آگاه: گاهی تاریخ، نه با مرکب که با خاک نوشته میشود. گاهی تکههای سرد زمین در کره خاکی گرمای تمام قرنها را در خود جمع میکند و تبدیل به صحنهای میشود که نسلها برای دیدنش لحظهشماری کردهاند. تشییع پیکر شهید آیتالله سیدعلی خامنهای، فقط یک مراسم رسمی نبود؛ یک زمینلرزه احساسی بود که استودیوهای خبری صدا و سیما و دفترهای خبرگزاریها بخشی از آن را مخابره کردند و امواجی از آن را نیز در صفحههای شخصی کاربران عادی در فضای مجازی مشاهده کردیم. اینجا، خبر، دیگر آن تیتر خشک و بیروح نبود؛ خود سوژه شده بود. خود واقعیت داشت با هزاران زبان مختلف بازگو میشد.
نقشهکشی رسانهای؛ از استودیو تا خیابان
رسانههای داخلی، در روزهای میان ۱۲ تا ۱۵ تیر ۱۴۰۵، نقشهبرداران این زمینلرزه بودند. آنان ناچار بودند دو نقش کاملا متضاد را همزمان ترسیم کنند: نقشه غم و نقشه امید. نقشه اول را با رنگهای تیره میکشیدند؛ تصاویر آهسته، موسیقی حزنانگیز، گویندگانی با صداهای شکسته و نگاههایی که سنگینی یک جای خالی همیشگی را حمل میکرد. شبکههای مختلف صدا و سیما تبدیل به تالارهای یک موزه زنده شده بودند؛ موزهای که در آن، هر کلیپ آرشیوی از سخنرانیهای رهبر شهید، پخش میشد. اما در لایهای زیرین، نقشه دوم در حال طراحی بود: نقشه تداوم. اینجا، دوربینها از آسمان، وسعت دریای سیاهپوش را از بالا خیابانهای تهران به تصویر کشیدند. این تصویر، یک پیام ساده اما عمیق داشت: «این جمعیت، همان آرمان است که ایستاده است.» خبرگزاریها نیز هر کدام ستونی از این نقشه بزرگ بودند. «ایرنا» و «ایسنا» با لحنی رسمی اما مملو از احترام، جزئیات لجستیک و برنامههای رسمی را اعلام میکردند. «تسنیم» و «فارس» اما رگههایی حماسی به روایت خود تزریق کرده بودند. تیترهای آنها کمتر به «تشییع» میپرداخت و بیشتر به «عهد» اشاره داشت: «مردم با شهید خود تجدید پیمان کردند»، «خون بر شمشیر پیروز شد». این رسانهها در حقیقت، مشغول دوختن پیکر پراکنده یک غم ملی به یکدیگر بودند. آنان قطعات پازل احساسات ملی را پیدا میکردند و کنار هم میچیدند: از تصویر پیرمردی که روی ویلچر در حاشیه خیابان ایستاده بود تا نوجوانی که پرچمی به دست داشت و چشمانش از اشک سنگین بود.
نجوای صفحههای شخصی؛ روایتی از جنس خاک
اما درست در همان لحظه که گوینده خبر از «همبستگی بینظیر ملت» سخن میگفت، در جهان موازی شبکههای اجتماعی، روایت از جنس دیگری بود. اینجا خبری از گوینده و کارگردان نبود. اینجا، هر کاربر، کارگردان عزای شخصی خود بود. انسانرسانهها پا به میدان گذاشته بودند.
در اینستاگرام، صفحه یک دختر دانشجو که پیش از این عکسهای کتاب و قهوهاش را منتشر میکرد، ناگهان تبدیل به یک یادداشتنویس روزهای سوگ شد. او از پدر مرحومش نوشت و از شبهایی که صدای رهبر از رادیو، پچپچ شبهای تنهایی پدرش بود. برای او، این صدا فقط یک نطق سیاسی نبود؛ نوستالژی یک نسل بود که حالا دوباره به خاطره پیوسته بود.
یک کانال طنزپرداز محبوب، تمام پستهای رنگارنگ خود را پاک کرد و تنها یک استوری گذاشت: یک شمع سیاه در وسط صفحه. زیرش نوشته بود: «حتی خنده هم گاهی تعطیل است.»
در توییتر فارسی هشتگهایی مثل #شهید_رهبر، رودخانهای از احساسات متناقض را تشکیل میدادند. کنار عکسهای یادگاری با تصویر رهبر و شعرهای سوگوارانه، گاه توییتهای کوتاهی دیده میشد که سوال میپرسید: «حالا چه میشود؟» این پرسش، سنگینی تمام آن روزها را در خود داشت. اینجا، روایت یکدست رسانههای رسمی، ترک برمیداشت و بافت واقعی و پراکنده جامعه نمایان میشد: آمیزهای از وفاداری عمیق، غمی اصیل و ترسی مبهم از فردایی ناشناخته.
شبکههای اجتماعی پر شده بود از: اینک شما و دنیای بدون علی...!
در این میان استوری خواننده محبوب کشور هم بسیار دیده شد که نوشت: «تسلیت به ما مردم ایران که حجاب معاصرت نگذاشت تو را چنان که باید بشناسیم. یا علی»
قم؛ آنجا که آسمان به زمین نزدیک است
برنامههای بعدی، از پیش طراحی شده بود. شهر قم، که همواره نگهبان جسم و روح اهل بیت بوده، این بار میزبان پیکر کسی بود که خود را سرباز کوچک همان خاندان میدانست. بلوار پیامبر اعظم، فقط یک مسیر ترافیکی نبود بلکه تبدیل به محور یک جهانبینی شده بود. شهرداری قم و نهادهای امنیتی، نقشه این محور را با دقت میلیمتری طراحی کرده بودند: جایگاههای عزاداری، پایگاههای امداد، مسیرهای دسترسی اضطراری، بلندگوهایی که باید نوحه یکپارچهای را در طول کیلومترها پخش میکردند.
