پروین قائمی -  در روزگاری که ملت ما برای بازیابی اعتماد به نفس جمعی خود می‌کوشد، برخی نخبگان هنوز با زخمی قدیمی و لایه لایه دست و پنجه نرم می‌کنند: زخمی به نام خودتحقیری. این واژه شاید در گفت‌وگوی روزمره، رنگی روان‌شناسانه داشته باشد، اما در سطح تاریخی، اجتماعی و سیاسی، با یک گفتمان عمیق‌تر مواجهیم؛ گفتمانی که در آن، ایرانی نه فقط از عقب‌ماندگی خود می‌نالد، بلکه گاه آن را بخشی از هویت خود می‌سازد. این یعنی بحران، از سطح نارضایتی فراتر رفته و به خودانگاره‌ای جمعی تبدیل شده است. پرسش اصلی این است: این سرافکندگی تاریخی از کجا آغاز شد؟

خودکم‌بینی ایرانی چگونه نهادینه شد؟

آگاه: اگر بخواهیم منصفانه و مستند پاسخ دهیم، صفویه را می‌توان دوره‌ای از قدرت سیاسی، دولت‌سازی و هویت‌سازی دانست و ریشه این مصیبت را باید پس از آن جست‌وجو کرد. آنچه ضربه‌ای سهمگین بر روان تاریخی ایرانیان وارد کرد، بیشتر در سده نوزدهم و به‌ویژه پس از شکست‌های پیاپی ایران در جنگ با روسیه تزاری رخ داد. جنگ‌های ایران و روس (۱۸۱۳–۱۸۰۴ و ۱۸۲۸–۱۸۲۶) و عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای، فقط بخش‌هایی از خاک ایران را جدا نکردند؛ آنها چیزی عمیق‌تر را هم زخمی کردند: احساس برتری‌باختگی در برابر قدرتی که از نظر نظامی، اداری و تکنولوژیک جلوتر بود. از آن پس، مسئله صرفا شکست نظامی نبود؛ مسئله این بود که ایرانیان کم‌کم خود را در آینه «دیگری اروپایی» دیدند: آینه‌ای که غالبا بی‌رحمانه، تمسخرآمیز و تحقیرکننده بود.
در پژوهش‌های معاصر، این وضعیت به‌خوبی توصیف شده است. فیروزه کاشانی‌ثابت نشان می‌دهد که در قرن نوزدهم، ایرانیان گرفتار در بحران‌های نظامی، مالی و اجتماعی، در جست‌وجوی راه‌هایی برای فهم بحران مدرن خود بودند. او توضیح می‌دهد که این مواجهه، همزمان با شکل‌گیری نوعی وطن‌دوستی جدید و نیز نگرانی‌های سرزمینی بود. از سوی دیگر، مصطفی عابدینی‌فرد در مقاله مهم خود از مفهومی با عنوان «مدرنیته خودتحقیرگر» سخن می‌گوید؛ مفهومی که به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه بخشی از روشنفکری ایرانی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، از خلال شرم، سرافکندگی و خودسرزنشی، به بازتعریف ایران پرداخت. این یعنی خودتحقیری، صرفا یک حس فردی نیست؛ بلکه یک سازوکار تاریخی است.
اما این سازوکار چگونه ساخته شد؟ نخست از دل شکست. وقتی دولتی در جنگ‌های پیاپی شکست می‌خورد، نه‌فقط مرزهایش، بلکه روایتش از خود نیز فرومی‌ریزد. در متون رجال، سفرنامه‌ها و نوشته‌های روشنفکران قاجاری، بارها می‌بینیم که ایرانیان از «مسخره شدن در چشم فرنگیان» هراس دارند. این ترس، به‌تدریج به نیرویی انضباطی تبدیل شد: برخی روشنفکران برای درمان عقب‌ماندگی، ابتدا ایران را تحقیر می‌کردند تا سپس آن را اصلاح کنند؛ اما این منطق، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت شوک‌آور و بیدارکننده باشد، در بلندمدت به یک بیماری خطرناک بدل می‌شود: جامعه‌ای که مدام به خودش می‌گوید «تو هیچ نیستی»، سرانجام باور می‌کند که واقعا هیچ نیست.
