مرضیه کیان، خبرنگار: جوانی، برهه‌ای است که انسان با تمام آرزوهایش به سوی آینده خیز برمی‌دارد، اما برای بسیاری از پسران این سرزمین، جوانی در پادگان‌ها، روی برجک‌های نگهبانی و در سرمای استخوان‌سوز مرزها معنا پیدا می‌کند. کلمه «سرباز» در تاریخ معاصر ما، تنها یک واژه یا درجه نظامی نیست؛ بلکه استعاره‌ای است از مظلومیت، سکوت، تعهد و فداکاری بی‌توقع. از آن روزهایی که شیپور جنگ تحمیلی نواخته شد تا همین امروز که سایه تهدیدهای تازه و حملات ناجوانمردانه بر سر خاورمیانه و مرزهای کشور سنگینی می‌کند، این سینه‌های ستبر سربازان وظیفه بوده که پیش از همه در برابر گلوله‌ها و موشک‌ها سپر شده است.

پوتین‌های بی‌بازگشت

آگاه: پسرانی با موهای تراشیده و لباس‌های خاکی که بار امنیت یک ملت را بر شانه‌های نحیف اما استوار خود کشیده‌اند. این گزارش، ادای دینی است به نام‌های گم‌شده در لابه‌لای اخبار روزمره؛ به پوتین‌هایی که هرگز به خانه بازنگشتند و به مادرانی که چشم‌انتظار، تقویم‌های دیواری را ورق می‌زنند. از جبهه‌های ملتهب جنوب در دهه ۶۰ تا دیوارهای فروریخته اوین و از پایگاه‌های پدافند تا خاک داغ و خونین بمپور، این خون پاک سرباز است که مرزهای وطن را رنگین و امن نگه داشته است.

اگر بخواهیم ریشه درخت تناور ایثار سربازان را در تاریخ معاصر ایران واکاوی کنیم، ناگزیر باید به دهه ۶۰ و سال‌های پرالتهاب دفاع مقدس بازگردیم. جنگ هشت ساله تنها میدان نبرد فرماندهان نام‌آور نبود؛ بار اصلی و جانکاه آن نبرد نابرابر، بر دوش سربازانی بود که مستقیما از آغوش گرم خانواده، از کلاس‌های درس و از محیط‌های کارگری به دل آتش و خون پرتاب شدند. آمارها به تنهایی گویای عظمتی است که کلمات از بیان آن قاصرند: ۶۰ هزار سرباز شهید و ۱۶۰ هزار سرباز جانباز.
این اعداد، تنها ارقام ریاضی ثبت شده در بایگانی بنیاد شهید نیستند؛ هر یک از این ۶۰ هزار نفر، یک جهان کامل بودند. داستان ناتمامی از عشق، آرزو، دلبستگی‌های جوانی و آینده‌ای که در سنگرهای خاکی خوزستان، در کوهستان‌های سرد و صعب‌العبور کردستان و در نیزارهای خاموش مجنون جا ماند. آن روزها، سربازان وظیفه بدون چشم‌داشت به مدال، ترفیع درجه و مزایای مادی، خطوط مقدم را با چنگ و دندان حفظ می‌کردند. بسیاری از آنها در گمنامی مطلق به خاک افتادند و هنوز هم پس از گذشت دهه‌ها، استخوان‌های برخی از آنان در بیابان‌های تفتیده جنوب تفحص می‌شود و بازگشت‌شان، بغض شهرهای ایران را می‌شکند. این ۱۶۰ هزار جانباز سرباز، سال‌هاست که درد ترکش‌ها و سرفه‌های شیمیایی را در سکوت تحمل می‌کنند تا به ما یادآوری کنند که بهای این خاک چقدر سنگین پرداخته شده است. این میراث سنگین از فداکاری، نسل به نسل چرخید تا به جوانان امروز رسید؛ جوانانی که شاید جنگ هشت ‌ساله را ندیده باشند، اما روح همان ۶۰ هزار شهید در کالبدشان دمیده شده است.

