آگاه: مسئله کتاب در ایران، برخلاف آنچه در اغلب گزارشهای رسمی، میزگردهای فرهنگی و مناسبتهای موسمی نمایشگاهمحور القا میشود، اساسا مسئله «کمخوانی» نیست؛ ما با بحران عمیقتری مواجهیم که باید آن را فروپاشی «زیست مطالعهمحور» نامید، یعنی جامعهای که کتاب در آن دیگر نه ابزار فهم جهان، بلکه شیئی تزئینی در معماری هویتی طبقه متوسط شده است؛ همان جامعهای که در آن، قفسه کتاب بیش از آنکه محل انباشت اندیشه باشد، بخشی از دکور پرستیژ فرهنگی است و فرد، پیش از آنکه دغدغه خواندن داشته باشد، نگران دیدهشدن خواننده بودن است. اینجاست که باید با صراحت گفت مسئله ما فقدان کتاب نیست، حتی فقدان نویسنده هم نیست، بلکه زوال «نظام تولید معنا» در عرصه عمومی است؛ زوالی که مطالعه را از یک کنش معرفتی مولد به سرگرمی حاشیهای و فاقد کارکرد تمدنی تقلیل داده است.
ژان بودریار سالها پیش درباره جوامع مصرفی هشدار داده بود که در جهان جدید، نشانهها جای واقعیت را میگیرند؛ اکنون نیز کتاب در بخش مهمی از زیست فرهنگی ما، به «نشانه فرهیختگی» بدل شده، نه ابزار فرهیختگی. دقیقا به همین دلیل است که هر سال آمار چاپ کتاب افزایش پیدا میکند اما عمق گفتوگوهای اجتماعی، توان تحلیل عمومی و ظرفیت فهم تاریخی جامعه کاهش مییابد. جامعهای که کتاب میخرد اما نمیخواند، تفاوت چندانی با جامعهای ندارد که غذا ذخیره میکند اما تغذیه نمیشود؛ هر دو در ظاهر انباشته و در باطن دچار سوءتغذیهاند.
اینجا دقیقا همان نقطهای است که باید از سطح مرثیهخوانیهای کلیشهای درباره «سرانه مطالعه» عبور کرد و به سمت تحلیل ساختارهای بازدارنده رفت. چرا در برخی کشورها مطالعه به یک «عادت تمدنی» تبدیل شده اما در ایران، حتی پروژههای پرهزینه ترویج کتابخوانی نیز اغلب به رخدادهای مناسکی و بیاثر تقلیل پیدا میکنند؟ پاسخ را باید در معماری فرهنگی دولتها و نحوه سازماندهی حافظه جمعی ملتها دنبال کرد.
برای مثال، در کشورهای اسکاندیناوی، کتابخانه بخشی از سازوکار بازتولید سرمایه اجتماعی است. کتابخانه در فنلاند یا نروژ، یک نهاد حاشیهای خاموش نیست که چند کارمند خسته در آن فرم عضویت پر کنند؛ آنجا کتابخانه نوعی «میدان عمومی معرفتی» است، فضایی برای گفتوگو، مشارکت، آموزش غیررسمی و حتی بازسازی حس تعلق اجتماعی. در ژاپن، کودکان از نخستین سالهای مدرسه نهتنها به خواندن، بلکه به «احترام به متن» تربیت میشوند؛ یعنی مطالعه، پیش از آنکه مهارت آموزشی باشد، نوعی اخلاق اجتماعی تلقی میشود. به تعبیر پیر بوردیو، دولتهای موفق توانستهاند «سرمایه فرهنگی» را از انحصار طبقات ممتاز خارج کرده و آن را به بخشی از زیست روزمره جامعه تبدیل کنند.