نکته اینجاست که این گفتمان، به‌ویژه در اواخر قاجار، از سطح نخبگانی فراتر رفت. در سفرنامه‌ها، روزنامه‌ها، رساله‌های اصلاحی و متون طنز سیاسی، لحن غالب، لحن تاسف و تحقیر شد. نمونه‌هایی چون «سفرنامه ابراهیم‌بیک» و نوشته‌های ملکم‌خان، آخوندزاده و دیگران، نشان می‌دهند که ایران آن دوره در ادبیات اصلاح‌طلبانه، اغلب کشوری بیمار، عقب‌مانده و مایه شرم تصویر می‌شد. البته این نقدها بی‌دلیل نبودند. فساد اداری، استبداد، ضعف نهادها و بی‌نظمی واقعی بود؛ اما مشکل از آنجا آغاز شد که این نقد لازم، به جای آنکه به نیروی اصلاح تبدیل شود، در بسیاری از لایه‌های فرهنگی به خودتحقیری پایدار بدل شد.
در این میان، باید از یک سوءتفاهم هم عبور کرد: خودتحقیری را نباید با «خودانتقادی» یکی گرفت. خودانتقادی، شرط رشد است. هیچ ملتی بدون نگاه انتقادی به خویش پیش نمی‌رود؛ اما خودتحقیری، چیزی فراتر از نقد است؛ نوعی داوری نهایی و ویرانگر درباره خویشتن است. در خودتحقیری، جامعه نمی‌گوید: «ما ضعف داریم و باید اصلاح شویم»، بلکه می‌گوید «ما ذاتا خرابیم، پس اصلاح هم ممکن نیست». این جمله، اگرچه ساده به‌نظر می‌رسد، یکی از خطرناک‌ترین جمله‌های تاریخ اجتماعی است؛ چون امکان را می‌کشد.
جالب آنکه در همان دوره‌ای که ایرانیان گرفتار این حس تحقیر بودند، بسیاری از آنان به‌تدریج در برابر «دیگری اروپایی» دچار نوعی شیفتگی هم شدند. این دوگانه، یعنی تحقیر خود و شیفتگی به دیگری، محصول یک ذهن شکست‌خورده است. از یک سو، گذشته ایران به‌صورت افسانه‌ای آرمانی مطرح شد و از سوی دیگر، اکنون ایران به‌صورت مطلقا تباه تصویر شد. نتیجه، یک روایت دو قطبی بود: یا «ایران باستان باشکوه» یا «ایران معاصر مفلوک». این دوگانه، هنوز هم در بسیاری از گفت‌وگوهای عمومی بازتولید می‌شود؛ اما تاریخ واقعی، نه آنقدر باشکوه بوده که همه چیز را تطهیر کند و نه آنقدر تیره که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نشود.
ایران سال‌هاست میان دو تصویر در نوسان است: تصویری که بخشی از نخبگان فرسوده و روایت‌های تحقیرآمیز از آن ساخته‌اند و تصویری که در تجربه واقعی مردم، در شاخص‌های اجتماعی و در نگاه بیرونی جهان به‌تدریج آشکار شده است. خودتحقیری در تاریخ معاصر ایران ریشه‌ای عمیق دارد، اما امروز جامعه در آستانه عبور از آن ایستاده است؛ عبوری که نه با انکار زخم‌ها، بلکه با شناخت توانایی‌ها و بازسازی غرور ملی ممکن می‌شود. خطر اصلی اینجاست: مبادا سلبریتی‌های رانتی و بی‌هویت روشنفکران بریده از مردم، این بیداری را دوباره به یاس و بی‌اعتمادی تبدیل کنند.
ایران پیش از اسلام، به‌ویژه در دوره‌های اشکانی و ساسانی، نه یک حاشیه خاموش در تاریخ تمدن، بلکه یکی از کانون‌های اصلی آن بود. از جندی‌شاپور که به یکی از مهم‌ترین مراکز پزشکی و علمی جهان بدل شد تا نقش دانشمندان ایرانی در انتقال، بومی‌سازی و گسترش علوم یونانی، هندی و ایرانی، این سرزمین قرن‌ها محل تولید دانش بود، نه صرفا مصرف آن. در همین بستر بود که مفاهیم پیشرفته‌ای در پزشکی، ریاضیات، نجوم، فلسفه و فنون دیوانی شکل گرفت. بنابراین وقتی از «جا ماندن از قافله تمدن» سخن می‌گوییم، باید به یاد بیاوریم که ایران روزگاری خود یکی از قطارهای اصلی این قافله بود، نه مسافری عقب‌مانده در ایستگاهی دورافتاده.
