غلامی که پیام امیر را به برادران رساند

آگاه: در روزهای منتهی به عاشورا، شمربن ذی‌الجوشن، آن سردار خیانت‌پیشه، نقشه‌ای کشید تا عباس و برادران مادری‌اش را از سپاه حسین جدا کند. «کزمان»، غلام عبدالله‌بن ابی‌محل، مامور رساندن امان‌نامه ابن‌زیاد شد، اما وقتی خود را به خیمه‌گاه رساند، با چشمان خود دید که سپاه کوفه در مقابل حسین چیست و یارانش که هستند. روایت او در کتاب «ماه به روایت آه»، روایت یک غلام از تلاقی دو عالم است.

دیگر از کوفه خارج شده‌ام؛ مثل تیر از چله کمان!
وقتی با پاکیزه‌ترین و فاخرترین جامه‌ای که اربابت به تو داده، سوار بر اسبی سرکش و رهوار در بیابان می‌تازی، کسی چه می‌داند که تو بازرگانی معتبر و جنگجویی نام‌آوری یا غلام یکی از رجال کوفه؟
کزمان! این حکم را بگیر و با اسب من، خود را سریع به کربلا برسان. در سپاه حسین‌بن علی، سراغ عباس و برادران مادری‌اش را بگیر و دور از چشم دیگران، این حکم را به آنان بده. به آنان بگو: پسردایی‌تان عبدالله‌بن ابی‌محل بر شما درود می‌فرستد و از شما تمنا دارد که با پذیرش امان‌نامه عبیدالله‌بن زیاد، از سپاه حسین کناره بگیرید.
به راستی در طول تاریخ، چند غلام این توفیق را داشته‌اند که حامل حکم سری و محرمانه امیر کوفه باشند؟ در طول راه بیش از صد بار این وقایع با شکوه و افتخارآمیز را در ذهن مرور کردم و هر بار از ذوق و سرخوشی بر خود لرزیدم.
از آخرین تپه که سرازیر شدم، تازه معنای لشکر جرار را فهمیدم. حسین‌بن علی با این نره‌دیوان پولادپوش، حتی اگر از کنار کوفه می‌گذشت، برج و باروی دارالاماره فرو می‌ریخت. بر کناره فرات، تا چشم کار می‌کرد، چادر برپا بود، آن هم در چند ردیف. صدای نعره زورآزمایان و فرماندهان و قهقهه خنده، لحظه‌ای خاموش نمی‌شد.

