آگاه: این گزارش، روایتی است از آن تنهایی باشکوه و پیوند عمیق آن با روزگار ما؛ روزگاری که مدافعان حرم و مدافعان امنیت این سرزمین با الهام از مکتب شما، در برابر سیل کنایهها و نامردمیها ایستادند.
بارها وقتی در خنکای شبهای تابستان روی فرش پهنشده در حیاط خانهمان دراز میکشیدم و به ستارهها خیره میشدم، همانطور که صدای قلقل سماور مادر توی گوشم بود و بوی نم خاک آبخورده مشامم را پر میکرد، به این فکر میکردم که آیا آسمان مدینه هم همینقدر به زمین نزدیک است؟ پدربزرگم که پیش از تولد من دار فانی را وداع گفت و من فقط در آینه خاطرات دیگران دیدمش، چنانکه از مادرم شنیدهام، وقتی سالها پیش از سفر حج بازگشت، سوغاتیاش برای خانواده ــ و نه برای من ــ تکههایی از پارچه سبز، چند شیشه کوچک عطر گلاب و البته یک بغض عجیب و همیشگی بود؛ بغضی که نسلها بعد هنوز در هوای خانهمان میپیچید.
راستش را بخواهید آقا جان! مادرم تعریف میکرد که پدربزرگ همیشه میگفت در مدینه قانون گریه کردن فرق دارد. میگفت آنجا نمیتوانی مثل حرم برادرتان در مشهد، با صدای بلند ضجه بزنی و دلت را سبک کنی. آنجا باید اشکها را قورت داد. میگفت بقیع خبری از چهلچراغهای عظیم و فرشهای دستباف لاکیرنگ نیست؛ آنجا کبوترها به جای نشستن روی گنبد طلا، روی خاکهای داغ مینشینند. من از همان کودکی، بیآنکه پدربزرگ را دیده باشم، از میان همین روایتهای خانوادگی، شما را با یک تصویر خاکی، بیسایهبان و ساکت شناختم. با خودم میگفتم مگر میشود امامی که برادرش در دیار ما آن همه زائر و فدایی دارد و صحنهایش شبها مثل روز روشن است، خودش سهمش از این دنیای بزرگ، فقط آفتاب سوزان بقیع باشد؟ مادرم میگفت پدربزرگ دفترچهای داشت که در آن از غربت شما مینوشت و من همان کودکی بودم که سالها بعد آن دفترچه کهنه را میان وسایل قدیمی یافتم و با چشمانی اشکبار ورق زدم؛ گویی بغضهای او از پس سالها به من منتقل میشد تا «غربت» دقیقا چه شکلی است، هرگز از یاد نرود.
خنجرهایی از پشت، در لشکری از خودیها
بزرگتر که شدم، فهمیدم بقیع خاکی و آن سنگچینهای بینام و نشان، تنها بخش کوچکی از غربت شماست؛ شاید حتی راحتترین بخش آن. غربت اصلی شما، آقا جان، نه در پسامرگ و در قبرستان بقیع، که در دل زندگی و در میان لشکریان خودتان رقم خورد. تاریخ را که ورق میزنم، قلبم مچاله میشود. تصور اینکه فرماندهی در خیمه خودش، روی سجادهاش از سوی کسانی که پشت سرش قامت بستهاند ترور شود، از هضم ذهن آدمی خارج است. معاویه با آن کیسههای زر و سکههای طلایی که برقشان چشمها را کور میکرد، لشکری را که باید شمشیر برنده شما میبود، تبدیل کرد به خنجرهایی که از پشت بر پیکرتان فرود آمدند. چقدر سخت است آدم در میان کسانی نفس بکشد که ادعای رفاقت دارند اما دلهایشان با دشمن است.
راستش آقا، ما گاهی در زندگی روزمره، از یک همکار یا دوست که پشت سرمان حرفی میزند، روزها به هم میریزیم و احساس تنهایی میکنیم؛ شما چگونه آن حجم عظیم از خیانت را تاب آوردید؟ سردارانی که شبانه با وعده فرمانداری فلان شهر و بهمان ولایت، اردوگاه حق را ترک کردند و صبح روز بعد، شما ماندید و خیمههایی که خالی شده بود. غربت یعنی فرمانده باشی، اما برای جنگیدن با باطل، سربازی که سینهاش را سپر کند، پیدا نکنی.
