مرضیه کیان، خبرنگار: حالا دو روز است که صحن‌های خنک مشهدالرضا، مسافری را در آغوش کشیده است که ۳۶ سال بار سنگین رهبری این آب و خاک را بر دوش کشید؛ مردی که در ۹ اسفند کوچ کرد و پس از ماه‌ها انتظار تلخ، سرانجام در پنج‌شنبه ۱۸ تیر، به خانه ابدی‌اش بازگشت.

فراتر از قاب‌های سرد خبری

آگاه: ما همیشه او را در قاب‌های رسمی، پشت تریبون‌ها و در اخبار ساعت ۱۴ دیده‌ایم. اما چقدر از مردی که زیر آن عبا و عمامه نفس می‌کشید، شعر می‌خواند، بغض می‌کرد و در کوچه‌های تبعید به روی کودکان لبخند می‌زد، می‌دانیم؟ این گزارش، تلاشی است برای عبور از تیترهای خشک و رسمی خبرگزاری‌ها در روزهایی که بغض نبودنش گلوی کشور را می‌فشارد؛ یک جست‌وجوی آرام و شخصی در دل کلماتی که او را نه فقط به عنوان یک رهبر، بلکه به عنوان یک انسان راه‌رفته و رنج‌کشیده روایت کرده‌اند. می‌خواهیم آقا را از لابه‌لای کتاب‌هایی بشناسیم که راوی روزهای تنهایی، تبعید، سفرها و حاشیه‌های ناگفته زندگی او بوده‌اند.

دو روز از آن تشییع تاریخی گذشته است. خیابان‌هایی که تا همین دیروز زیر پای میلیون‌ها عزادار می‌لرزیدند و آسمانی که از طنین سینه‌زنی‌ها و مرثیه‌ها پر بود، حالا به سکوتی سنگین و بهت‌آلود فرو رفته‌اند. بنرها و پرچم‌های سیاه هنوز بر در و دیوار شهر می‌کوبند، اما طوفان آن وداع بی‌نظیر، جای خود را به یک دلتنگی عمیق و رسوب‌کرده داده است. حالا که مردی پس از ۳۶ سال ایستادن در کانون طوفان‌ها، در همان خنکای مرمرهای مشهد آرام گرفته است، یک گلوله سفت و سنگین بغض، چسبیده به دلمان. وقتی اخبار پخش می‌شود، دیگر خبری از آن دیدارهای پرشور حسینیه امام خمینی (ره) نیست. یک جای خالی بزرگ، شبیه حفره‌ای در قلب زمان، خودنمایی می‌کند. در این سکوت پس از طوفان، وقتی گرد و غبار اخبار رسمی و تیترهای درشت روزنامه‌ها کمی فرو نشسته، وقت آن است که به عقب برگردیم. به جای خیره شدن به قاب‌های خالی تلویزیون، به کلمات پناه ببریم. می‌خواهیم در این غروب دلگیر که چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شوند، برگردیم به کتاب‌ها تا تصویر واقعی مردی را پیدا کنیم که پشت دیوارهای ضخیم اخبار رسمی و پروتکل‌های امنیتی پنهان مانده بود؛ مردی که کلمات، بهتر از هر دوربینی او را به خاطر سپرده‌اند.