غبار ابهام بر آمارهای ایثار در نبردهای نوین
امروز اما، تقویم‌ها ورق خورده‌اند، دهه‌ها گذشته است و شکل جنگ‌ها از نبردهای خاکریز به نبردهای نوین تغییر کرده است، با این حال سهم سربازان وظیفه از فداکاری و ایثار کوچک‌ترین تغییری نکرده است. در حوادث و درگیری‌های نظامی سال‌های اخیر، باز هم این سربازان هستند که در خط مقدم آسیب قرار دارند. با این وجود، مستندسازی این فداکاری‌ها با چالش‌هایی روبه‌روست. سردار رحمان علیدوست، رئیس سازمان وظیفه عمومی، پرده از حقیقتی قابل تأمل برمی‌دارد و رسما اعلام می‌کند: «آمار دقیقی از تعداد سربازانی که در جنگ ۱۲ روزه و حمله رژیم صهیونیستی به مراکز نظامی و سایر مراکز شهید شدند، وجود ندارد.» این ابهام آماری، تنها مختص به جنگ ۱۲ روزه نیست؛ در جریان جنگ ۴۰ روزه نیز آمار دقیق شهدای سرباز مشخص نیست. آیا نبود آمار و ارقام دقیق و تفکیک‌شده در بولتن‌های رسمی، می‌تواند نام و یاد این جوانان جان‌ برکف را از حافظه تاریخی ملت پاک کند؟ هرگز. نام آنها شاید در بایگانی‌های رسمی با تاخیر ثبت شود یا در میان هیاهوی اخبار سیاسی گم شود، اما در قلب مردمی که امنیت‌شان را مدیون این خون‌های ریخته‌شده هستند، تا ابد حک شده است. وظیفه رسانه در اینجا، کنار زدن همین غبار ابهام و روایت کردن نام‌هایی است که نباید فراموش شوند.
خون‌هایی که مرزهای بی‌پایان را پاس داشتند
مرزهای ایران، طولانی، خشن، متنوع و همواره پرخطرند. از کوهستان‌های شمال غرب تا کویرهای شرق، مرزبانان ما همواره بخش بزرگی از قربانیان خاموش امنیت بوده‌اند. در میان این نام‌های پرافتخار، شهید «اسماعیل نادی» چون نگینی از مظلومیت می‌درخشد. جوان مرزنشین دهه هفتادی که تمام عمر کوتاهش را در سادگی و قناعت روستاهای خراسان جنوبی گذرانده بود. اسماعیل، با لباس مرزبانی، در اولین شب حمله رژیم صهیونیستی به شهادت رسید، در حالی که کیلومترها دورتر در خانه محقرشان، سه قلوهای کوچکش تازه شمع تولد یک‌سالگی‌شان را فوت کرده بودند. حالا آن سه کودک بی‌پناه باید بدون حضور گرم پدر بزرگ شوند و تصویر مردی را که جانش را فدای امنیت کشور کرد، تنها در قاب عکس‌های رنگ‌ورو رفته روی طاقچه جست‌وجو کنند. داستان اسماعیل، داستان تقابل بی‌رحمانه جنگ با لطافت زندگی است.
یا شهید «سهیل لطفی‌زاده» که اهل شهرستان قرچک بود. زندگی سهیل در یکی از مناطق حاشیه‌ای با کار و تلاش گره خورده بود، اما روح بزرگی داشت که فراتر از جغرافیای محل زندگی‌اش می‌رفت. او آن‌قدر میان مردم و بچه‌ محل‌هایش اعتبار و احترام داشت که در روز وداع و تشییع پیکرش، خیابان‌های قرچک مملو از جمعیتی شد که برای رفیق قدیمی و سرباز محله‌شان سنگ‌تمام گذاشتند و پیکر او را با شکوهی بی‌نظیر و چشمانی اشکبار تا گلزار شهدای امامزاده ابراهیم بدرقه کردند. مرزبانان ما این‌گونه‌اند؛ در اوج سادگی و بی‌ادعایی زندگی می‌کنند، در سکوت خدمت می‌کنند و در شکوهی بی‌نظیر به ابدیت می‌پیوندند تا نامشان در تاریخ این سرزمین جاودانه بماند.