این شکوه پس از ورود اسلام به ایران به شکوفایی حیرت‌انگیزی رسید و این سرزمین در دوره اسلامی از مهم‌ترین مراکز تولید دانش در جهان شد. از ابن‌سینا که قانون او قرن‌ها متن مرجع پزشکی در شرق و غرب بود تا خوارزمی که پایه‌های جبر و الگوریتم را استوار کرد، بیرونی که در نجوم، جغرافیا و روش علمی درخشید، رازی که در پزشکی و شیمی پیشگام بود و خواجه‌نصیرالدین طوسی که در ریاضیات و نجوم آثار ماندگار بر جای گذاشت، ایران همچنان در قلب تاریخ علم ایستاد. این تداوم تاریخی مهم است؛ یعنی مسئله فقط یک شکوه باستانی دوردست نیست، بلکه سنتی زنده از تولید معرفت است که قرن‌ها ادامه یافته است. بنابراین، روایت «عقب‌ماندگی ذاتی ایرانی» نه با تاریخ پیش از اسلام سازگار است و نه با تاریخ درخشان ایران پس از اسلام.
اما پس از دوره صفویه، ایران در سراشیبی خودتحقیری افتاد که تا انقلاب اسلامی ادامه پیدا کرد. این روایت، هرچند بخشی از واقعیت را نشان می‌دهد، همه واقعیت نیست. مسئله فقط این نبود که ایران در برخی حوزه‌ها عقب افتاده بود؛ مسئله این بود که این عقب‌ماندگی، به‌تدریج به یک داوری مطلق درباره «هویت» تبدیل شد. یعنی از یک وضعیت تاریخی، یک حکم فرهنگی ساخته شد. در چنین فضایی، به جای آنکه پرسش اصلی این باشد که «چگونه باید جبران کنیم؟»، آرام‌آرام این پرسش جا افتاد که «آیا اصلا می‌توانیم؟» و همین‌جاست که خودتحقیری از یک احساس، به یک ذهنیت بدل شد.
بخش مهمی از روشنفکری ایرانی نیز ناخواسته یا آگاهانه در تثبیت این ذهنیت سهم داشت. روشنفکر ایرانی، به جای آنکه میان نقد ضروری و تحقیر فلج‌کننده مرز بگذارد، گاه به آن‌سو لغزید که هر نشانه‌ای از توان داخلی را کوچک و هر شکست را بزرگ جلوه داد. البته باید منصف بود: نقد تند و حتی تلخ، در تاریخ ما بی‌فایده نبوده است؛ اما وقتی نقد از مرز اصلاح عبور کند و به نفی ممتد خود جامعه برسد، دیگر نقد نیست؛ بازتولید حقارت است. از اینجا به بعد، ملت به جای آنکه از تاریخ خود درس بگیرد، با تاریخ خود بیگانه می‌شود.
نقش رسانه و آموزش در این میان تعیین‌کننده است. هرگاه نظام آموزشی فقط بر ضعف‌ها تاکید کند و هیچ تصویری از موفقیت، قابلیت و امکان ترمیم نسازد، خودتحقیری در نسل جدید بازتولید می‌شود. هرگاه رسانه‌ها به جای روایت دقیق و منصفانه، فقط دو تصویر بسازند - یا «همه چیز گل و بلبل است» یا «همه چیز ویران است» - جامعه قدرت داوری متعادل خود را از دست می‌دهد. از این رو، مسئله فقط تاریخ نیست؛ مسئله امروز هم هست. جامعه‌ای که مدام با حس شکست تغذیه می‌شود، در برابر هر بحران تازه‌ای، زودتر از پا درمی‌آید.
