آگاه: داستان ما از سال ۱۳۳۲ آغاز میشود؛ سالی که ایران در تلاشی سخت برای بازیابی استقلال خود از چنگال مداخلات خارجی بود. ۱۶ آذر ۱۳۳۲، روزی بود که آسمان تهران شاهد صحنهای بود که هرگز از حافظه جمعی ملت پاک نشد. چهار دانشجوی جوان، با قلوب لرزان، اما ارادهای پولادین، در برابر حضور ریچارد نیکسون ایستادند. آنها نمیخواستند تنها اعتراض کنند؛ آنها میخواستند به جهانیان بفهمانند که خاک ایران، جای پایی برای استبداد تحت حمایت خارجی نیست.
تیرهایی که در آن روز به سینه این چهار جوان نشست، تنها چهار زندگی را پایان نداد، بلکه اولین «ترک عمیق» را در دیوار توهم شکستناپذیری آمریکا در ایران ایجاد کرد. آن چهار شهید، در واقع اولین معماران روانی اتفاقی بودند که سالها بعد در سال ۵۸ به اوج رسید. آنها به نسلهای بعدی آموختند که ابرقدرتها، هر قدر هم که با بمب و دلار مسلح باشند، در برابر ارادهای که مرگ را به بردگی ترجیح میدهد، ناتواناند.
اما این رودخانه خون، در سالهای بعد آرام نگرفت. سال ۵۷، سال تلاطم و بیداری بود. ۱۳ آبان سال ۵۷، مقابل دانشگاه تهران، بار دیگر تاریخ تکرار شد. این بار نه چهار نفر، بلکه خیل عظیمی از دانشآموزان و جوانان بودند که با فریادهایشان، لرزه بر اندام رژیمی انداختند که پشتش به حمایتهای بیقید و شرط واشنگتن گرم بود. کشتار دانشآموزان در ۱۳ آبان ۵۷، آخرین هشدار به کسانی بود که گمان میکردند میتوانند با تکیه بر قدرت نظامی خارجی، صدای یک ملت را خفه کنند.
خونهای ریخته شده در سال ۵۷، در واقع «پل ارتباطی» بین شجاعت سال ۳۲ و طوفان سال ۵۸ بود. ملت در این فاصله یاد گرفته بود که آمریکا در ایران، نه یک سفیر صلح، بلکه مهندسی برای بقای استبداد است. وقتی در سال ۵۸، خبر پذیرش شاه توسط آمریکا در ایالات متحده پیچید، برای دانشجویان و مردم ایران، این خبر یک اتفاق سیاسی ساده نبود؛ بلکه تکرار همان سناریویی بود که در سال ۳۲ و ۵۷ منجر به خونریزی شده بود.
آنها میدانستند که اگر امروز سکوت کنند، تاریخ دوباره آنها را محکوم میکند.
۱۳ آبان ۵۸، در واقع نقطه اوج یک «خشم انباشته شده» و «بیداری سازمانیافته» بود. دانشجویان سال ۵۸، در واقع میراثداران همان چهار دانشجوی سال ۳۲ و دانشآموزان سال ۵۷ بودند. آنها با تسخیر سفارت، در واقع به تمام جهان اعلام کردند که دوران «ترس از ابرقدرت» به پایان رسیده است و حالا نوبت ایران است تا به دنیا یاد بدهد چگونه میتوان نقاب از چهره استکبار برداشت.
لحظه حقیقت؛ فروریختن تصور «شکستناپذیری»
زمانی که خشم سالهای ۳۲ و ۵۷ به نقطه جوش رسید و خبر پذیرش شاه توسط دولت کارتر در آمریکا منتشر شد، دیگر هیچ جایی برای تردید باقی نماند. ۱۳ آبان سال ۵۸، روزی بود که تاریخ، یکی از جسورانهترین «شبیخونهای روانی» قرن بیستم را ثبت کرد. اما برای درک عظمت این اتفاق، باید ابتدا بدانیم که در آن روز، دانشجویان با چه چیزی میجنگیدند. آنها با دیوارهای بتنی یک سفارت نمیجنگیدند؛ آنها با «هیمنه» و «تصور شکستناپذیری» آمریکا میجنگیدند.
