تقویم‌ها هشتم آبان را به نام نوجوانی سند زده‌اند که روزگاری با دست‌های کوچک و تصمیمی فراتر از سال‌های عمرش، ضامن نارنجک را کشید تا مرزهای یک سرزمین در زیر شنی تانک‌های دشمن مچاله نشوند. محمدحسین فهمیده در ۱۳ سالگی تعریف واژه‌ها را دگرگون کرد تا تاریخ بیاموزد بزرگی و غیرت، به شناسنامه و خط ریش نیست. اما سال‌ها پس از آن روزگار حماسه، ورق دیگری از همان قصه تکرار شد؛ این‌بار نه در دشت‌های تفتیده خوزستان و هورهای جنوب، بلکه در اتاق‌های خواب، راهروهای مدارس، زمین‌های تاتامی و خانه‌های ساده روستایی.

رؤیاهای آوارشده

آگاه: دو کارزار خونین و سنگین ۱۲ و ۴۰ روزه، آینه‌ای دیگر برابر مفهوم نوجوانی گشودند. این گزارش، مرثیه‌ای برای معصومیت از دست‌رفته نیست؛ حماسه‌ای از پروانه‌های نوجوانی است که رؤیاهای بلندشان زیر باران موشک‌ها و خروارها سیمان مدفون نشد، بلکه آسمانی‌ترین معنای زیستن را تا ابد بر تارک آسمان حک کرد.

روز نوجوان در این دیار هرگز یک یادبود تزئینی در تقویم رسمی نبوده است؛ نشانه‌ای است از تلاقی ناگهانی بلوغ با ایثار. آن روز که پسرک کرجی پیکرش را به زنجیرهای پولادین سپرد، همگان پنداشتند فهمیده‌ها یگانه‌های روزگار خویشند. اما آزمون‌های سخت روزگار، چهره نوینی از مقاومت را پیش چشم آورد. هنگامی که شعله‌های آتش دو جنگ خونبار ۱۲ و ۴۰ روزه آسمان را شکافت و بمب‌های سنگرشکن بی‌محابا بر سقف‌ها باریدن گرفتند، نسل تازه‌ای از نوجوانان پدیدار شدند که بی هیچ سلاحی در دست، قلب‌هایشان آکنده از همان شهامت، غیرت و نجابت تاریخی بود.
آنان نه داوطلب میدان رزم کلاسیک بودند و نه ردای نبرد بر تن داشتند، اما در کوران شبیخون‌های ددمنشانه، روح بلند خود را در پس سیمان‌های فروریخته و غبار خاکستری انفجارها نشان دادند. اگر فهمیده تانک را متوقف کرد، نوجوانان این جنگ‌های تحمیلی تازه، با لب‌های تشنه، دستان بریده و تن‌های سپیدشان، پرده از سبعیت مهاجمان برداشتند و به جهان فهماندند که خصم حتی از خواب آرام فرزندان و رؤیاهای جوانه نزده این خاک نیز در هراس است.

اول مامان را نجات بده
در میان خاکستر حادثه، نام «سهیل کطولی» همچون اخگری فروزان می‌درخشد. دانش‌آموز پایه پنجم دبستان شهید صیاد شیرازی که با چشمانی نافذ و صورتی به خاک و خون غلتیده، به قاب تصویر رسانه‌های جهان راه یافت. سهیل نماد غیرتی شد که سن و سال نمی‌شناسد. شبی که پایپوش سیاه آوار بر خانه ریخت، هنگامی که پدر، وحشت‌زده و در میان آهن‌پاره‌ها، پسرک خود را نیمه‌جان از زیر بتن‌های سرد بیرون کشید، واژه‌هایی از دهان کودک شنیده شد که سنگ را آب می‌کرد: «بابا آوارها را برندار، کمرت درد می‌گیرد... اول مامان را نجات بده... بابا تشنه‌ام!»
سهیل تنها کودکی نبود که قربانی بمباران شد؛ او تجسم فداکاری در اوج بی‌پناهی بود. سعید گل‌محمدی، مدیر مدرسه‌اش، با بغضی که راه گلو را می‌بندد از آخرین روزهای اردوی مدرسه می‌گوید؛ شبی که دوربین گوشی را روشن کرد و سهیل آرام و با نگاهی عمیق دست تکان داد: «یک لحظه در دلم آشوب به پا شد. گویی در مردمک چشمانش سفر ابدی را می‌خواندم. سهیل فوق‌العاده باهوش، نجیب و یاری‌رسان بود. شبی که رفیق شفیقم خبر داد خانه‌شان هدف موشک‌های صهیونیستی قرار گرفته، دنیا روی سرم خراب شد. پدرش پشت تلفن توانست فقط یک جمله را میان گریه بریده‌بریده بگوید: سهیلم رفت...»
همکلاسی‌اش، آریا شهبازی، هنوز قاب چشمان مهربان سهیل را پیش رو دارد؛ پسری که در میانه تلخی رفتار یک غریبه در اردو، کنار گوش رفیقش زمزمه کرده بود: «این‌جور آدم‌ها زیادند، ما باید قوی باشیم و نرنجیم.» آریا در یارگیری‌های فوتبال حیاط مدرسه همیشه دست روی شانه سهیل می‌گذاشت. او حالا در نبود همبازی مهربانش، عهدی نانوشته را زمزمه می‌کند: رفاقتی که نه با سوت پایان بازی، که با پرواز ابدی او تا ابد جاودانه شد.