در برابر این فضای فرسوده، اما یک حقیقت دیگر همواره در بطن جامعه زنده مانده است: ایران هرگز دربست تسلیم تحقیر نشده است. حتی در ضعیف‌ترین دوره‌های سیاسی، جامعه ایرانی نوعی توان بازسازی درونی داشته؛ از مدرسه و دانشگاه گرفته تا طبابت، تجارت، مهاجرت، صنعت و هنر، همواره نوعی کوشش برای برخاستن وجود داشته است. همین ظرفیت، همان چیزی است که امروز بیش از همیشه خود را نشان می‌دهد. اگر قرار بود جامعه ایران واقعا از درون تهی شده باشد، نمی‌توانست چنین مسیری را طی کند: از افزایش چشمگیر امید به زندگی گرفته تا گسترش سواد، توسعه شبکه‌های درمانی و تربیت نیروهای متخصص در حوزه‌های مختلف.
امید به زندگی در ایران در دهه‌های میانی قرن بیستم حدود ۵۵ تا ۵۶ سال بود، اما امروز به حدود ۷۸ سال رسیده است. افزایشی بیش از ۲۰ سال در کمتر از نیم‌قرن، فقط یک آمار نیست؛ سندی است بر اینکه بهداشت عمومی، واکسیناسیون، آموزش پزشکی، دسترسی به درمان و بهبود نسبی شرایط زندگی، واقعا جامعه را تغییر داده‌اند. ملت‌هایی که چنین جهشی را تجربه می‌کنند، دیگر آن ملت ناتوان تصویرشده در روایت‌های تحقیرآمیز نیستند.
در آموزش هم همین داستان تکرار شده است. ایران از جامعه‌ای با سطح پایین‌تر سواد عمومی به جامعه‌ای رسیده که امروز اکثریت بزرگسالانش باسوادند و نسل جوان آن از این هم بالاتر است. این فقط بالا رفتن یک درصد نیست؛ معنایش این است که میلیون‌ها نفر به قلمرو آگاهی، مهارت، ارتباط و مشارکت اجتماعی وارد شده‌اند. سواد، در دنیای مدرن، صرفا توان خواندن و نوشتن نیست؛ سواد یعنی امکان فهم، انتخاب، نقد و ساختن. جامعه‌ای که در این میدان پیش رفته، جامعه‌ای ایستا و منفعل نیست.
در حوزه پزشکی نیز ایران برخلاف بسیاری از روایت‌های مایوس‌کننده، توانسته شبکه‌ای قابل توجه از آموزش و خدمات سلامت بسازد. تراکم پزشکان در ایران، در مقایسه با بسیاری از کشورهای منطقه، نشانه‌ای از ظرفیت بالای تولید نیروی انسانی متخصص است. افزون بر این، پوشش واکسیناسیون کودکان، کاهش مرگ‌ومیر نوزادان و کودکان و بهبود شاخص‌های سلامت عمومی نشان می‌دهد که نظام سلامت ایران، با همه کمبودها و فشارها، فقط زنده نمانده، بلکه در جاهایی به‌طور واقعی توسعه یافته است. اینها همه شواهدی‌اند که باید در برابر موج بی‌اعتمادی مزمن قرار بگیرند.
در چنین وضعی، اصرار بر دیدن دستاوردها نه تبلیغ رسمی است و نه انکار مشکل. مثلا رشد امید به زندگی، گسترش سواد، توسعه نظام سلامت و افزایش دسترسی به آموزش، واقعیت‌هایی‌اند که نمی‌توان نادیده گرفت. اگر این شاخص‌ها در ایران معاصر بهبود یافته‌اند، باید آن را گفت، ثبت و تحلیل کرد. مردمی که فقط اخبار تلخ می‌شنوند، به‌مرور ظرفیت دیدن واقعیت‌های پیچیده را از دست می‌دهند و این دقیقا نقطه‌ای است که تحقیر، از بیرون به درون منتقل می‌شود: ابتدا جهان ما را تحقیر می‌کند، بعد ما خودمان را.
اما نکته مهم‌تر، فقط پیشرفت‌های آماری نیست؛ بلکه تغییر در خود ادراک جمعی است. امروز جامعه ایرانی، به‌ویژه در میان مردم عادی، بیش از آنچه برخی نخبگان تصور می‌کنند، به توانایی‌های خویش آگاه شده است. این نکته شاید برای کسانی که سال‌ها در فضای بدبینی و تحقیر تنفس کرده‌اند، عجیب باشد، اما واقعیت دارد: عامه مردم، در بسیاری از موارد، از روشنفکران و چهره‌های رسانه‌ای جلوترند. مردم دیده‌اند که این کشور چگونه زیر فشار ایستاده، چگونه با وجود بحران‌ها، هنوز مدرسه، درمان، صنعت، مهارت و زندگی تولید می‌کند. برای همین، تصویر ایران در ذهن مردم، الزاما همان تصویر تیره و مختل برخی از اتاق‌های فکر و محافل روشنفکری نیست.