آسمان‌بانان و مدافعان شهر؛ از کرج تا پایگاه‌های دریایی
حملات ناجوانمردانه و تجاوزات سال گذشته، بار دیگر چهره بی‌رحم کینه دشمنان را به وضوح نشان داد. دوم تیر ۱۴۰۴، روزی به شدت تلخ و فراموش‌نشدنی برای شهر کرج بود. حمله موشکی و پهپادی رژیم صهیونیستی به میدان سپاه کرج، خانواده «فردین ابراهیمی» را برای همیشه داغدار کرد. تراژدی فردین در این بود که او تنها دو ماه تا پایان خدمتش فاصله داشت. خانواده‌اش با هزار امید و آرزو برای روزهای پس از سربازی‌اش، برای کار و آینده‌اش برنامه چیده بودند. اما سرنوشت، پایان دیگری برای این جوان رقم زد و نامش در کنار «سالار موسوی‌نژاد» و «جواد ایزدی» به عنوان سربازان وظیفه‌ای که در این میدان پرالتهاب به خون غلتیدند، در تاریخ ثبت شد.
در همین روزهای پرالتهاب و شب‌های بیدارخوابی، این سربازان ارتش بودند که در خط مقدم سایت‌های پدافند هوایی، چشم در چشم موشک‌های دشمن ایستادند. آنها در بحبوحه جنگ، در اتاقک‌های رادار و کنار قبضه‌های ضدهوایی، بدون هراس از مرگ، جان فدا کردند تا آسمان این سرزمین برای شهروندان خفته در خانه‌ها امن بماند. در میان شهدای سرافراز پدافند هوایی، نام ۱۰ سرباز دلاور بلندآوازه است که باید بارها تکرار شوند: علیرضا ناصری، مهدی معرفتی، رسول رضایی، رضا محرمی، مهدی صفدری، حسین پورعبدالله‌مینق، مهدی فروتن، امیرحسین صالحی، داوود محمدظاهری و محمدرضا قنبری‌عسکرانی. ۱۰ جوانی که آسمان ایران را با خون خود حراست کردند.
در گوشه‌ای دیگر از این جغرافیای پهناور، «حامد ربانی»، سرباز دلاور ترکمن اهل اشرف‌دره، در حالی که تنها چند روز به پایان خدمتش مانده بود و آماده بازگشت به زادگاهش بود، در جریان حمله هوایی رژیم صهیونیستی به پایگاه یکم دریایی ارتش، آسمانی شد و همچنین باید از «ابوالفضل رضایی‌روشن» یاد کرد؛ جوان ۲۰ ساله و پرشور اهل روستای روشن‌آباد بابل. ابوالفضل تنها در سومین ماه از خدمتش در فراجا بود که در پی حمله رژیم سفاک صهیونیستی به یکی از پایگاه‌های نظامی تهران به شهادت رسید و مادرش را در غم از دست دادن فرزند جوانش برای همیشه سیاه‌پوش و داغدار کرد.

دیوارهای سرخ اوین؛ تراژدی در قلب پایتخت
اما دوم تیر ۱۴۰۴، تنها کرج و پایگاه‌های نظامی نبودند که در سوگ نشستند. در همان روز شوم، حمله موشکی به زندان اوین، تمام ایران را در بهت، حیرت و شوک فرو برد. در میان افرادی که در این فاجعه جان باختند، نام ۱۳ سرباز وظیفه که محل خدمت‌شان این زندان بود، تا ابد به عنوان نماد مظلومیت قشر سرباز ثبت شد. جوانانی که دوران خدمت خود را در برجک‌ها و راهروهای زندان می‌گذراندند و شاید هرگز در مخیله‌شان نمی‌گنجید که دوران خدمت‌شان با چنین تراژدی هولناکی به پایان برسد. نام این ۱۳ تن باید بر جریده تاریخ این مرز و بوم ثبت شود: علیرضا وفایی، امیرمحمد رحمتی، علی حبیبی، سیدمحمدامین روح‌بخش، پارسا یداللهی، ایلیا نوبخت، امیرعلی فضلی، علیرضا محمودی، پویان سرشتی، مصطفی موحدی، محمدصادق خالصی‌همدانی، ماهان ستاره و حمیدرضا میرزایی.
این ۱۳ نام، صرفا کلماتی روی کاغذ نیستند؛ آنها ۱۳ خانواده ویران‌شده، ۱۳ مادر داغدار، ۱۳ پدر کمرشکسته و ۱۳ آرزوی بر باد رفته هستند که دیوارهای اوین تا همیشه راوی خون بی‌گناه و مظلومانه آنها خواهد بود. آنها سرباز بودند و تنها جرم‌شان، ادای دین به پرچم و قانون کشورشان بود.