رؤیاهای آوارشده

تاتامی خونین و پرواز همزمان پدر و پسر
در برگ دیگری از این روایت جانکاه، نام «امیرعلی امینی» می‌درخشد؛ نوجوان ۱۲ ساله‌ای که روح جنگندگی و شرف را روی تشک‌های تاتامی تمرین می‌کرد. او تنها یک شاگرد تکواندو با کمربند مشکی نبود؛ او رفیق شانه به شانه پدرش، شهید «رضا امینی» بود؛ پدری که خود با کمربند قرمز پا به پای پسر عرق می‌ریخت و پا می‌کوفت. پیوند این دو به اندازه‌ای ریشه‌دار بود که فاصله محله نوبنیاد تا خیابان میرداماد و بار ترافیک عصرگاهی پایتخت هم نتوانسته بود بند شاگردی نوید قربانپور را از امیرعلی بگسلد.
شامگاه ۲۳ خرداد، آسمان شمال شرق غرید و ساختمانی که امیرعلی در طبقه سیزدهم آن سر بر بالین نهاده بود، هدف ترکش و انفجار شد. موشک طبقات میانی را شخم زده بود و اسکلت برج در آستانه فروریختن دست‌وپا می‌زد. مادر و برادر کوچک‌تر امیررضا، که به دهانه راهرو نزدیک‌تر بودند، با پرت کردن پارچه‌ای سپید به بیرون توانستند دیده‌بانان امداد را مطلع کنند و از دالان مرگ رهیدند. اما امیرعلی که آن شب خوابیدن در کنار پدر را طلب کرده بود، در اتاق دیگر در تله بتن و آهن گرفتار ماند. برای بیش از یک ساعت و نیم، صدای امیرعلی و پدرش از زیر آوار می‌آمد؛ مکالمه‌ای تلخ در محاصره تاریکی و غبار. اما درست در لحظه‌ای که دستان امدادگران در تکاپوی باز کردن راهی به سوی اتاق بود، سقف خسته فرو ریخت و سکوت مرگباری تنوره‌ای کشید که دو روح زلال را به آسمان کشاند.
مربی‌اش می‌گوید: «امیرعلی برای مسابقات انتخابی استان دورخیز کرده بود. او استعداد بی‌نظیری داشت اما والاتر از آن، صداقت و عشقی بود که میان او و پدرش موج می‌زد. روزهای قرنطینه کرونا یادم نمی‌رود که پدرش چمن‌های کنار بلوک را به تاتامی تمرین و زمین بازی ما بدل می‌کرد. آنها نه تنها در تمرین، که در معراج نیز همگام و همسفر یکدیگر شدند.»

پروانه‌ای در سحرگاه دورسون‌آباد
در میان هیاهوی ویرانی‌ها، باید از دخترانه‌هایی گفت که در پاکی روستاها بال گشودند. شهید «نازنین‌زهرا سیفی»، متولد تیر ۱۳۸۸، دختر سوم خانواده‌ای دامدار و پاک‌نهاد در روستای دورسون‌آباد بود. در روزگاری که جهان پر از فریاد تفاخر مادی است، نازنین‌زهرا در آرامش ساده کلبه روستایی‌شان، سودایی دیگر در سر می‌پروراند. دانش‌آموز ممتازی که با لحن زلال خود سرودخوان برنامه‌های پرورشی مدرسه بود و دوشادوش نیروهای مخلص جهادی، دست‌های خسته‌اش را وقف خدمت می‌کرد.
انس او با قرآن و ادعیه و اشتیاق بی‌وقفه‌اش به واکاوی سرگذشت لاله‌های پرپر، روحیه‌ای متفاوت از سال‌های شناسنامه‌اش پدید آورده بود. رسم هر پنج‌شنبه‌اش، نشستن بر خاک مزار شهدا و تمنای شهادت از ساحت حق بود. در سحرگاه شانزدهم اسفند سال ۱۴۰۴، دست ناپاک جنایتکاران موشک خود را فرود آورد و خلوت این خانه روستایی را درهم شکست. نازنین‌زهرا در همان سجده‌گاه بندگی و سادگی، به کاروان آرمانی‌اش پیوست تا ثابت کند ردای ایثار و پرواز، جنسیت و شهر و روستا نمی‌شناسد؛ هر جا که دلی به خلوص رسیده باشد، قبله همان‌جاست.

