آگاه: قصه عاشورا، قصه آدمهایی نیست که غافلگیر شده باشند؛ قصه چشمهای بازی است که زل زدند توی چشم مرگ و پلک هم نزدند. ماجرا از همان روزی شروع شد که کاروان از مکه بیرون زد. حسین بن علی (ع) حج را نیمهکاره گذاشت تا به دنیا بفهماند وقتی پای عقیده و حق در میان باشد، طواف دور خانه خدا هم بدون ایستادگی در برابر ظلم، طوافی بیروح است. این روایت، بازخوانی همان مسیری است که از مدینه تا کربلا، بندبند تاریخ را لرزاند؛ قصه یک نیمروز خون و عطش، که نشان داد دنیا با تمام زرق و برقش، هیچ است و ارزش دستوپا زدن ندارد، مگر آنکه پای یک «انتخاب بزرگ» در میان باشد.
اسب دیگر قدم از قدم برنداشت. انگار سمهایش را به زمین میخ کرده باشند. دشت، برهوت بود؛ یک بیابان خشک که خورشید عمود روی سرش خیمه زده بود. سوار پرسید: «نام این سرزمین چیست؟» گفتند نینوا، گفتند غاضریه، گفتند کربلا. اسم «کربلا» که روی زبان چرخید، انگار زمان برای یک لحظه متوقف شد. این همان نقطه صفر مرزی بود؛ همان جایی که پیامبر (ص) سالها پیش وعدهاش را داده بود. حسین (ع) فرمود: «همینجا پیاده شوید، اینجا محل ریختن خون ماست.»
آدمها خیمهها را برپا کردند. از بیرون که نگاه میکردی، یک کاروان کوچک بود؛ چند ده مرد، زنانی در هودج و کودکانی که به دامان مادرانشان چنگ زده بودند. اما در افق، کمکم سیاهی لشکری نمایان میشد که آمده بود تا این نقطه را از روی نقشه زمین پاک کند. ۳۰ هزار نفر در برابر ۷۲ نفر. حساب و کتاب دنیا اینجا دیگر جواب نمیداد. روی کاغذ، این یک خودکشی مطلق بود، اما در قاموس آدمی که بند نافش را با آسمان بریدهاند، این تازه اول زندگی است.
چراغها را خاموش کنید؛ غربال شب آخر
شب عاشورا، شب عجیبی است. شبی که پردهها میافتد و عیار آدمها مشخص میشود. تصور کنید؛ در خیمهای تاریک، مردی که جانش در خطر است، روبهروی یارانش میایستد. در تمام تاریخ جنگها، فرماندهان در شب عملیات به سربازانشان وعده پیروزی، غنیمت و مدال میدهند تا روحیه بگیرند، اما اینجا قصه برعکس است.
حسین (ع) چراغها را خاموش میکند. تاریکی مطلق. صدا در خیمه میپیچد: «من بیعتم را از شما برداشتم. اینها فقط با من کار دارند. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید. هر کس بماند، فردا کشته خواهد شد؛ بیهیچ شکی.»
این لبه باریک امتحان است. آدمی چقدر باید از دنیا کنده شده باشد که در آن تاریکی، که هیچ چشمی او را نمیبیند و هیچ سرزنشی در کار نیست، دستش را به مرز برزخ بزند و برگردد؟ چراغها که روشن شد، هیچکس نرفته بود. سکوت سنگینی خیمه را گرفت تا اینکه یکییکی زبان باز کردند. یکی گفت: «اگر ۷۰ بار کشته شویم، سوزانده شویم و خاکسترمان را به باد دهند، باز هم تو را رها نمیکنیم.» اینها شعار نبود؛ استخوانهایی بود که زیر پوست تاریخ سفت میشد برای فردا. آنها فهمیده بودند که زندگی بدون این مرد، یک «هیچ» بزرگ و ادامهدار است.
لبه باریک انتخاب؛ مردی که فرمان را چرخاند
میگویند رگ آئورت قلب اگر فقط چند میلیمتر تنگ شود، آدم میمیرد. در دشت نینوا، سرنوشت آدمها به میلیمتر رگهایشان بند نبود؛ به یک تصمیم چند ثانیهای بند بود. صبح عاشورا، در صف لشکر روبهرو، مردی بود که میلرزید. حربن یزید ریاحی، یکی از فرماندهان ارشد لشکر کفر. کسی به او گفت: «تو دلاور کوفهای، چرا میلرزی؟ از جنگ میترسی؟» حر جواب داد: «به خدا قسم خودم را میان بهشت و جهنم میبینم.»
