در آستانه هفته دفاع مقدس، خوب است سراغ زنانی برویم که سهم‌شان از زندگی مشترک، کوتاه‌تر از چیزی بوده که فکر می‌کردیم؛ زنانی که قرار بود خانه بسازند، روزهای معمولی زندگی را تجربه کنند، برای آینده برنامه بریزند و کنار همسرشان سال‌ها زندگی کنند، اما جنگ همه این تصویرها را ناتمام گذاشت. زنانی که معمولا نام‌شان در سایه روایت‌های بزرگ دفاع مقدس قرار گرفته است؛ زنانی که جنگ برای‌شان فقط صدای گلوله و خبرهای جبهه نبود، بلکه گاهی به معنای خانه‌ای بود که هنوز چیده نشده، جهیزیه‌ای که هنوز از زیر پارچه بیرون نیامده و زندگی مشترکی بود که فرصت نکرد شکل بگیرد.

قرار بود یک عمر کنار هم باشند، اما جنگ مهلت‌شان نداد

آگاه: کتاب «عروس‌های بی‌نشان» به گردآوری مریم عرفانیان، مجموعه‌ای از روایت‌های زنانی را کنار هم می‌گذارد که زندگی مشترک‌شان تنها چند روز، چند ماه یا اندکی بیش از یک سال دوام داشته و پس از شهادت همسران‌شان، ناگهان در نقطه‌ای ناتمام متوقف شده است.

جنگ، پشت در خانه تازه‌عروس‌ها
وقتی از دفاع مقدس حرف می‌زنیم، معمولا تصویرهایی از جبهه، عملیات، رزمندگان، خاکریز و شهادت در ذهن شکل می‌گیرد؛ اما جنگ فقط در میدان نبرد اتفاق نمی‌افتد. بخشی از آثار آن در خانه‌هایی باقی می‌ماند که شاید حتی فرصت نکرده‌اند شکل واقعی خود را پیدا کنند.«عروس‌های بی‌نشان» تلاش می‌کند همین بخش کمتر دیده‌شده را روایت کند؛ زندگی زنانی که در آغاز یک رابطه مشترک با غیبت همیشگی همسر مواجه شده‌اند. این زنان، پیش از آنکه همسر شهید باشند، عروس‌هایی بوده‌اند که تازه زندگی‌شان را شروع کرده بودند؛ با خاطره خواستگاری، عقد، خرید وسایل خانه، دیدارهای کوتاه و برنامه‌هایی که برای روزهای آینده داشتند. در این روایت‌ها، شهادت نقطه پایان نیست؛ بلکه نقطه‌ای است که بعد از آن، یک زندگی دیگر آغاز می‌شود؛ زندگی‌ای که باید بدون حضور کسی ادامه پیدا کند که قرار بود بخش اصلی آن باشد.

خانه‌هایی که هنوز فرصت خانه شدن نداشتند
یکی از ویژگی‌های مهم کتاب، توجه به جزئیات ساده زندگی است. روایت‌ها فقط درباره لحظه دریافت خبر شهادت نیستند. خواننده پیش از رسیدن به آن لحظه، با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شود که خواستگاری کرده‌اند، عقد کرده‌اند، برای خانه وسیله خریده‌اند، به دیدن خانواده رفته‌اند، با هم شوخی کرده‌اند و برای آینده نقشه کشیده‌اند. همین جزئیات ساده، فاصله میان آنچه قرار بود باشد و آنچه اتفاق افتاد را پررنگ می‌کند. شاید اگر روایت تنها با خبر شهادت آغاز می‌شد، مخاطب با یک فقدان روبه‌رو بود؛ اما وقتی پیش از آن، از خانه و زندگی و امیدهای کوچک این زنان می‌خوانیم، معنای فقدان تغییر می‌کند. چیزی که از دست رفته فقط یک انسان نیست؛ آینده‌ای است که دیگر قرار نیست اتفاق بیفتد. در بعضی از این زندگی‌ها حتی فرصت چیده‌شدن کامل خانه هم وجود نداشته است. جهیزیه‌ها آماده مانده‌اند، وسایل خریداری‌شده بی‌استفاده مانده‌اند و برنامه‌هایی که برای سال‌های آینده تصور شده بود، در چند روز یا چند ماه فرو ریخته‌اند.