چای نیم‌خورده و استکان‌های بی‌پروتکل؛ داستان سیستان
اخبار ساعت ۱۴ همیشه اتوکشیده و بی‌نقص است. گوینده با صدایی یکنواخت می‌گوید: «رهبر انقلاب از تپه نورالشهدای زاهدان بازدید کردند.» تمام. اما رضا امیرخانی در کتاب «داستان سیستان» دست ما را می‌گیرد و می‌برد پشت این جملات خشک. او راوی سفر سال ۱۳۸۱ به سیستان و بلوچستان است؛ روزهایی که بوی باروت از مرزهای شرقی می‌آمد، طالبان تازه در افغانستان زمین خورده بود و منطقه آبستن حوادثی پیچیده بود.
امیرخانی در این سفر ۱۰ روزه، آقا را نه در قامت یک رهبر دور از دسترس، که در هیبت مردی روایت می‌کند که با وجود کهولت سن، از همه محافظان جوانش سریع‌تر از تپه بالا می‌رود. او تصویر رهبری را می‌سازد که چارچوب‌های خشک حفاظتی را به هم می‌ریزد. مردی که وقتی می‌بیند مردم پشت در خانه همهمه می‌کنند و تیم حفاظت به اقتضای وظیفه‌اش مانع ورودشان شده، استکان چای را نیمه‌کاره روی سینی می‌گذارد، با دست اشاره می‌کند که بگذارید بیایند تو و تمام برنامه‌های از پیش تعیین شده را فدای دیدار بی‌واسطه با مردم می‌کند.
در «داستان سیستان»، ما با رهبری مواجه‌ایم که همان‌قدر که رهبر فرماندهان عالی‌رتبه نظامی است، رهبر گروه «هپی‌برادرز» و جوان‌های موتورسوار خیابان هم هست. وقتی امیرخانی از وحدت شیعه و سنی در کلام رهبری حرف می‌زند، دیگر با یک بیانیه سیاسی مصلحت‌اندیشانه روبه‌رو نیستیم؛ داستان منبرهای جوانی سیدعلی در مسجدهای مشهد و زاهدان است که بین مغرب و عشا، معارف می‌گفت و از سوی متحجران به سنی‌گری متهم می‌شد، اما پرچم اسلام ناب را برای همه بلند کرده بود. این کتاب به ما نشان می‌دهد که او چگونه سیستان را نه با بخشنامه‌ها، که با قدم زدن در کوچه‌های خاکی‌اش می‌شناخت.

تماشای شخص اول از صندلی ردیف آخر؛ حاشیه‌نگاری‌های یک راوی
مهدی قزلی در «روایت اول شخص از شخص اول»، دوربینش را برده است در حاشیه‌ها و زوایای کور مراسم‌های رسمی. او از سال ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۷، در سفرهای استانی، دیدارهای دانشگاهی، شب‌های شعر و شب‌های عزاداری محرم حضور داشته، اما نه برای نوشتن تیتر یک روزنامه‌ها. او آنجاست تا بگوید وقتی دوربین‌های تلویزیون خاموش می‌شوند، در آن حسینیه پر از جمعیت چه می‌گذرد.
قزلی از استرس و تپش قلب آدم‌ها در دیدارهای نزدیک می‌نویسد، از شوخی‌های ریز و درگوشی بین خبرنگاران، از واکنش یک مهندس جوان، یک شاعر شهرستانی یا یک پیرمرد روستایی وقتی ناگهان چشم در چشم رهبر می‌دوزند و تمام حرف‌های‌شان را فراموش می‌کنند. در این کتاب، آقا فقط یک سخنران نیست؛ او یک مستمع بی‌نهایت صبور است؛ در حال تماشای گزارش‌هایی که گاهی خسته‌کننده و طولانی می‌شوند و مردمی که از روی اشتیاق دیدار، بی‌قراری می‌کنند و صلوات می‌فرستند تا سخنران پیش از خطبه زودتر حرفش را تمام کند و خود آقا شروع به صحبت کند. قزلی ظرافت‌های رفتاری رهبر را ثبت کرده است؛ نحوه نگاه کردنش به عکس شهدایی که مادران‌شان در دست دارند، دقتش به کلمات و لبخندهای نرمی که در پاسخ به ابراز احساسات بی‌ریای مردم بر لبش می‌نشیند. این کتاب، شبیه همان لحظه‌ای است که به جای نگاه کردن به خطبه‌خوان مراسم، چشمت به چهل‌چراغ‌های عظیمی است که با ظرافت به سقف وصل شده‌اند و با خودت فکر می‌کنی این همه عظمت و زیبایی چطور در این فضا معلق مانده است.

