مرضیه کیان- خبرنگار: هفته دوم است که گذر این قلم به قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) افتاده. نقل امروز ما فقط برای اهل این شهر نیست، حرف دل یک آب و خاک است که در گلوی تهران فریاد می‌شود تا تمام عالم بشنوند. هفته پیش از مریم بابایی گفتم و حالا قصه مریم مینایی را روایت می‌کنم؛ مسافر دیگر این قطعه که حکایت رفتنش، جگر کوه را آب می‌کند و سنگ را به ناله وا می‌دارد.

آوار نوبنیاد و پرواز مریم

آگاه: تهران جان، سلام! باز هم منم. کله سحر است و هنوز آفتاب نزده، ماشین‌ها و آدم‌ها در شکم خیابان‌هایت می‌لولند. از خروس‌خوان تا بوق سگ، چرخ این شهر می‌چرخد و هیاهو به راه است. راسته بازارت جان می‌گیرد، کرکره مغازه‌ها با صدای قیژ قیژ بالا می‌رود و تو دوباره نفس می‌کشی. 
اما اینجا، در قطعه ۴۲، انگار زمان یخ زده است. میان این سنگ قبرها، سکوتی خیمه زده که زهرش تا استخوان می‌رود. ردیف به ردیف خاک‌هایی که هر کدام رازی مگو در سینه دارند و بادی که لابلای درختان آرامستان می‌پیچد، انگار مرثیه می‌خواند. مدتی است چیزکی برای‌تان قلمی نکرده‌ام اما امروز دلم خون است. دست خشک به نوشتن نمی‌رود اما آدمی به حرف زنده است. نقل امروز ما، نقل کج‌مداری چرخ گردون است و پرواز فرشته‌ای که نامردان روزگار، بی‌خبر و ناجوانمردانه، بال و پرش را چیدند.
بشنو تهران جان و حکایت کن برای هر رهگذری که از کوچه‌هایت می‌گذرد. مریم مینایی ما، اهل همین میدان نوبنیاد بود. زنی که دنیایش در قد و بالای همسر و خنده‌های مستانه طفل دوساله‌اش خلاصه می‌شد. مریم زن ساده و نجیبی بود، از همان‌ها که با بسم‌الله روزشان را آغاز می‌کنند و حکیم گونه، پناه دلتنگی‌های خانه‌اند. خانه‌اش اجاق گرمی داشت و عطر شمعدانی‌های لب ایوانش، با امید فردای روشن گره خورده بود. 
اما کینه توزان چشم دیدن این دلخوشی‌های کوچک را نداشتند. سحرگاه بیست‌وسوم خرداد سال ۱۴۰۴، همان وقتی که چشم‌ها گرم خواب بود و شهر در آغوش سکوت، کفتارهای صهیونیست آسمان را شکافتند. بمب انداختند یا پهپاد را نمی‌دانم، اما سقف آرزوهای مریم را تیره و تار کردند. نامردها حتی حرمت شب و خواب زن و طفل بی‌گناه را نگه نداشتند.
آوار که فروریخت، سقف نوبنیاد روی سر مریم آوار شد. شوهرش با سر و روی غرق خون، با تنی مجروح، زیر خروارها خاک و آهن، با دست‌های خالی و ناخن‌های خونین دنبال پاره تنش می‌گشت. طفل دوساله‌اش با دست شکسته زنده ماند، اما مریم رفت تا در آسمان‌ها ستاره شود. پریشانی بد مکافاتی است تهران جان! جگرم سوخت وقتی شنیدم همسرش در آن سیاهی شب، چطور میان خاک و خل ضجه می‌زد و نام مریم را صدا می‌کرد. خانه‌ای که تا دیروز صدای خنده در آن می‌پیچید، یک شبه شد تلی از خاکستر و حسرت.
باید روز وداع را می‌دیدی. فاطمه، مادر مریم، روی ویلچر گوشه‌ای کز کرده بود. زنی که یک عمر مثل کوه پشت بچه‌هایش ایستاده بود، حالا مات و مبهوت به سنگ لحد نگاه می‌کرد. شوک این داغ، زبانش را بسته بود. بغض در گلویش گره خورده بود و حتی اشک هم یاری‌اش نمی‌کرد. طفل دوساله مریم، حالا باید جای آغوش گرم مادر، سنگ سرد مزار را در آغوش بکشد.
تهران! هر کسی را بهر کاری ساختند. کار آن خفاش صفتان، تاریکی آوردن و ویران کردن است، اما کار ما، ایستادن و از نو ساختن. خیال باطل کرده‌اند که با این خون ریختن‌ها و داغ گذاشتن‌ها، ستون فقرات این آب و خاک می‌شکند. زهی خیال باطل! ما در طول تاریخ، طوفان‌ها دیده‌ایم. ما یاد گرفته‌ایم زغال خوبی باشیم، بسوزیم و گرم کنیم، اما خاکستر نشویم تا باد ما را ببرد. خون مریم مینایی‌ها، مثل چشمه‌ای است که خاک این دیار را سیراب می‌کند تا درخت غیرت جوانه بزند و ریشه بدواند.
دلی به دریا بسپار تهران جان و استخوانی سبک کن. غمباد نگیر از این غصه‌ها که عمرمان رفت و هنوز راه دراز است. ما روی پای خودمان محکم ایستاده‌ایم. هر داغی که بر دل ما می‌گذارند، مثل پولادی که در کوره می‌رود، ما را آبدیده‌تر و عزم ما را برای طلوع فردا جزم‌تر می‌کند. مردونه و لوطی‌منش، شانه زیر بار این غم می‌دهیم و دست روی زانوی خودمان می‌گذاریم تا آفتاب دوباره بر بام خانه‌های‌مان بتابد. 
هنوز صدای قهقهه بچه‌ها در کوچه پس کوچه‌های تو و تمام این سرزمین می‌پیچد. ما بیداریم و پاسبان این خاک و خون. سایه‌ات مستدام!
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.