقلال» جای خود را به «مدیریت وابستگی متقابل» داده است؛ «اقتدار دفاعی» به «هزینه فرصت» بدل شده و «عزت ملی» در ردیف «ریسک‌های سیستماتیک» نشسته است. در بحث‌های بودجه‌ای سال‌های اخیر، بارها شنیده‌ایم که هزینه‌های دفاعی را «بار مالی» می‌نامند و در برابر، از «منافع اقتصادی تعامل» می‌گویند. این تغییر واژگانی خنثی نیست. وقتی زبان یک نظام تصمیم‌گیری از مفاهیم وجودی به مفاهیم مالی منتقل می‌شود، یعنی بنیادهای شناختی آن در حال تغییر است. دیگر پرسش این نیست که «چه چیزی درست است؟»، بلکه پرسش این است که «چه چیزی به‌صرفه است؟»
دوم، منطق تحلیلگران. تحلیلگر غرب‌زده امروز، نسخه نخبه‌ساز «انسان هرهری‌مآب» جلال است. او نه ضد غرب است نه ضد خود؛ او به‌جای «خود»، «موقعیت» را نشانده است؛ موقعیتی که همیشه قابل مذاکره، تنظیم و معامله است. برای او هر ایستادگی یک «اما» دارد، هر دستاورد بومی یک «البته» و هر ارزش تاریخی یک «ببینیم استانداردهای جهانی چه می‌گویند.» در این منطق، مقاومت وقتی عقلانی است که در چارچوب منافع اقتصادی تعریف شود؛ وگرنه احساسی و غیرواقع‌بینانه خوانده می‌شود. این نگاه، در ظاهر محتاط و عاقلانه است، اما در باطن اراده ملی را فلج می‌کند؛ چون هیچ تصمیم وجودی‌ای را نمی‌توان با چرتکه گرفت.
سوم، ساختارهای بروکراتیک. فرهنگ سازمانی وارداتی با شاخص‌های عملکرد، منطق پروژه‌محور و آیین‌نامه‌های ترجمه‌شده، به‌تدریج حافظه تاریخی و تجربه بومی را از فرآیند تصمیم‌سازی حذف می‌کند. نمونه روشنش، سال‌ها اتکای نهادهای برنامه‌ای ما به شاخص‌های بانک جهانی برای سنجش سهولت کسب‌وکار یا بهبود محیط اقتصادی است؛ شاخص‌هایی که پیش‌فرض‌هایشان با اولویت‌های بومی و الزامات ژئوپلیتیکی ما همخوان نیست، اما بی‌آنکه پرسیده شود این معیارها از کجا آمده‌اند، مبنای قضاوت درباره کارآمدی قرار می‌گیرند. نتیجه، سازمان‌هایی است که از نظر فرآیندی کارآمدند اما از نظر تمدنی بی‌جهت؛ می‌دانند چگونه اجرا کنند، اما نمی‌دانند چرا و برای کدام آینده.
پارادوکس عمیق‌تر آنجاست که حتی در صفوف مقاومت نیز گاهی ردپای همین منطق دیده می‌شود. وقتی برای اثبات کارآمدی الگوی مقاومت، ناچار می‌شویم آن را با شاخص‌های توسعه غربی توجیه کنیم: «ببینید، مقاومت از نظر اقتصادی هم به‌صرفه است» در واقع همان منطقی را پذیرفته‌ایم که قرار بود نقدش کنیم. مقاومت اگر خود را با متر دشمن بسنجد، پیش از آنکه در میدان نظامی شکست بخورد، در میدان معرفتی تسلیم شده است.
راه برون‌رفت، بازگشت به عقلانیت زمینه‌مند است؛ عقلانیتی که از دل تجربه تاریخی، الزامات ژئوپلیتیکی و ارزش‌های فرهنگی همین سرزمین برمی‌خیزد، نه از مدل‌های آماده بیرونی. این عقلانیت ضد محاسبه نیست، اما پیش از هر محاسبه‌ای سه پرسش را مطرح می‌کند: برای کدام خود؟ با کدام معیار؟ به بهای کدام داشته؟ این پرسش‌ها نه مخالف ارقام و شاخص‌هاست، نه دعوت به انزوای معرفتی؛ بلکه محاسبه را در خدمت حافظه تاریخی و آرمان‌های یک ملت قرار می‌دهد. عقلانیت اصیل می‌داند که همه‌چیز قابل‌محاسبه نیست و اتفاقا مهم‌ترین چیزها همان‌هایی‌اند که در هیچ ترازنامه‌ای نمی‌گنجند: عزت، حیا، استقلال، هویت.
جلال چراغ را روشن کرد تا خود را ببینیم. امروز آن چراغ باید بر اتاق‌های تصمیم‌گیری بیفتد، بر نرم‌افزارهای تحلیلی، بر واژه‌هایی که بی‌صدا جهان‌بینی ما را عوض می‌کنند. غرب‌زدگی امروز دیگر در خیابان نیست؛ در ذهن است و علاج ذهن، با بخشنامه نیست، بلکه با تغییر پرسش‌ها آغاز می‌شود. شاید این باشد میراث جلال: چراغی برای دیدن خود، نه در آینه دیگری. جلال چراغ را روشن کرد تا خود را ببینیم. امروز آن چراغ باید بر اتاق‌های تصمیم‌گیری بیفتد، بر نرم‌افزارهای تحلیلی، بر واژه‌هایی که بی‌صدا جهان‌بینی ما را عوض می‌کنند. غرب‌زدگی امروز دیگر در خیابان نیست؛ در ذهن است و علاج ذهن، با بخشنامه نیست، بلکه با تغییر پرسش‌ها آغاز می‌شود. شاید این باشد میراث جلال: چراغی برای دیدن خود، نه در آینه دیگری.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.