لبخند روحانی غریبه در آفتاب داغ؛ بر تبعید
سال ۱۳۵۶، ایرانشهر. شهری کوچک، دورافتاده و تفتیده در سیستان و بلوچستان که میزبان مردی تبعیدی است. کتاب «بر تبعید» که بر اساس مصاحبه‌ای طولانی و به زبان عربی در اوایل دهه ۷۰ شکل گرفته، ما را پرتاب می‌کند به روزهایی که سیدعلی خامنه‌ای نه رهبر بود و نه رئیس‌جمهور؛ طلبه‌ای بود تبعیدی، تحت نظر شدید ساواک، که با اختیار خود به آن دیار نرفته بود. اما او جوری با مردم آنجا، از بلوچ و فارس، از شیعه و سنی، گره خورد که هنوز هم پس از دهه‌ها، پیرمردهای ایرانشهری طعم شیرین لبخندش را به یاد دارند.
تبعید برای او به معنای انزوا، افسردگی و گوشه‌نشینی نبود. وقتی سیل ویرانگر ایرانشهر در همان سال‌ها از راه رسید، در حالی که دستگاه‌های عریض و طویل پهلوی در شوک و ناکارآمدی دست و پا می‌زدند، همین روحانی تبعیدی ممنوع‌المنبر، شد پناه مردم بی‌پناه و هسته مرکزی امدادرسانی. او شبانه‌روز در میان گل و لای می‌دوید، آذوقه جمع می‌کرد و امید را به خانه‌های ویران مردم برمی‌گرداند. کتاب با روایتی بکر، به ما می‌گوید که ریشه‌های این درخت تنومند، چطور در خاک‌های خشک و در روزگار غربت و فشار جان گرفت و چگونه مردی که خود در تبعید بود، پناهگاه و مأمن دیگران شد.

از سلول شماره ۱۴ تا فنجان تلخ روزگار
 خون دلی که لعل شد
انقلاب‌ها یک‌شبه پیروز نمی‌شوند و هیچ رهبری بدون عبور از کوره آتش، آبدیده نمی‌شود. پشت هر لبخند پیروزی و هر ایستادگی مقتدرانه در برابر قدرت‌های جهانی، هزاران شب تاریک و بی‌خوابی نهفته است. «خون دلی که لعل شد»، ترجمه خاطرات عربی رهبر انقلاب است که سال‌ها پیش توسط سیدحسن نصرالله در بیروت معرفی شد. این کتاب، عریان‌ترین، تکان‌دهنده‌ترین و بی‌واسطه‌ترین روایت از دردها، شکنجه‌ها و بازجویی‌های سلول‌های تاریک «کمیته مشترک ضدخرابکاری» است.
وقتی در فصل دوازدهم، او با لحنی آمیخته به طنز و درد از «سلول محبوب من» حرف می‌زند، یا وقتی از غارت شدن یادداشت‌ها و کتاب‌هایش توسط ساواک می‌گوید، ما دیگر با یک تاریخ‌نگاری صرف سیاسی روبه‌رو نیستیم. ما صدای نفس‌های به شماره افتاده مردی را می‌شنویم که روی تخت شکنجه، با عینک شکسته ممنوعه، مقاومت را تمرین کرده است. مردی که در سلول انفرادی، برای فرار از فروپاشی روانی، به آیات قرآن پناه می‌برد و در دل تاریکی مطلق، به نور وعده‌های الهی چنگ می‌زند. این کتاب همان‌قدر پر از سکوت و رنج است که پر از خیره شدن به تاریکی و امید بستن به سوسوی چراغ‌هایی که در افق پیروزی پیداست. چراغ‌هایی که قرار بود روشن‌کننده راه مردمی باشند که خسته از ظلمت پهلوی، به دنبال صبح می‌گشتند.