حر روی همان لبه باریک راه میرفت. یک طرفش دریایی از مقام، ریاست و سکههای شامی بود و طرف دیگرش مرگ مطلق، خشکی و شمشیرهایی که تشنه خون بودند. اما حر فهمید که ته آن دنیای آباد یزیدی، بوی عفونت میدهد. اسبش را هی کرد، سپر را وارونه گرفت و به سمت خیمههای حسین (ع) تاخت. شهامت تغییر دادن مسیر، یکی از بزرگترین درسهای این نیمروز است. حر نشان داد که همیشه، حتی در تاریکترین و دیرترین دقایق، میتوان فرمان را چرخاند. میتوان از توهم یک زندگی ذلیلانه بیرون آمد و به واقعیت یک مرگ عزتمندانه تن داد. حسین (ع) او را در آغوش کشید و گفت: «تو آزادی، همانطور که مادرت نامت را حر (آزاده) گذاشت.»
استخوانهایی که برای عقیده خرد شدند
خورشید بالا آمد و طوفان نیزه و تیر شروع شد. باران مرگ میبارید. یاران حسین (ع) یکییکی به میدان میرفتند. اینجا دیگر عرب و عجم، سفید و سیاه، پیر و جوان معنایی نداشت. تمام خطکشیهای اعتباری دنیا پاک شده بود.
نگاه کنید به «جون»، غلام سیاه و آفریقاییتباری که وقتی به خاک افتاد، سیدالشهدا (ع) با همان محبتی که صورت به صورت فرزند جوانش گذاشته بود، به بالین او رفت، خون از صورتش پاک کرد و او را در آغوش کشید. آنجا ملاک، فقط خلوص بود.
نگاه کنید به حبیببن مظاهر، پیرمردی که محاسنش سفید بود، اما شمشیرش مثل یک جوان ۲۰ ساله میچرخید. آنها رفتند، جنگیدند و روی خاک داغ کربلا افتادند. نفسهای آخرشان را که میکشیدند، لبخند میزدند. آدمی که یک بار طعم وصل را بچشد، دیگر از هیچ تیغی نمیترسد. ظهر که شد، در اوج چکاچک شمشیرها و زوزه تیرها، حسین (ع) دستور توقف داد. وقت نماز بود. در خط مقدم، زیر باران تیر، به نماز ایستادند. چند نفر سپر جان او شدند تا قامت ببندد. این پیام عریان عاشورا بود: ما برای کشورگشایی نیامدهایم، ما برای بندگی آمدهایم؛ حتی اگر قیمت این بندگی، سوراخسوراخ شدن سینههایمان باشد.
تکههای جگر روی خاک؛ نوبت به اهل حرم میرسد
یاران که تمام شدند، نوبت به خانواده رسید؛ به بنیهاشم. اینجا قصه از حماسه، به مرز روضههای استخوانسوز میرسد. وقتی علیاکبر (ع)، جوان رعنایی که شبیهترین انسانها در چهره و رفتار به پیامبر (ص) بود، اذن میدان خواست، حسین (ع) بیدرنگ اجازه داد، اما پشت سرش راه افتاد. پدری که میبیند تکهای از جگرش دارد به سمت داسهای تشنه میرود. میگویند حسین (ع) وقتی به بالین علیاکبر (ع) رسید که دیگر کار از کار گذشته بود. زانوهایش تا شد. «علی الدنیا بعدک العفا» (بعد از تو خاک بر سر این دنیا). این جمله، عمق پوچی دنیا را در برابر از دست دادن یک حقیقت بزرگ نشان میدهد. بعد از او، قاسمبن الحسن (ع) آمد؛ نوجوانی که زره هماندازه تنش پیدا نمیشد. همان که شب قبل گفته بود مرگ برای من «احلی من العسل» (شیرینتر از عسل) است. استخوانهای قاسم زیر سم اسبها خرد شد، اما روحش قد کشید و به آسمان رفت.