تا پیش از آن روز، ایالات متحده در ذهن ملتهای جهان، شبیه به یک «خدای مدرن و شکستناپذیر» بود. ابرقدرتی که هر جا اراده میکرد، با یک تلفن یا یک دستور، دولتها را تغییر میداد و هر کسی که در برابرش میایستاد، در تاریخ گم میشد. این «هیمنه»، «ترس» و در واقع بزرگترین سلاح آمریکا بود. آمریکا لزوما با بمب حکومت نمیکرد، بلکه با ایجاد این توهم که «مقاومت در برابر من بی فایده است»، جهان را در مدار فرمانبرداری خود نگه داشته بود.
اما در صبح ۱۳ آبان، اتفاقی افتاد که تمام این محاسبات را به هم زد. گروهی از جوانان با تکیه بر ایمان و ارادهای که از تمام تجهیزات نظامی پیشرفته قویتر بود، دیوارهای امنیتی یکی از حساسترین مراکز آمریکا در جهان را دور زدند. دانشجویان با ایستادن روی دیوارهای سفارت، در واقع روی «پرستیژ» و «غرور کاذب» یک ابرقدرت ایستادند. این واقعه، یک «شوک جهانی» بود. جهان با بهت و حیرت دید آمریکایی که خود را پاسدار نظم جهانی و شکستناپذیر مینامید، در برابر اراده چند جوان ایرانی، عاجز و درمانده شده است. در آن لحظه بود که «ترس از کدخدا» در روح ملتهای مستضعف جهان ترک عمیقی برداشت. گویی صدایی در گوش تمام ملتهای تحت سلطه طنینانداز شد که میگفت: «ببینید! این غول خفته، آنقدرها هم که تصور میکرد و تصور میکنید، شکستناپذیر نیست. او هم میلرزد، او هم میبازد و او هم میتواند در خانه خودش، در برابر ایمان و اراده، به زانو درآید.»
تسخیر سفارت، در واقع عملیاتی بود برای «دیکد کردن» یا رمزگشایی از قدرت آمریکا. دانشجویان به جهان ثابت کردند که هیمنه آمریکا، بیش از آنکه واقعی باشد، یک «ساختار توهمی» است که بر پایه ترس بنا شده است. وقتی این ترس در دل مردم ایران شکست، دیگر هیچ تهدیدی نتوانست آنها را به عقب براند.
باید دانست که شکستن این هیمنه، برای ملت ایران، به معنای بازگشت «عزت انسانی» بود. ما یاد گرفتیم که استقلال، چیزی نیست که بر سر میزهای مذاکره طلب کنیم یا با التماس به دست آوریم؛ استقلال چیزی است که باید با شجاعت گرفت و با پایداری حفظ کرد. ۱۳ آبان، روزی بود که ایران به تمام جهان آموخت که اراده یک ملت، از هر بمبی قویتر و از هر دیواری بلندتر است. از آن روز به بعد، دیگر هیچکس در ایران، همان طور که پیش از سال ۵۸ بود، با نام «آمریکا» بر خود نلرزید. ترس، ترک خورده بود و شکاف این ترک، هرگز بسته نشد؛ بلکه تبدیل به دریچهای شد برای ورود به عصر استقلال ملی.
مستندات در برابر روایتها؛ سفارت یا لانه جاسوسی؟
آیا تسخیر سفارت، یک اقدام هیجانی بود یا یک ضرورت راهبردی؟ طبق اسناد و مدارک روشن و محکم، در آن دوران، سفارت ایالات متحده در تهران، صرفا مکانی برای تبادل پیامهای دیپلماتیک و ملاقات با مقامات کشوری نبود. آنچه در واقعیت رخ میداد، بسیار فراتر از پروتکلهای بینالمللی بود. اسناد افشا شده و تحلیلهای مستند تاریخی نشان میدهند که این ساختمان، در واقع به یک «مرکز عملیاتی» یا همان «لانه جاسوسی» تبدیل شده بود؛ مکانی که در آن، با استفاده از شنودهای گسترده و تحلیلهای اطلاعاتی، نقشههایی برای جهتدهی به سیاستهای داخلی ایران و حتی طراحی سناریوهای مشابه کودتای ۲۸ مرداد، در جریان بود.