اما آنچه در گزارشها کمتر به آن پرداخته شد، سکوت عجیب مغازههای اطراف بلوار بود. کسبه، نه از روی اجبار که از سر یک عرفان جمعی، پردههای مغازه خود را پایین کشیده بودند! گویی تجارت، در برابر این برهه از تاریخ، خود به خود تعطیل میشد. زائران، بسیاری از مشهد و شهرهای دیگر، پیاده وارد این مسیر میشدند. برای بسیاری از آنان، این پیادهروی، تنها بخشی از سفر طولانیترشان به مشهد بود. گویی میخواستند فاصله بین حرمها و ضریحهای متبرک (حضرت معصومه (س)، امام علی(ع)، امام حسین(ع) و امام رضا (ع)) را با قدمهای خود و به نیت خانواده رهبر شهید طی کنند.
مشهد؛ پایان راه یا آغاز یک مسیر؟
مشهد، مقصد نهایی این سفر خاکی میشود. برنامهریزی در این شهر، حال و هوایی دیگر خواهد داشت. اگر در قم و تهران و نجف و کربلا مراسم، رنگ و بوی «بدرقه» داشت، در مشهد بوی «وصال» دارد. حرم مطهر رضوی، که دههها میزبان مناجاتهای رهبر شهید در صحن قدس بود، حالا آماده میشود تا پیکر او را در حریم خود جای دهد.
خبرگزاریها از هماهنگیهای گسترده با راهآهن و شرکتهای حمل و نقل عمومی گزارش میدهند: «قطارها» و «اتوبوسهای رایگان»؛ اما پشت این تیترهای اداری، حقیقتی انسانی نهفته است. برای بسیاری از مشهدیها و زائران، این مراسم تنها یک وظیفه مذهبی نیست؛ یک ادای دین شخصی حساب میشود. در فضای مجازی، کاربران مشهدی، نقش راهنمایان غیررسمی را بازی میکنند. آنان مسیرهای جایگزین، ساعتهای شلوغی حرم و حتی محلهای اسکان موقت را اطلاع میدهند. اینجا، رسانه رسمی و انسانرسانه دست در دست هم دادند تا یک رویداد عظیم را مدیریت کنند.
واکنشها؛ از بیانیههای رسمی تا سکوتهای معنادار
واکنش مقامات، مانند حلقههای متحدالمرکزی بود که از درون به بیرون گسترش مییافت. در هسته مرکزی، بیانیههای رسمی نهادهای نظامی بود که کلمه به کلمه آن، بر سنگینی بار مسئولیت تاکید داشت. کلمه «انتقام» نه به عنوان یک تهدید احساسی، که به مثابه یک «تکلیف استراتژیک» تکرار میشود. در لایه بعدی، شخصیتهای فرهنگی و هنری قرار دارند که غم خود را در قالب شعر، نقاشی و نوحه بیان میکنند. اما جالبترین واکنشها، متعلق به لایه سوم است: مردم عادی در مصاحبههای خیابانی.
یک کارگر ساختمانی در گفتوگو با دوربین «فارس» با لهجه غلیظ خود گفت: «ما گریهامون رو میریزیم، ولی دستامون رو از کار نمیکشیم. ایشون هم همین رو میخواست.» این جمله ساده، در حقیقت خلاصه تمام روایت رسانهای بود: سوگواری باید به حرکت بینجامد، نه به سکون. در مقابل، سکوت برخی جریانها نیز معنادار بود. سکوت بخشی از فضای مجازی که معمولا پر سر و صدا است، نشان میداد که حتی مخالفان نیز عمق این رویداد را درک کردهاند و میدانند این لحظه، لحظه دهان به کام گرفتن است!
خاکی که بذر میشود
مراسم وداع و تشییع پیکر شهید آیتالله خامنهای، در نهایت یک نمایش رسانهای خالص نبود. این رویداد، صحنه تقابل و تعامل دو گونه روایتگری بود: روایت رسمی، ساختاریافته و هدفمند رسانههای دولتی که میخواست غم را به وحدت و وحدت را به قدرت تبدیل کند و روایت غیررسمی، خودجوش و احساسی انسانرسانهها که غم را شخصی، ساده و بیآلایش نشان میداد.
خبرگزاریها و صدا و سیما کوشیدند این خروش احساسات پراکنده را در مسیر یک رودخانه بزرگ هدایت کنند. آنان موفق بودند، زیرا توانستند تصویری یکپارچه، باشکوه و عزتمند به جهان مخابره کنند. اما در سایه این تصویر یکپارچه، در صفحههای شخصی، در کامنتها و استوریهای محو شده، روایت دیگری نیز جریان داشت: روایت زن خانهدار، دانشجو، مغازهدار و راننده تاکسی که هر کدام به شیوه خود با این فقدان کلان کنار میآمدند. شاید در ظاهر طبیعی این اتفاق عظیم، مراسم وداع و تشییع و خاکسپاری به پایان برسد، اما حقیقت این است که روح فرهنگ، ایثار و مقاومت قوت صد چندان پیدا کرده و شروع جدید دارد و با ثبت شدن در رسانه، به دید همگان درآمد.

نظر شما