آب از خجالت آب شد؛ قصه دستها و مشک
در تمام این ساعات، یک مرد کنار خیمهها ایستاده بود و بغضش را میخورد: عباسبن علی (ع). علمدار لشکر. برادری که کوه پشت سر حسین (ع) بود. وقتی صدای العطش بچهها از خیمهها بالا رفت، دیگر طاقت نیاورد. مشک را برداشت و به سمت شط فرات تاخت. ۳۰ هزار نفر در برابر یک مرد. شط را شکافت، وارد آب شد. خنکای آب به پوست دستش خورد. کفی از آب برداشت تا بنوشد، اما یاد لبهای خشکیده برادر، آب را از دستش ریخت.عباس با مشک پر از آب به سمت خیمهها برگشت، اما دشمن که حریف چشم در چشم شدن با او نبود، از پشت نخلها کمین کرد. دست راست افتاد، مشک را به دست چپ داد. دست چپ افتاد، مشک را به دندان گرفت. تمام دغدغهاش این بود که این آب به خیمهها برسد. اما تیری به مشک خورد و آب ریخت. میگویند عباس از درد تیرهایی که به چشم و سینهاش خورده بود نیفتاد؛ از شرم روی بچهها بود که از روی اسب به زمین افتاد. وقتی حسین (ع) به بالای سرش رسید، فرمود: «الآن انکسر ظهری» (حالا کمرم شکست).
سپیدی یک گلو و تیر سهشعبه؛ پایان حجت
تنهایی مطلق. حسین (ع) ماند و دشتی پر از پیکرهای پارهپاره. به سمت خیمهها رفت تا برای آخرین بار وداع کند. قنداقه علیاصغر (ع)، طفل ۶ ماههاش را به دستش دادند. طفل از شدت عطش، لبانش را به هم میزد و بیتاب بود. حسین (ع) او را روی دست گرفت و رو به لشکر کرد: «اگر به من رحم نمیکنید، به این طفل رحم کنید...»
هنوز حرف امام تمام نشده بود که تیری سهشعبه، گلوی نازک طفل را درید. خون فواره زد. حسین (ع) مشتش را از خون گلوی طفل پر کرد و به آسمان پاشید و فرمود: «چون خدا میبیند، تحمل این مصیبت بر من آسان است.» این لحظه، تیر خلاص بود بر پیشانی انسانیت. کربلا به ما نشان داد که انسان در مسیر سقوط، چقدر میتواند پست شود که حتی به گلوی یک نوزاد تشنه هم رحم نکند.
گودال؛ جایی که دنیا برای همیشه شرمنده شد
عصر عاشورا. خورشید داشت رنگ میباخت. مردی خسته، تشنه، با بدنی که جای سالمی در آن نمانده بود، میان دشت ایستاده بود. از هر طرف محاصرهاش کردند. نیزهها، سنگها، شمشیرها. حسین (ع) به زمین افتاد. گودال قتلگاه، نقطه تلاقی زمین و آسمان شد. شقیترین آدمهای روی زمین، بالای سر حجت خدا ایستاده بودند.
در آن لحظات آخر، زیر بار آن همه جراحت، لبهای خشکیده حسین (ع) تکان میخورد. دشمن فکر کرد دارد نفرین میکند، اما وقتی نزدیک شدند، شنیدند: «إلهی رضی بقضائک و تسلیما لأمرک» (خدایا، راضیام به رضای تو و تسلیمم در برابر فرمان تو).
هیچ برای هیچ؛ مگر پای عقیده در میان باشد. حسین (ع) تمام هستیاش را داد تا به ما بگوید زندگی با ذلت، مرگ است و مرگ در راه حق، شروع جاودانگی. سر روی نیزه رفت، خیمهها به آتش کشیده شد و زنان و کودکان به اسیری رفتند. یزیدیان فکر کردند کار تمام شده و پیروز شدهاند. اما نمیدانستند خونی که در گودال قتلگاه ریخته شد، خاصیتی دارد که در خاک فرو نمیرود؛ میجوشد، بخار میشود و تا ابد تاریخ، حلقوم ظالمان را میفشارد. قصه عاشورا در ساعت سه بعدازظهر دهم محرم سال ۶۱ هجری تمام نشد؛ تازه از آنجا بود که قصه شروع شد و هنوز هم ادامه دارد.
نظر شما