صدای قرآن مادر در حیاط آجری؛ ۱۳۱۸ و ریشه‌های یک فرهنگ
اما همه این قاطعیت‌ها در برابر استکبار، همه این ایستادگی‌ها در سلول انفرادی و آن صبر عظیم در روزهای تبعید و پس از آن در سال‌های سخت رهبری، از کجا می‌آید؟ علی احمدمحرابی در کتاب «۱۳۱۸» تلاش کرده با کنار هم گذاشتن خاطرات پراکنده رهبری، به این سرچشمه زلال برسد.
شاید لطیف‌ترین و عمیق‌ترین بخش وجودی این رهبر را بتوان در لابه‌لای همین صفحات پیدا کرد. آنجا که از دوران کودکی پر از فقر اما پر از غنای فرهنگی خود می‌گوید؛ از پدری عالم و سخت‌گیر و مادری که جهان او را با کلمات رنگ‌آمیزی کرد: «مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان... حافظ‌شناس... و با قرآن کاملا آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.» تصویر کودکی که در خانه‌ای محقر و ساده در محله‌های قدیمی مشهد، گرد مادر می‌نشیند تا قصه موسی (ع) و ابراهیم (ع) را از زبان او بشنود و ابیات حافظ و سعدی را در جانش حک کند، تصویری است که کلید فهم شخصیت فرهنگی اوست.
مردی که بعدها در مقام رهبری یک کشور، با همان ذوق ادبی بی‌نظیر، نیمه‌های ماه رمضان با شاعران می‌نشست، بر شعرها نقد فنی می‌نوشت، رمان‌های بزرگ جهان از ویکتور هوگو تا شولوخوف را با دقتی موشکافانه تحلیل می‌کرد و هنر را رساترین زبان برای انتقال مفاهیم می‌دانست، ریشه در همان عصرهایی دارد که صدای تلاوت قرآن مادر، حیاط آجری خانه را پر می‌کرد. او سیاستمداری بود که روحش با ادبیات و هنر عجین شده بود و همین نگاه فرهنگی بود که او را از تمام رهبران سیاسی هم‌عصرش متمایز می‌کرد.

چراغ‌ها در مه روشن می‌مانند
حالا دو روز از آن پنج‌شنبه تلخ ۱۸ تیر گذشته است. مشهدالرضا فرزندی را در آغوش کشیده است که سال‌ها پیش، از همین کوچه‌های خاکی دل به دریای پرالتهاب مبارزه زد. حالا دیگر آن کلوخ سنگین و سمج غم، روی قلب‌هایمان جا خوش کرده و جای خالی‌اش در حسینیه امام خمینی (ره) و در تک‌تک لحظات پرآشوب این روزگار، به شدت احساس می‌شود.
کتاب‌ها را می‌بندیم. داستان سیستان، روایت‌های قزلی، روزهای پرمخاطره تبعید، خون دل‌های سلول ۱۴ و خاطرات حیاط آجری سال ۱۳۱۸. ما در این کلمات گشتیم تا مردی را پیدا کنیم که فراتر از تیترهای خبری، فراتر از جایگاه‌های رسمی و فراتر از تحلیل‌های سیاسی بود. او تبلور یک مقاومت شاعرانه و یک ایستادگی مؤمنانه بود. مثل همان غروب‌هایی که در مسیرهای تاریک جاده، منتظر بودیم کسی درشت‌ترین چراغ توی افق را نشانمان دهد و بگوید «آنجا مقصد است»، حالا در این شب تاریک و مه‌آلود فقدان، این کتاب‌ها همان چراغ‌های روشنی هستند که نمی‌گذارند سیمای واقعی و دست‌نیافتنی او در غبار زمان، تحریف‌ها و تیترهای رسمی گم شود. او حالا در خنکای حرم محبوبش آرام گرفته است و ما مانده‌ایم و کلماتی که باید بارها و بارها مرورشان کنیم تا یادمان نرود این راه طولانی و پرفراز و نشیب، با چه خون دل‌هایی به اینجا رسیده است. راهی که روشن است و مردی که کلماتش، تا همیشه در رگ‌های این سرزمین می‌تپد.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.