اما در ایران، ما سالهاست که با نوعی سیاستگذاری فرهنگی مناسکزده مواجهیم؛ سیاستگذاریای که تصور میکند با برگزاری هفته کتاب، نمایشگاه کتاب، جشنواره کتاب و تولید چند تیزر تبلیغاتی میتوان بحران مطالعه را حل کرد، درحالیکه مسئله دقیقا در فروپاشی اعتماد عمومی به نظام دانایی است. مردمی که احساس کنند ساختار رسمی، نیازی به فهم عمیق، تفکر انتقادی و آگاهی تاریخی ندارد، طبعا کتاب را نیز جدی نخواهند گرفت. جامعهای که در آن سرعت، هیجان، مصرف لحظهای محتوا و واکنشهای آنی رسانهای ارزش محسوب میشود، آرامآرام توان تمرکز، تأمل و خواندن طولانی را از دست میدهد و این فقط یک تغییر سبک زندگی نیست، بلکه یک دگردیسی آنتروپولوژیک در ساخت ذهن انسان معاصر است.
نیل پستمن در کتاب مشهور خود، سرگرمی تا سرحد مرگ (Amusing Ourselves to Death)، هشدار داده بود که تمدن رسانهای جدید، انسان را نه از طریق سانسور، بلکه از طریق غرق کردن در سرگرمی نابود میکند. مسئله امروز ما نیز دقیقا همین است؛ کتاب دیگر رقیب رسانه نیست، رقیب یک اکوسیستم کامل حواسپرتی است. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی بر اساس اقتصاد توجه طراحی شدهاند و طبیعی است که ذهنی که به مصرف محتوای کوتاه، انفجاری و سریع عادت کرده، دیگر توان همزیستی با متن عمیق و پیچیده را نداشته باشد. به بیان دیگر، بحران مطالعه فقط بحران کتاب نیست؛ بحران «فرم ذهن» است.
برخلاف تصور رایج، راه نجات مطالعه از مسیر توصیه اخلاقی عبور نمیکند. جامعهای که درگیر اضطراب اقتصادی، فرسایش روانی و بیثباتی اجتماعی است، با نصیحت کتابخوان نمیشود. این تصور که مردم صرفا به دلیل تنبلی یا بیعلاقگی کتاب نمیخوانند، نوعی تقلیلگرایی روانشناختی خطرناک است. مطالعه زمانی در جامعه جریان پیدا میکند که انسان احساس کند فهمیدن، برای زیستن او «ضرورت» دارد، نه اینکه یک فضیلت لوکس باشد. در همه جوامع موفق، کتاب زمانی قدرت گرفت که با مسئله بقا، پیشرفت و مشارکت اجتماعی گره خورد.
به همین دلیل، اگر قرار است در ایران جریان مطالعه احیا شود، باید از بازتعریف کل زیست فرهنگی آغاز کرد. کتابخانه باید از انبار کتاب به «پاتوق اندیشه» تبدیل شود؛ مدرسه باید بهجای حافظهمحوری، بر تربیت تفکر متمرکز گردد؛ رسانه ملی اگر هنوز میخواهد در ساخت فرهنگی جامعه نقشی داشته باشد، باید بهجای تولید انبوه گفتوگوهای سطحی و برنامههای هیجانی، شأن معرفت را احیا کند و مهمتر از همه، باید میان کتاب و مسئله واقعی مردم پیوند برقرار شود. مردمی که احساس کنند کتاب فقط درباره جهان انتزاعی نخبگان حرف میزند، هرگز با آن آشتی نخواهند کرد.
کارل یاسپرس جمله جالبی دارد: «ویرانگرترین فقر، فقر اندیشیدن است.» خطر اصلی برای جامعه ایرانی نیز دقیقا همین است؛ نه کاهش تیراژ کتاب، نه گرانی کاغذ، نه حتی افول کتابفروشیها، بلکه عادیشدن سطحیاندیشی. جامعهای که آرامآرام از خواندن عمیق فاصله میگیرد، دیر یا زود قدرت تشخیص خود را نیز از دست میدهد و در آن لحظه، دیگر نه سیاست را میفهمد، نه رسانه را، نه تاریخ را و نه حتی خودش را.
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۴۹
کد مطلب: ۲۲٬۲۶۵
نظر شما