۲۰ روز؛ تمام سهم یک عروس از زندگی مشترک
در میان روایت‌های کتاب، ماجرای همسر شهید حسین شیدایی نمونه‌ای روشن از همین زندگی‌های کوتاه و ناتمام است؛ زندگی مشترکی که تنها ۲۰ روز طول کشید.
حسین شیدایی و همسرش نسبت فامیلی داشتند و پسرخاله و دخترخاله بودند. عروسی آنها در روستای شفیع‌آباد برگزار شد و اهالی روستا در این مراسم حضور داشتند. برای یک دختر جوان، این مراسم قرار بود آغاز زندگی تازه‌ای باشد؛ اما زندگی مشترک او با حسین، خیلی زودتر از آنچه تصور می‌شد به پایان رسید. حسین شیفته شهادت بود. بارها به جبهه می‌رفت و هر بار که بازمی‌گشت، یا زخمی بود یا مجروح. حتی امام جمعه محل نیز به شوخی به او گفته بود که شاید «گیر کارت در مجرد بودنت» است؛ جمله‌ای که بعدها با ازدواج حسین معنای دیگری پیدا کرد. اما ازدواج هم نتوانست او را از جبهه دور کند. شب عقد، حسین راهی ماموریت شد. دو روز بعد بازگشت، اما ماندنش در کنار همسرش طولانی نبود. او همسرش را راضی کرد که دوباره به جبهه برود و تنها ۲۰ روز پس از آغاز زندگی مشترک، به شهادت رسید. برای همسر جوانش، زندگی مشترک هنوز شروع نشده بود که پایان گرفت. همسر حسین شیدایی او را «حنظله» صدا می‌کرد؛ نامی که انتخابش نیز روایت دیگری از نگاه این زن به همسرش است.
حنظله بن اسعد شبامی از یاران امام حسین (ع) در روز عاشورا بود که بنا بر روایت‌های تاریخی، در همان روزی که زندگی مشترکش آغاز شده بود، به میدان رفت و به شهادت رسید. این شباهت برای همسر حسین شیدایی معنا پیدا کرده بود؛ مردی که زندگی مشترکش را آغاز کرد اما دل از جبهه نکند و خیلی زود به شهادت رسید. اما ماجرای این زن تنها به شنیدن خبر شهادت همسرش ختم نمی‌شود. او حتی اجازه پیدا نکرد در تشییع پیکر همسرش حضور داشته باشد؛ زیرا در فضای سنتی محل، حضور نوعروس در مراسم تشییع مناسب دانسته نمی‌شد. این جزئیات، شاید در نگاه اول کوچک به نظر برسند، اما دقیقا همان چیزهایی هستند که «عروس‌های بی‌نشان» را از یک مجموعه خاطره معمولی جدا می‌کنند. کتاب اجازه می‌دهد مخاطب بفهمد یک زن جوان چگونه با فقدانی روبه‌رو شده که حتی فرصت وداع با همسرش را نیز از او گرفته است.

شهادت، پایان یک نفر نیست
در روایت‌های «عروس‌های بی‌نشان»، شهادت، یک اتفاق چندساعته نیست. خبر شهادت می‌رسد، اما زندگی زن باقی می‌ماند؛ با تمام وسایلی که هنوز در خانه هستند، خاطراتی که تازه شکل گرفته‌اند و آینده‌ای که دیگر صاحبش حضور ندارد. این همان جایی است که کتاب از خاطره‌نگاری صرف فاصله می‌گیرد و به نوعی ثبت اجتماعی جنگ تبدیل می‌شود. جنگ در این کتاب از پشت جبهه دیده می‌شود؛ از زاویه زنانی که باید با نبودن همسر کنار بیایند. این زاویه باعث می‌شود مخاطب با بخشی از تاریخ اجتماعی دفاع مقدس مواجه شود که شاید در روایت‌های رسمی کمتر دیده شده است. در اینجا خبری از میدان جنگ به معنای معمول آن نیست؛ اما اثر جنگ را می‌توان در انتظار یک زن، در اتاقی که همسرش دیگر وارد آن نمی‌شود و در وسایلی دید که برای یک زندگی مشترک خریداری شده‌اند.ساختار روایت‌های کتاب نیز به همین تجربه نزدیک است. بسیاری از داستان‌ها از جایی آشنا شروع می‌شوند؛ از خواستگاری، آشنایی یا مراسم عقد. مخاطب ابتدا با یک زندگی معمولی مواجه است و به تدریج نشانه‌هایی از نگرانی و رفتن به جبهه وارد روایت می‌شود. بعد نوبت انتظار است. انتظاری که گاهی با تماس‌های کوتاه، نامه، خبرهای پراکنده یا نگرانی خانواده همراه می‌شود و در نهایت به خبری می‌رسد که مسیر زندگی را تغییر می‌دهد. این روند باعث می‌شود مخاطب تنها با «همسر شهید» مواجه نشود؛ بلکه زن جوانی را ببیند که پیش از آن، رویاها و دغدغه‌های کاملا معمولی داشته است. همین نزدیکی، بار عاطفی روایت‌ها را بیشتر می‌کند.

