آگاه: تهران! رخصت بده تا پرده بالا بزنم و از دو یل رعنا بخوانم. گوش خواباندهای به ضجههای نیمهشب؟ میدانم سالهاست دندان روی جگر میفشاری و بار خون این نسل را بر دوش میکشی، اما ورق امشب، نقل علمداری و برادری است. صحبت از خونی است که میان آهنپارههای گداخته هم دست از مهر نشست. چشم بدوز به خاک شهرک چمران؛ ببین چگونه کینه شبپرههای بیاصلونسب، سقف امید یک مادر را فروریخت، اما صلابت این خاک را نتوانست بشکند.
یکی علیرضا بود؛ ۳۲ ساله، مرد بحر و بر، مهندس قدکشیده سازههای دریایی. از آن دست جوانهای اهل ادب و آدابدان که سایهاش در خانه بوی فراغت و امان میداد. سر به زیر و چشمپاک، اما در وقت ضرورت، چون صخره البرز. آن دیگری، محمدرضا؛ نوجوان ۱۷ ساله و شاهمهره چمنهای فوتبال. بادپایی بود که وقتی ساقهایش در زمین پیچوتاب میخورد، چشم مادر را به «و ان یکاد» میدوخت و دل پدر را به آینده گرم میکرد. علیرضا نه فقط اخوی بزرگتر، که قبلگاه مهر و مرشد این نوجوان بود. اگر خستگی دریا به تن علیرضا میماند، گل خنده محمدرضا، خستگی را از تنش میشست و جانش را تازه میکرد.
آن شب، تقدیر چنان رقم خورد که موشک شوم دشمن، بر سقف رویاها فرود آمد. آوار بر آوار نشست و عمارتی که دیشب پناهگاه خنده و برادری بود، در دمی به خروارها سنگ و دود و آهن تفدیده بدل شد. تهران! خاکستر دیدهای تا به حال که بوی غیرت بدهد؟ مریم و پدر سراسیمه بازگشتند، اما اثری از چهاردیواری مانوس نبود. همهجا خاک بود و شیون و مردان امداد که با سرپنجههای خونین، خروارها خاک را جابهجا میکردند.
۱۲ ساعت سیاه، خاک را غربال کردند. خورشید از نیمه آسمان گذشته بود که ابتدا پیکر علیرضا پیدا شد. تماشایش کن تهران! سینه علیرضا چونان سپری پولادین، روی تن محمدرضا کشیده شده بود. مهندس جوان، در آن لحظه دهشت که آسمان و زمین به هم میدوخت، خودش را حائل کرده بود تا مبادا گزندی به پیکر مجروح برادر برسد. بعد از او، محمدرضا را از دل خاک درآوردند؛ آرام خفته در بغل برادر. این دو مهربان، در همان آغوش خونی، پر کشیده بودند به سمت افلاک، بیآنکه دست از پیمان وفا بکشند. علیرضا، حتی در لحظه احتضار، برادری را تمام کرد و سپر جان برادر شد.
حالا بیا و مادری را ببین که تا دیروز طاقت دیدن یک خراش روی پوست دست محمدرضایش را نداشت. این زن، نه زانو خم کرده و نه سر به بیچارگی پیش چشم بدخواهان فرود آورده است. در قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س)، بالای سر دو مزار چسبیده به هم میایستد، با وقاری علوی خاک را گلاب میزند و با صدایی رسا ندا سر میدهد: این هر دو پیشکش خاک و علم ایران، تا پرچم این دیار نیفتد. این حماسه است تهران، مرثیه نیست! مادران تو چونان امالبنین (س)، دستهگلهای رشیدشان را نذر آبروی وطن میکنند تا گزندی به حریم ناموس این آب و خاک نرسد. او ایستاده است، استوارتر از کوه، در حالی که داغ دو فرزند را بر سینه دارد، اما چشمانش از اقتدار میدرخشد.
کفتارهای بدطینت تلآویو خیال کردهاند با این ویرانهسازیها، پایههای این خانه کهن میلرزد. کور خواندهاند! این خاک به خون پاکان متبرک است. از قطرهقطره خون علیرضا و محمدرضا، هزار سرو دیگر در این بوم سر برمیآورد که قلم و توپ و تفنگ دست میگیرند تا انتقام این شقاوت را بگیرند. ما این خرابیها را با عزت بازسازی میکنیم، اما داغ جوانانمان را تبدیل به تیر آتشین میکنیم در کمان غیرت این نسل. هر آواری که بر سر این شهر میریزد، تنها پیوند ما را با آرمانهایمان مستحکمتر میکند و عزم ما را برای ایستادگی، جزمتر.
تهران صبور! تا چنین برادرانی بر سینهات خفتهاند و چنین مادرانی بیرق شکر برمیافرازند، گردن تو در برابر هیچ حرامی کج نخواهد شد. ما چشم در چشم این خصم زبون میدوزیم، نه واهمهای به دل راه میدهیم و نه از این خونهای بناحقریخته میگذریم. قصه نوزدهم تمام شد، اما خون جوشان این دو برادر، تا ابد چراغ راه عزت و مردانگی در کوچهپسکوچههای تو خواهد بود.
ایران با اقتدار باقی میماند، چون در رگهایش خون این جوانان جاری است. علیرضا و محمدرضا، حالا نه فقط دو برادر در قاب عکس، که دو ستاره در آسمان ایراناند که راه را به ما نشان میدهند. ما داغداریم، اما شکستخورده نه؛ ما سوگواریم، اما ناامید نه. در مکتب ما، شهادت، فصل پایان نیست؛ آغاز رویشی دیگر است. برخیز! که فردا از میان همین خاکسترها، خورشیدی طلوع خواهد کرد که چشمان دشمن را خیره کند. قصه این دو برادر، حدیث عشق ابدی است که در تار و پود این شهر تنیده شده؛ حدیث جانفشانی برای وطنی که هر وجبش، عطر مزار شهیدان را دارد و ما ایستادهایم، تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون، برای برافراشتن پرچمی که علیرضاها و محمدرضاها، پاسدارانش بودند. عشق است که در هر گوشه این شهر، به شکلی تازه روایت میشود.
۷ مهر ۱۴۰۵ - ۲۳:۳۸
کد مطلب: ۲۵٬۷۸۲
مرضیه کیان، خبرنگار: روایت نوزدهم، حکایت دو برادر است در حصار امن خانهای که با کینه موشکهای رژیم صهیونیستی آوار شد؛ علیرضا و محمدرضا نادرخمسه. مهندس ۳۲ ساله کشتیسازی که سایه امن برادر بود و نوجوان ۱۷ سالهای که پای گچگرفتهاش او را خانهنشین کرده بود. بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، دست ناپاک دشمن بر بام شهرک چمران فرود آمد تا آشیانهای را به خاکستر بنشاند. تهران! این نقل دو سرو در خاک خفته است؛ حماسهای از برادری و تاوانی سنگین که این خاک برای ایستادگیاش میدهد.
نظر شما