صلحی که از هزار شمشیر برندهتر بود
گاهی آدمها فکر میکنند شجاعت فقط در شمشیر کشیدن، رجز خواندن و به دل دشمن زدن خلاصه میشود. اما شما، آقای غریب مدینه، به تاریخ ثابت کردید که گاهی «نجنگیدن» و «صبر کردن»، به مراتب از شمشیر زدن شجاعانهتر است. نوشیدن جام زهرآگین صلح، وقتی که میدانی حق با توست اما شرایط برای پیروزی مهیا نیست، جگری میخواهد به وسعت دریا.
شما محاسبه کردید؛ دیدید اگر آن روز با همان اندک یاران وفادار به میدان بروید، نه تنها خودتان، که تمام کسانی که حاملان حقیقی پیام پیامبر (ص) و امیرالمؤمنین (ع) بودند، در یک نیمروز قتلعام میشوند. دیدید که معاویه میخواهد با ریختن خون شما، فاتحهای همیشگی بر قبر اسلام بخواند. پس سکوت کردید؛ یک «سکوت و صلح تاکتیکی». صلحی که اساس اسلام را حفظ کرد تا سالها بعد، برادرتان حسین(ع) بتواند در کربلا، با خون خود، نقاب از چهره تزویر بنیامیه بردارد. اگر مقاومت غریبانه و صلح استراتژیک شما نبود، عاشورایی در کار نبود. شما خودتان را فدا کردید، آبرویتان را در میان ظاهربینان به حراج گذاشتید تا جان شیعه و مغز دین محفوظ بماند. این، اوج یک «صلح انسانساز» بود.
زخم زبانها؛ سنگینتر از ضربت نیزهها
اما دردناکترین پرده از این نمایش غربت، طعنههایی بود که پس از صلح شنیدید. همانهایی که تا دیروز از ترس جانشان به میدان نمیآمدند، حالا که صلح برقرار شده بود، زبان درآورده بودند. تاریخ نوشته است که یاران نزدیکتان، از روی جهل و بیبصیرتی، به شما سلام میدادند و میگفتند: «السلام علیک یا مذل المؤمنین» (سلام بر تو ای خوارکننده مؤمنان!). آقا جان! خواندن همین یک جمله، کوه را از هم میپاشد. اینکه کسی برای حفظ جان همان آدمها و حفظ مکتبشان، از حق مسلم خود بگذرد و بعد همانها، او را مایه خواری بدانند. چقدر دلتان از این بیفهمی خون بود؟ نیزه و شمشیر، جسم را میدرد و تمام میشود، اما زخم زبان، روح را میخراشد و هر روز آدم را میکشد. مقاومت شما، مقاومت در برابر شمشیر دشمن نبود، مقاومت در برابر جهل دوستان بود و این، سختترین نوع جهاد است.
مدافعانی که وارثان غربت حسن (ع) شدند
امروز که به اطرافمان نگاه میکنیم، میبینیم تاریخ چقدر عجیب تکرار میشود. راستش را بخواهید، در همین سالهای اخیر، ما وارثان مکتب شما را به چشم دیدیم. جوانهایی که بند پوتینهایشان را سفت کردند و برای دفاع از حرم و حریم، راهی غربت شام و عراق شدند.
آنها هم مثل شما، هم با دشمن خونی جنگیدند و هم با طعنههای خودیها. یادتان هست آن روزهایی را که این بچهها در میان خون و باروت دست و پا میزدند، اما در کوچه و خیابانهای شهرهای خودمان، عدهای روی مبلهای راحتشان لم داده بودند و میگفتند: «برای پول رفتهاند!»؟ عدهای میگفتند: «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، چرا رفتند سوریه؟»
این طعنهها، چقدر شبیه همان «یا مذل المؤمنین» بود. این رزمندگان گمنام و شهدای مدافع حرم، شاگردان کلاس غربت شما بودند. آنها فهمیدند که مقاومت، همیشه با تشویق و هورا کشیدن مردم همراه نیست. گاهی باید در اوج گمنامی باشی، برای امنیت همان کسانی که به تو طعنه میزنند، جان بدهی و دم نزنی. آنها غربت را از شما به ارث بردند؛ با کنایهها ساختند، از مسیر حق کوتاه نیامدند و نشان دادند که صلح و مقاومت امام حسن (ع)، قرنها بعد هنوز هم در رگهای شیعه جریان دارد.