قلبی کشیده بر غبار آسانسور و آرزوی ریاست‌جمهوری
در خیابان پاتریس لومومبا، خانه خانواده خرمی در ساعات آغازین بامداد ۲۳ خرداد به آتش کشیده شد. اصابت سهمگین بمب‌های متجاوزان به منزل همسایه‌شان، دانشمند والامقام دکتر ذوالفقاری، دیوارهای خانه مجاور را نیز بلعید و اتاق دو برادر، امیرعلی و امیرمحمد خرمی، آوار شد. امیرمحمد با تلاشی نفسگیر از زیر نخاله‌ها بیرون کشیده شد، اما تن امیرعلی ۱۳ ساله، بی آنکه حتی خط و خشی بر چهره زیبایش بنشیند، زیر سنگینی فشار دیوارها مچاله شد و خاک تنفسش را برید.
شهلا عراقیان‌فر، مادری که هر روز بدرقه فرزندش با رسم عاشقانه‌ای همراه بود، چشمانی اشکبار دارد: «امیرعلی هر صبح پس از خروج از خانه، درون کابین آسانسور می‌ایستاد، با دو دست روی شیشه، قلبی فرضی می‌کشید و با لبخندی مهربان بوسه‌ای به سویم روانه می‌کرد. حالا ماه‌هاست که من راهی قطعه ۴۲ بهشت‌زهرا(س) می‌شوم و با سرانگشت روی سنگ سرد مزارش همان قلب را ترسیم می‌کنم.»
امیرعلی نوجوانی با دنیایی از امید بود؛ دلباخته کنسول‌های بازی، سازنده طرح‌های نوپا برای بازی‌های رایانه‌ای و پسری که همیشه با لحنی جدی به مادر می‌گفت: «می‌خواهم روزی رئیس‌جمهور شوم؛ نخستین کارم این است که باری از دوش مردم بردارم تا هیچ پدری شرمنده فرزندش نشود.» او رفت، اما این اراده‌های معصوم، سند محکومیت ابدی متجاوزانی است که حتی از آینده‌نگری یک نوجوان ۱۳ ساله وحشت داشتند.

مبارزان تاتامی تا عروج در راه خانه
داستان دلاوری این نسل با نام‌های دیگری نیز گره خورده است. در تبریز، «عرفان لطفی»، جوان ۱۸ ساله‌ای با دان یک تکواندو و کوله‌باری از افتخارات استانی، در مسیر بازگشت به خانه در منطقه باغ معروف، طعمه موج انفجار برخاسته از حمله جنگنده‌های متجاوز شد. او که تدارک روزهای سرنوشت‌ساز کنکور سراسری را می‌دید و جوانی‌اش لبریز از نقشه‌های روشن برای سربلندی کشورش بود، بی‌صدا در کنار پیاده‌رو بر خاک افتاد تا آزمون اصلی زندگی‌اش را با نمره شهادت به سرانجام برساند.
همچنین برادران تکواندوکار، «حسین و محسن شاکری»، نمونه‌های بارز دیگری بودند از خانواده‌ای ورزشکار و غیور که به همراه پدر و مادر خویش در آتشی خائنانه پر کشیدند. جوانانی که تمرین تن و جان کرده بودند تا بیرق اقتدار وطن را بر سکوهای قهرمانی بیفرازند، این‌بار بر فراز دستان ملتی غیور تا عرش بدرقه شدند. آنان پایبندی به اصول جوانمردی را نه در گفتار، که با اهدای خون خود در پای امنیت خانه بازتعریف کردند.

نوجوانی، خاستگاه ابدی مقاومت
حماسه فهمیده در هشت سال دفاع مقدس، رودخانه‌ای خروشان بود که در دل نوجوانان این دو جنگ خونین نیز جریان یافت. آن روز که تانک دشمن متوقف شد، دشمن دریافت که روح ایمان حصارپذیر نیست و در این دوران، هنگامی که موشک‌های مخرب بر سر امیرعلی‌ها، سهیل‌ها و نازنین‌زهراها فرود آمد -نام‌هایی که هر یک تنها قطره‌ای از دریای بیکران ده‌ها نوجوان مظلوم و معصوم پرکشیده در کوران جنگ‌های ۱۲ و ۴۰ ‌روزه هستند- بار دیگر حقارت سلاح در برابر شکوه اراده آشکار شد.
نوجوانان شهید این نبردهای سهمگین به ما آموختند که مقاومت یک انتخاب تقویمی یا سازمانی نیست؛ مقاومت نبض تپنده ملتی است که حتی کودکانش پیش از آنکه دست از جان بشویند، نگران خستگی پدر و عطش مادرند. نام این ستاره‌های زمینی بر پیشانی تاریخ این دیار خواهد درخشید؛ نه فقط برای اینکه رفتند و شهید شدند، بلکه برای آنکه به جهانیان نشان دادند حتی در پس سنگین‌ترین آوارها، انسانیت، غیرت و نجابت هرگز نخواهد مرد. هشتم آبان‌ اکنون عمیق‌تر از همیشه، یادآور نسلی است که پیش از رسیدن به بهار جوانی، ردای سرخ آزادگی را برگزید و برای همیشه جاودانه شد؛ نسلی از هزاران ستاره روشن در کهکشان مقاومت که هر کدام داستانی ناتمام از عشق و فداکاری را در دل تاریخ به یادگار گذاشته‌اند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.