بسیاری از منتقدان میگویند که این اقدام، به رابطه ایران با جهان بهشدت آسیب زد؛ اما وقتی یک قدرت خارجی، از طریق یک ساختمان در قلب پایتخت یک کشور، به دنبال مدیریت پنهانی امور داخلی و ضربه زدن به استقلال آن کشور است، آن ساختمان دیگر یک «نماد دیپلماتیک» نیست، بلکه یک «تهدید امنیتی» است. تسخیر این مرکز، در واقع پاسخی بود به این واقعیت که: «ما میدانیم در اینجا چه میگذرد.»
برخی منتقدان و تحلیلگران با نگاهی سادهانگارانه ادعا میکنند که «اگر دانشجویان آن روز آن اقدام را نمیکردند، شاید ایران امروز در وضعیت بسیار متفاوتی از روابط با غرب بود و با تحریمها و فشارهای اقتصادی مواجه نمیشد.» اما این دیدگاه، دچار خطای فاحش «علت معکوس» است. این نگاه نمیتواند تفاوت میان «ایجاد یک اتفاق» و «آشکار شدن یک واقعیت» را درک کند.
تحریمها و فشارهای بینالمللی علیه ایران، برخلاف آنچه برخی تصور میکنند، یک اتفاق ناگهانی پس از ۱۳ آبان نبود. ابزار فشار و تحریم، از مدتها قبل و حتی پیش از وقوع حوادث سال ۵۸، در دستور کار قدرتهای بزرگ قرار داشت. دشمنی راهبردی آمریکا با حاکمیت ملی ایران، ریشه در ماهیت «تغییر رژیم» داشت که همواره مدنظر آمریکا بوده است.
جنگ ایران و عراق در سال ۶۰ آغاز شد، اما نقشههایی که برای تضعیف ایران و درگیر کردن آن در جنگهای فرسایشی طراحی شده بود، بسیار زودتر و از سالهای قبل از وقوع حوادث سال ۵۷ و ۵۸ شکل گرفته بود. بنابراین، تحریمها و فشارهای نظامی، «نتیجه» ۱۳ آبان نبودند، بلکه «ابزارهای از پیش آمادهشدهای» بودند که با وقوع آن واقعه، تنها سرعت و شدت خود را افزایش دادند.
از سال ۵۸ تاکنون؛ پایداری در برابر فشار و میراث شکستناپذیری
با مشاهده فشار تحریمهای سخت، جنگهای نیابتی و تلاشهای بیپایان برای تضعیف اراده ملی نباید احساس کنیم در بنبست گرفتار شدهایم. این فشارها، در واقع «پژواک» همان شکست سال ۵۸ است. تحریمهای امروز، چیزی نیستند جز تلاشهای مذبوحانه برای احیای ساختارهایی که سالها پیش، به دست چند جوان ایرانی درهم شکستند. آنها هنوز هم همان «ترک ترس» را میبینند و چون نمیتوانند آن را بپوشانند، سعی میکنند با فشار اقتصادی و سیاسی، ما را به دوران «فرمانبرداری» بازگردانند؛ در حالی که: «ملتی که طعم شکست دادن توهم ترس و بندگی را چشیده باشد، دیگر هرگز به بردگی باز نمیگردد». پایداری امروز مردم ایران در برابر تحریمها، در واقع ادامه همان مسیر شجاعانه سالهای ۳۲، ۵۷ و ۵۸ است. استقلال، بهای سنگینی دارد، اما قیمت بردگی، بسیار سنگینتر است. ۱۳ آبان به ما آموخت که قدرت واقعی، نه در داشتن بمبهای هستهای و ناوهای جنگی است و نه در داشتن دلارهای بیشمار. قدرت واقعی در «ارادهای» است که نمیترسد، در «آگاهیای» است که حقیقت را از دروغ تشخیص میدهد و در «ایمانی» است که میداند حق، هرچند دیر، اما پیروز است. ما وارثان جوانانی هستیم که بلد بودند تن ابرقدرتها را نه با سلاح، که با «عزت» و «غیرت» بلرزانند. و همین عزت است که ما را در برابر هر طوفانی، استوار و سربلند نگه میدارد.
نظر شما