اما ماجرا به همین جا ختم نشد. درست در همین ماههای پرالتهاب وطن، وقتی گردوغبار فتنهها خیابانها را تیره کرده بود، وارثان دیگری از همان مکتب ظهور کردند: مدافعان امنیت. جوانان و مردان بیادعایی که برای حفظ آرامش همین خاک، از جان و آبروی خود گذشتند. آنها در دل تاریکی شبهای ناآرام، سپر بلا شدند تا شهر نفس بکشد و خانوادهها بیدغدغه سر بر بالین بگذارند. اما این تنها دشمن مسلح نبود که بر آنان تاخت؛ زخمهای کاریتری از پشت رسید. در روزهایی که این غیورمردان برای امنیت هر خانهای خون میدادند، عدهای به جای همدردی، زبان به طعنه و تمسخر گشودند. بدتر از آن، صحنههایی جانخراش رقم خورد که خبر شهادت مظلومانه این سبزپوشان وطن، نه اشک و آه، که هلهله و پایکوبی به همراه داشت. گویی خون بیگناهی که برای حفظ ناموس و دیار ریخته شده بود، خاری در چشم بیبصیرتان بود و آنان با شادی بیمارگون خود، زهر کینهشان را میریختند. اینجا نیز همان جمله «یا مذل المؤمنین» طنینانداز شد، این بار نه با الفاظ عربی که با خندههای مستانه و جشنهای خیابانی بر مزار شهدای گمنام امنیت. مگر نه این است که آن سرباز گمنام که در کنار خانوادهاش به دیار حق شتافت و در شبکههای اجتماعی با موجی از توهین و شادمانی مواجه شد، مصداق زنده همان غربت امام حسن (ع) است؟ اینان نیز شاگردان کلاس صبر و صلح استراتژیک بودند؛ ایستادند، سوختند و دم برنیاوردند، چون میدانستند حفظ اساس وطن، به بهای بیآبرویی نزد ظاهربینان میارزد.
ما گم شدهایم در هیاهوی این جهان سیمانی
ما گم شدهایم آقا امام حسن؛ ما همه گم شدهایم وسط این هیاهوی پوشالی. میان قسطها، چکهای برگشتی، آپارتمانهای قوطیکبریتی و اخبار دروغی که هر روز مثل نیزه به روانمان پرتاب میشود. ما دلمان لک زده برای یک لحظه آرامش، برای یک فهم عمیق از زندگی. ما مثل همان کودکی که در شلوغی بازار دست پدرش را رها کرده، در این جهان سیمانی و مجازی گم شدهایم.
بزرگی همیشه میگفت: «امام حسن (ع) کریم اهل بیت است. کریم یعنی کسی که قبل از اینکه تو دستت را دراز کنی، او کاسهات را پر کرده است.» میگفت: «از امام حسن کم خواستن، جفا به کرم اوست.» آقا جان! این روزها که بازار فریب و غبار فتنهها شبیه به روزگار کوفه و مدینه شماست، ما به بصیرت نیاز داریم. به همان نگاه راهبردی و صبری که شما داشتید.
شب شهادت شماست و دلهای ما، شبیه همان بقیع خاکی، غریب و بیقرار است. از وسط سلولهای قلبمان و از لابهلای این همه روزمرگی خستهکننده باخبرید. ریش و قیچی دست خودتان، دورتان بگردم! بلاگردان آن مزار بیسایهبانتان هستیم. دعایی کنید که در این جنگ روایتها و طعنهها، ما جزو آن دسته نباشیم که فرمانده را در خیمه تنها میگذارند. دعایی کنید تا روزی برسد که فرشهای دستباف ایرانی را در صحن و سرای شما پهن کنیم و زیر چهلچراغهای حرمتان، قصه آن شجاعت خاموش و صلح انسانساز را برای کودکانمان روایت کنیم.
نظر شما