های کزمان... های بایست، مگر تو کزمان نیستی؟
مالک بود، همسایه خانه اربابم. وقتی مرا شناخت و حال و احوال پرسید، گفتم به سپاه خلیفه پیوسته‌ام. اما وقتی بشیر، غلام مالک، مرا به بالای تپه برد، آنچه دیدم، تمام باورهایم را درهم ریخت.
ببین، خوب ببین. این هم اردوگاه سپاه جرار حسین. جز سه، چهار خیمه که مشخصا جان‌پناه بانوان و اطفال بود و دو، سه چادر که سایبان و استراحتگاه مردان به نظر می‌رسید، چیزی دیده نمی‌شد. در برابر همین خیمه‌گاه، صفوف نماز در حال شکل‌گیری بود.
در کوفه می‌گفتند: حسین نیز همچون پدرش علی، نماز را ترک گفته و با گردآوری سپاهی عظیم علیه خلیفه اسلام خروج کرده است. خدایا، این چه معمایی است؟
بشیر گفت: به خدا قسم نماز کسی را عاشقانه‌تر از نماز سرورم حسین ندیده‌ام و اما آنچه در باب مولای‌مان علی می‌گویند؛ چه فراموشکار و بی‌وفایند مردم کوفه. گیرم که خلیفه و خطیبانش بر فضایل و مکارمی که خود بدان‌ها معترفند، چشم می‌بندند، اما آیا مردم نیز از یاد برده‌اند که علی، در شهرشان، ۲۰ سال پیش از این، آن‌گاه که ضربت شهادت خورد، کجا بود و به چه کاری مشغول بود؟
وای بر من. سال‌ها علی را به جهت ترک گفتن نماز نکوهش کرده‌ایم، بی‌آنکه به یاد آوریم که واپسین نماز جماعتش را در محراب به خون کشیدند. تا پایان نماز، محو نیایش عاشقانه حسین و یارانش بودم. وقتی به بشیر گفتم که حامل امان‌نامه عبیدالله‌بن زیاد برای عباس‌بن علی هستم، با لبخندی تلخ گفت: پس بی‌آنکه خود بدانی، تو را برای شکستن کمر پسر فاطمه فرستاده‌اند. می‌دانی عباس کیست؟ او پرچمدار و سپهسالار و تکیه‌گاه حسین است. او برای حسین، علاوه بر برادر، به منزله هارون برای موسی و علی برای پیامبر خداست.
آن چهار تن را می‌بینی؟ همان‌ها که مشغول گردآوری خار و هیمه‌اند. آنکه یک سر و گردن از همه بلندتر است و چهره‌اش به ماه شب چهاردهم می‌ماند، عباس‌بن علی، ماه بنی‌هاشم است و آن سه جوان زیبا روی رعنا که با او همراهند، برادران او و پسران علی و فاطمه ام‌البنین‌اند.
....
سلام و درود خدا بر عباس، فرزند علی و برادران والاقدرش.
ـ سلام بر بنده خدا و مهمان ما که حبیب خداست، خوش آمدی.
خدایا، چقدر این جوانمردان، زیبا، مهربان، کریم، مودب و مهمان‌نوازند. تا به حال، کسی با این مایه مهربانی و احترام با من سخن نگفته بود. برای اولین بار بود که احساس می‌کردم انسانم و درخور احترام.
ـ من «کزمان» بنده «عبدالله‌بن ابی‌محل»، دایی‌زاده شما والاتباران هستم.
عباس با مهربانی زیر بازویم را گرفت و با لبخند گفت: همه ما بندگان پروردگاریم و آنکه پرهیزگارتر است، نزد خدا گرامی‌تر است. بیا تا به خیمه‌گاه برویم.
ـ قصد جسارت نیست ولی اگر اجازه بفرمایید، حامل پیامی محرمانه برای شما و برادران‌تان هستم.
نامه را تقدیم کردم. از برادر کوچک‌ترشان خواستند تا نامه امیر کوفه را بر آنان بخواند:
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. از امیر عبیدالله زیاد، والی کوفه به عباس‌بن علی و سه برادر او. سلام بر آنکه طریق ضلال نپیماید و به صراط مستقیم باز آید و اما بعد: به موجب این حکم، از حمایت و همراهی حسین دست بردارید تا بر جانتان ببخشاییم و در امان و در پناه رأفت خلیفه مسلمین قرار گیرید.»
عبدالله بر درگاه خانه‌اش در کوفه، بی‌تاب‌تر از آن بود که شنونده ریز وقایع سفرم باشد.
ـ پیام را رساندی؟ آنها را دیدی؟
ـ آری سرورم، هم آن بزرگواران را زیارت کردم و هم پیام و حکم را به ایشان رساندم.
ـ با تو نیامدند؟ به مدینه بازگشتند؟
ـ خیر سرورم. همان جا ماندند.
ـ چه پاسخ گفتند؟
با شرم، چشم به زمین دوختم: فرمودند به دایی‌زاده ما عبدالله‌بن ابی‌محل سلام و درود ما را برسان و بگو ای جوانمرد، ما در امان و پناه خداییم و امان خدا، برای ما از امان پسر مرجانه بهتر است.
اشک بر پهنای چهره عبدالله جاری شد. شنیدم که زیر لب گفت: «انا لله و اناالیه راجعون...»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.