بمپور؛ آخرین زخم بر پیکر وطن در بیست‌وسوم تیر
قصه پرغصه فداکاری سربازان، گویی پایانی ندارد. هنوز خون شهدای پیشین خشک نشده بود و هنوز خانواده‌ها در شوک از دست دادن عزیزانشان بودند که سه‌شنبه گذشته، مصادف با ۲۳ تیر ۱۴۰۵، داغی تازه و جانسوز بر سینه ایران نشست؛ داغی که این بار نه از سوی رژیم صهیونیستی، بلکه مستقیما از سوی مدعیان دروغین حقوق بشر، یعنی ارتش آمریکا، بر پیکره استان محروم اما غیور سیستان و بلوچستان وارد شد.بامداد روز سه‌شنبه، سکوت، آرامش و تاریکی شب در شهرستان بمپور با غرش مهیب موشک‌ها درهم شکسته شد. ارتش آمریکا با نقض آشکار حاکمیت ملی و در یک عملیات تجاوزکارانه، با شلیک ۱۳ فروند موشک، یکی از پادگان‌های حیاتی ارتش جمهوری اسلامی ایران را در این شهرستان هدف قرار داد. این حمله ناجوانمردانه و کور، تیپ ۳۸۸ ایرانشهر را به خاک و خون کشید و ویرانی عظیمی به بار آورد. در پی این جنایت آشکار و نقض قوانین بین‌المللی، ۱۳ نفر از کارکنان پادگان به شدت مجروح شدند که وضعیت برخی از آنان وخیم گزارش شده است و هفت نفر از نیروهای جان‌ برکف، اعم از پایور و وظیفه، به مقام رفیع شهادت نائل آمدند. در این میان، باز هم نام سربازان وظیفه در کنار کادر و درجه‌داران ارتش می‌درخشد و نشان می‌دهد که در لحظه خطر، خون سرباز و فرمانده درهم می‌آمیزد. شهید استوار دوم «فرشاد علوی» و شهید استوار دوم «رضا شفیعی» دوشادوش پنج سرباز وظیفه؛ یعنی «علیرضا قاسمی»، «حسین جعفری»، «عباس حسن‌شاهی»، «عباس حسام‌الدینی» و «ابوالفضل ملایی» جان شیرین خود را فدای استقلال و تمامیت ارضی این مرز و بوم کردند. بمپور حالا، با این حادثه خونین در ۲۳ تیر، نماد دیگری از ایستادگی ملی است. خاک تفتیده سیستان و بلوچستان که همواره با محرومیت‌ها و سختی‌ها دست و پنجه نرم کرده، این بار با خون پاک جوانانی رنگین شد که از سراسر ایران برای حفظ امنیت آن منطقه عازم خدمت شده بودند. موشک‌های آمریکایی شاید ساختمان‌های پادگان را ویران کرده باشند و جان عزیزان ما را گرفته باشند، اما عزم این ملت و ایستادگی سربازانش را نمی‌توانند با هیچ سلاحی درهم بشکنند.

بهای سنگین امنیت
سرباز بودن، تاوان سنگینی دارد؛ تاوانی به قیمت جان. از آن ۶۰ هزار شهید سرافراز دوران دفاع مقدس که در برابر ماشین جنگی بعث ایستادند، تا این هفت لاله پرپر شده در بمپور که قربانی تجاوزگری آمریکا شدند، یک خط ممتد و ناگسستنی از خون، شرف و غیرت کشیده شده است. پوتین‌های نظامی این جوانان، که روزی با دستان لرزان مادران‌شان بند زده می‌شد، شاید هرگز دوباره جفت نشوند و پشت در خانه‌های‌شان قرار نگیرند. شاید اتاق‌های‌شان تا ابد خالی بماند، اما قدم‌هایی که با این پوتین‌ها در مسیر دفاع از وطن برداشته شد، ستون‌های مستحکم امنیت ملتی را بنا کرده است که هیچ طوفانی قادر به لرزاندن آن نیست. ما به عنوان یک جامعه، وظیفه داریم از این پس، به سربازان پیاده‌روها، به آنها که در ایستگاه‌های قطار با کوله‌پشتی‌های بزرگ راهی پادگان‌ها می‌شوند، با نگاهی دیگر و با احترامی عمیق‌تر بنگریم. تاریخ این سرزمین، وامدار ابدی پسرانی است که جان و جوانی‌شان را وثیقه آرامش ما کردند. نام آنها، فارغ از هر آمار و ارقام گمشده‌ای، بر پیشانی این آب و خاک تا ابد می‌درخشد.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.