آگاه: مارکو روبیو، مایک والتز و پت هگزث با حمایت لابی فعال اسرائیل و شرکتهای نفتی- اسلحهسازی در نیویورک موفق شدند تا بار دیگر «ماشین جنگی» آمریکا را به حرکت درآورده و براساس سند استراتژی امنیت ملی آمریکا در سال ۲۰۲۵ سیاست «دان-مونرو» را براساس منطق حداقل هزینه- حداکثر فایده در دستور کار قرار دهند. این موضوع زمانی جدیتر میشود که دولت ترامپ برخلاف وعدههای قبلی خود در خصوص عدم ورود به جنگهای بیپایان در خاورمیانه، بار دیگر ساز جنگ کوک کرد و آرایش نیروهای سنتکام در منطقه «منا» را به حالت جنگی درآورد. برهمین اساس در ادامه این یادداشت سعی خواهیم کرد تا نگاهی به سیاست یک بام و دو هوای آمریکا در حوزه سیاست خارجی داشته باشیم.
شاید در تاریخ روابط بینالملل کمترین شخصیت تاریخی را در رأس رهبری سیاسی ایالات متحده بتوان یافت که آشکارا اهداف این کشور را در نقاط مختلف جهان بیان کرده و از حداکثر توان ممکن برای رسیدن به آنها استفاده کند. با وجود نگاه توآمان جفرسونی- جکسونی در دستگاه سیاست خارجی آمریکا اما همچنان نشانههایی از مداخله گری ویلسونی براساس منطق اقتصادی- ژئوپلیتیکی به چشم میخورد. به عنوان نمونه در سند اخیر استراتژی امنیت ملی آمریکا، نگارندگان این متن آشکارا نیمکره غربی را حوزه نفوذ واشینگتن نامیده و از لزوم گسترش دامنه نفوذ آمریکا در این منطقه نوشتند. تنها چند روز پس از انتشار این سند، نیروهای دلتا فورس آمریکا با همکاری نیروهای «مبارزه با مواد مخدر» این کشور عملیات مشترکی را در کاراکاس ترتیب داده و پس از کشتن حداقل ۳۰ محافظ کوبایی تبار، نیکولاس مادورو رئیسجمهور قانونی ونزوئلا را به همراه همسرش ربوده و برای محاکمه به اتهام «نارکوتروریسم» به نیویورک منتقل کردند. دونالد ترامپ پس از این اقدام غیرقانونی، با بیان اظهارات عجیب و تاریخی گفت که دولت ونزوئلا نفت آمریکا را دزدیده و از این به بعد شخص وی اداره امور در این کشور را بر عهده خواهد گرفت، نه اپوزیسیون ونزوئلایی یعنی ماچادوو یا خوآن گایدو! سفر رئیس سیا به کاراکاس و ابلاغ دستورالعمل جدید به مقامات ونزوئلایی براساس خواستههای ترامپ را میتوان در این راستا ارزیابی کرد.
گرینلند؛ تشدید شکاف در حوزه یوروآتلانتیک
دومین پرده از سیاست مداخله گرایانه آمریکا را میتوان در قبال بزرگترین جزیره جهان یعنی گرینلند مشاهده کرد. این منطقه ژئواستراتژیک که نزدیک به ۶ قرن بخشی از ممالک پادشاهی دانمارک بوده است، دارای منابع زیرزمینی بسیار غنی و موقعیتی ویژه میان اروپا، روسیه و آمریکاست. با آنکه نخستین بار هری ترومن، رئیسجمهور سابق آمریکا ادعاهایی را در خصوص این جزیره مطرح کرده بود اما ترامپ شاید نخستین فردی در کاخ سفید باشد که این سیاست را در رأس اهداف سیاست خارجی خود قرار داده است. وی رسما جفری لندری، نماینده ایالت لویزیانا را به عنوان نماینده ویژه در پرونده گرینلند انتخاب کرده و خواستار الحاق این جزیره به وسیله ابزارهای غیر سخت و سخت شده است!
ایران؛ تعبیر وارونه یک رویا
سومین نمونه آشکار از سیاست مداخله گرایانه ترامپ و خیانت وی به آرمان «اول آمریکا» جنبش «ماگا» را میتوان در پرونده ایران مشاهده کرد. در حالی که پایگاه رأی حزب جمهوریخواه به شکل جدی مخالفت تکرار تراژدی عراق و افغاستان در منطقه خاورمیانه است، رژیم صهیونیستی و لابی اسرائیل به صورت فعال در حال لابی برای کشاندن پای آمریکا در یک «جنگ بیپایان» دیگر منطقه غرب آسیا هستند. پس از جنگ ۱۲ روزه و تجاوز نظامی آمریکا به تاسیسات اتمی ایران، حال وی در فاز دوم اقدام علیه تهران، به آشوبگران داخلی در ایران وعده داد که به صورت مستقیم از آنها حمایت کرده و در صورت اقدام خشونتآمیز علیه آنها، به خاک ایران حمله خواهد کرد! وی و دستگاه تبلیغاتی آمریکا با برجستهسازی جایگاه پهلوی سعی کردند تا برای این نمایش یک «ببر کاغذی» نیز دست و پا کنند تا از این طریق تصویری از یک «انقلاب جعلی» را در ایران به نمایش بگذارند. نکته جالب توجه آن است که پس از شکست این پروژه و کنترل امور توسط نیروهای امنیتی کشور، ترامپ برخلاف وعده قبلی که به اپوزیسیون خارجنشین داده بود از حمله به ایران خودداری کرده و این ترک فعل را برآمده از «تصمیم شخصی» اعلام کرد. اکنون ایران و آمریکا مرحله نخست مذاکرات را در مسقط به سرانجام رسانده و قرار است تا این روند با سفر علی لاریجانی به عمان ادامه یابد.
بهره سخن
برخلاف اراده رایدهندگان و مالیات دهندگان آمریکایی، این لابی قدرتمند رژیم اسرائیل، شرکتهای اسلحهسازی و نفتی هستند که افسار سیاست خارجی دولت ترامپ را به دست گرفتند. در حالی که استراتژیستهای دو حزب دموکرات و جمهوریخواه دائما در خصوص خطر خیزش چین و لزوم مقابله با روسیه در اوکراین با هدف محافظت از پیمان ناتو صحبت میکنند، ترامپ تصمیم گرفته است تا در نقش «کارگزار» ثروتمندان آمریکایی ظاهر شده و برای تامین منافع آنها سیاست مداخله در امور داخلی سایر کشورها را در دستورکار قرار دهد. با آنکه این سیاست جدید محافظه کار بوده و قصد ندارد تا وارد جنگهای گسترده شود اما توانسته به وسیله ابزار تبلیغات به برجستهسازی تهدیدات پرداخته و زمینه برای تامین منافع کارتلهای بزرگ اقتصادی را فراهم آورد. حال باید منتظر ماند و دید که آیا آمریکای ترامپ قصد دارد در سه سال آینده این سیاست تهاجمی را دنبال کند یا آنکه بازهم تغییر رفتار داده و سعی خواهد کرد از «تاکتیک» متفاوتی برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند؟
نظر شما