از اینجا به یکی از مهم‌ترین پرسش‌های امروز می‌رسیم: چرا گاهی جهان بیرون، ایران را بهتر از خود ما می‌بیند؟ پاسخ ساده نیست، اما روشن است. بیرون از مرزها، ایران فقط با تیترهای منفی یا تنش‌های سیاسی دیده نمی‌شود؛ بلکه با عمق تاریخی، نیروی انسانی، ظرفیت تمدنی، مهارت‌های فنی و تاب‌آوری اجتماعی هم دیده می‌شود. در بسیاری از ارزیابی‌های بین‌المللی، ایران کشوری است که به‌رغم همه فشارها، هنوز وزن دارد. این وزن، فقط نظامی یا سیاسی نیست؛ انسانی، فرهنگی و اجتماعی هم هست و چه بسا همین نگاه بیرونی، در برخی از موارد، منصفانه‌تر از نگاه داخلی فرسوده باشد؛ نگاهی که از شدت عادت به بحران، دیگر نشانه‌های پیشرفت را نمی‌بیند.
اینجا دقیقا نقطه خطر است. اگر ملت به بیداری رسیده باشد، اما روایت‌سازان داخلی هنوز در خواب خودتحقیری مانده باشند، شکاف میان جامعه و زبان رسمی نخبگان بیشتر می‌شود. روشنفکر منفعل، سلبریتی بی‌سواد و فربه شده از رانت‌ها و دستمزدهای بی‌حساب و کتاب و تحلیلگر بریده از متن مردم، می‌توانند این بیداری را به‌سادگی مسخره کنند یا به حاشیه برانند. این طبقه، بیش از آنکه نماینده مردم باشد، گاهی نماینده بی‌اعتمادی تاریخی است و اگر این صداها میداندار شوند، حس غرور ملی که در دل مردم شکل گرفته، دوباره به جای آنکه به اعتماد و ساختن تبدیل شود، به یاس و تردید برمی‌گردد.
با این حال، هنوز می‌توان مسیر را عوض کرد. تاریخ ایران، تاریخ فروریختن و برخاستن است. این سرزمین بارها آسیب دیده، اما هر بار از دل آسیب، صورت تازه‌ای از حیات ساخته است. اگر امروز جامعه ایرانی به آگاهی تازه‌ای از خود رسیده، این آگاهی نباید با روایت‌های ناتوان‌کننده خفه شود. برعکس، باید آن را به سرمایه‌ای برای آینده تبدیل کرد.
نسلی که امروز در حال شکل ‌دادن به ایران فرداست، باید بداند که سرافرازی یک ملت، با خودتحقیری سازگار نیست. باید بداند که می‌شود هم منتقد بود و هم امیدوار؛ هم زخم را دید و هم قدرت ‌ترمیم را. باید بداند که در این کشور، در همین سال‌ها، امید به زندگی به حدود ۷۸ سال رسیده، اکثریت مردم باسوادند، شبکه درمانی گسترده است، پزشکان و متخصصان فراوانند و در دل همه این فشارها، جامعه هنوز قابلیت بازسازی دارد. اینها اعداد خشک نیستند؛ ترجمه زیست یک ملت‌اند.
و شاید مهم‌ترین جمله همین باشد: ایران امروز، بیش از همیشه نیازمند فهم درست است. فهم درست یعنی دیدن زخم‌ها در کنار توان‌ها، دیدن خسارت‌ها در کنار ظرفیت‌ها و دیدن مردمی که زیر بار فشار، نه‌فقط دوام آورده‌اند، بلکه در بسیاری از زمینه‌ها از خودشان جلو زده‌اند. اگر این فهم عمومی شود، آن وقت می‌توان گفت ایران از این مقطع نه فقط با زخم که با سرافرازی بیرون آمده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.