زنانی که جنگ را ادامه دادند
بخش مهمی از «عروس‌های بی‌نشان» درباره ادامه دادن است. زنانی که همسرشان را از دست داده‌اند، اما زندگی متوقف نمی‌شود. آنها باید با نبودن کنار بیایند، خاطرات را حفظ کنند و مسیر زندگی را ادامه دهند. در این میان، باور مذهبی و وفاداری نیز در بسیاری از روایت‌ها نقش مهمی پیدا می‌کند. اما کتاب تلاش نمی‌کند این زنان را از زندگی واقعی و احساسات انسانی‌شان جدا کند. دلتنگی، ناباوری، انتظار و خاطره در کنار ایمان و ایستادگی قرار می‌گیرند. همین ترکیب است که روایت‌ها را انسانی‌تر می‌کند؛ زیرا زنانی که در این کتاب حضور دارند، پیش از هر چیز انسان‌هایی هستند که عزیزی را از دست داده‌اند و باید با جای خالی او زندگی کنند. 
عنوان کتاب نیز به نوعی به همین دیده ‌نشدن اشاره دارد. در روایت‌های دفاع مقدس، نام بسیاری از زنان در حاشیه قرار گرفته است؛ در حالی که بخش مهمی از بار عاطفی و اجتماعی جنگ بر دوش آنان بوده است. «عروس‌های بی‌نشان» تلاش می‌کند این زنان را از حاشیه به متن بیاورد؛ زنانی که گاهی تنها چند روز همسر بوده‌اند و سال‌ها با عنوان «همسر شهید» زندگی کرده‌اند. در این کتاب، مدت زندگی مشترک اهمیت زیادی دارد. وقتی می‌خوانیم زنی چند ماه یا یک سال در کنار همسرش زندگی کرده و سپس ده‌ها سال با خاطره او ادامه داده است، نسبت میان «زمان زندگی» و «زمان فقدان» معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. کوتاهی زندگی مشترک الزاما به معنای کوتاهی رابطه نیست؛ گاهی چند هفته برای ساختن خاطراتی کافی است که یک عمر همراه انسان باقی بماند.
خاطره‌هایی که از دل خانه بیرون می‌آیند
مریم عرفانیان در این مجموعه، روایت‌هایی مستقل را کنار یکدیگر قرار داده است؛ روایت‌هایی که هرکدام نام، مکان، تاریخ، مدت ازدواج و جزئیات زندگی خود را دارند. همین مشخصات، خاطرات را از یک روایت کلی درباره «زنان جنگ» جدا می‌کند و به هرکدام هویت می‌دهد. در بعضی روایت‌ها با زندگی زنان ایرانی روبه‌رو هستیم و در برخی دیگر، مانند ماجرای ماجد الریاحی، تجربه‌ای فراتر از مرزهای ایران وارد کتاب می‌شود و پیوند مبارزه، مهاجرت و زندگی خانوادگی را نشان می‌دهد. در نتیجه، کتاب فقط یک مجموعه خاطره نیست؛ مجموعه‌ای از تجربه‌های انسانی است که در بستر جنگ و مبارزه شکل گرفته‌اند.
در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
صدای باد لابه‌لای گندم‌زار می‌پیچید، درخشش گندم‌ها زیر آفتاب تند مردادماه چشمم را می‌زد. دلم می‌خواست ساعت‌ها آنجا بنشینم و رقصیدن‌شان را تماشا کنم...
فریاد سوت قطاری که به‌سرعت نزدیکم می‌شود غرق در خاطرات کودکی‌ام می‌کند... هرجای زمین مشغول هر کاری که بودیم رها کرده و با تمام قدرت می‌دویدیم، شاید این‌بار تکان‌تکان دادن دست‌های‌مان را مسافری جواب بدهد. 
بعد از رفتن آخرین واگن قطار، خودمان را روی گندم‌ها پرتاب می‌کردیم و با صورت‌های گرگرفته و آفتاب‌سوخته بلندبلند می‌خندیدیم... از کودکی گندم‌زار برایم هم محل بازی و هم تمام چشم و امید پدر و مادرم برای سالی پرمحصول و درآمدی خوب بود... از زمین کمک گرفته و بلند شدم تا به سمت چته بروم تا با نخودسبزهایی که جمع کرده بودم دلمه درست کنم. فکرش هم گرسنه‌ام می‌کرد. پا تند کردم که زودتر برسم که دیدم‌شان، دیدمش... همدیگر را می‌شناختیم، آخر فامیل بودیم، پدرش پسرعموی پدرم است؛ اما زیاد رفت‌وآمد نمی‌کردیم. ۶ سال از من بزرگ‌تر بود، گاهی که به خانه‌مان می‌آمد قایم می‌شدم، مادرم می‌خندید...
کتاب «عروس‌های بی‌نشان» نوشته مریم عرفانیان در ۱۸۸ صفحه از سوی انتشارات «به‌نشر» منتشر شده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.