نعیمه جاویدی: دبستان شجره طیبه میناب، دو شهید جاویدالاثر دارد. شهیدان «ماکان نصیری» و «امیرعلی جداوی». برای ما اما روزهایی هست، سخت‌تر از هجران و تشییع شهیدان این مدرسه. جانکاه‌تر  اینکه حتی تار مویی از این دو نداریم که تشییع کنیم. آن غم بزرگ ما اما چیست؟

دوقلوهای افسانه‌ای میناب

آگاه: می‌نویسند که جنوب را دریابید؛ جان‌فداها کجایند پس! آن روزها که داغ جاویدالاثری «ماکان» کمر ایران را خم کرد. امروز که معلوم شده از «امیرعلی» هم مانند ماکان پیکری باقی نمانده، ماجرا به‌اندازه کافی روشن نبود که میناب را جنوب کشور و ایران را در حال جنگ تحمیلی آمریکا علیه ایران ببینند؟ چرا تقویم آنها، نقشه جغرافیایی ایرانشان، معنا و تعریفشان از هویت میهن این‌قدر متفاوت، در تاخیر نسبت به حقیقت امروز جهان و به خواب فرورفته است؟ فصل‌ها یکی پس از دیگری می‌گذرد؛ هنوز نرسیده فصل بیداری؟! ما دلمان تنگ شده برای دیدنشان در ردیف مقدس هم‌وطنی. نگرانیم که بالاخره کی خط‌کشی مهلک، مرزبندی کذایی دستورالعمل رسانه‌های ضدایرانی را خط می‌زنند. چه روزی بشود آن روز! برمی‌گردیم به هم به وطن و دیگر کسی نمی‌تواند با دادن آدرس اشتباه، جای جلاد و شهید را عوض و تاریخ را تحریف کند. ما غمی بزرگ داریم. ماکان و امیرعلی جان همه ما! شما که آنجایید، آن بالای عرش خدا و دست‌تان به شفاعت و اجابت باز است برای «ما» دعا کنید. ما غم -آرزوی بزرگمان را به امید اجابت به دست شما سفیران عرش الهی امانت می‌دهیم. چرا به شما؟ چون موشک‌ها تن شما را چنان کردند که مثل مه و مثل نسیم پخش شد در تمام هوا! ای نسیم‌های همیشه هرمز در نفس ایران، ای نسیم‌های جاوید خدا، بوزید و دل‌های ما را یکی کنید که دشمن هزار است...

لکنت ‌زبان در بزرگسالی!
می‌خواهم از امروز ایران روایت بنویسم اما قلم، عقب می‌رود. روایت‌هایی کمی قبل‌تر را می‌کاود. دل به دلش می‌دهم؛ هرچه باداباد! مثلا کی؟ برو به روایت جنگ بعث با ایران. بارها درباره دوران دفاع مقدس هشت ساله، قصه مادرانی را شنیدم و روایت کردم که سال‌ها چشم‌شان به در خشک شد. منتظر ماندند شاید نسیم، خبری از جوان رشیدی که به جبهه راهی کردند و هرگز به خانه برنگشت، بیاورد. از فرزندی که وقتی بند پوتین و ساک جبهه را می‌بست، قند توی دل مادر آب می‌شد. توی دل، زیر لب با خودش نقشه می‌کشید که همین که پسرم برگردد، آستین برایش بالا می‌زنم و دامادش می‌کنم. تقدیر اما قلم خشکی دارد. خبری از لطافت دل مادرها ندارد. جوان رعنا با تمام وجود می‌رفت اما حتی ذره‌ای از او برنمی‌گشت. می‌گفتند که پسرش جاویدالاثر شده است و مادرهایی که در بزرگسالی لکنت‌ زبان می‌گرفتند و نمی‌توانستند مهیب بودن این کلمه؛ این سرنوشت همیشه هجران و چشم به راهی را تلفظ کنند. من آن روزها هیچ وقت فکر نمی‌کردم، روزی برسد که بگویم این مادرها با تمام درد فراق و هجران مدام، اوضاع بهتری دارند نسبت به بعضی مادران دیگر؛ مادرانی در امروز.

میناب نقاب دنیا را گرفت
وقتی خبر بمباران مدرسه میناب آمد، وقتی معلوم شد آنچه را آمریکا و اسرائیل هدف قرار داده، یک دبستان است به نام شجره طیبه میناب و همه‌ دانش‌آموزان مدرسه فقط کودکانی هفت‌ساله هستند یا نهایتا یازده، دوازده‌ساله! وقتی هرچه ماجرا بیشتر پیش رفت، قطعی‌تر شد که هدف قرار دادن مدرسه‌ای که خانه دوم کودکان مینابی است، کاملا عمدی بود. وقتی مشخص شد نام این عملیات کثیف را «اپستین» گذاشتند برای خوش‌خدمتی به «بت بعل»؛ بت کودک‌خوار، قصه میناب حکایتی شد که از آن غم می‌چکید و بس! میناب در جنوب ایران، درست در نخستین روز جنگ، هدف حمله قرار گرفت. غوغای رسانه‌ای غرب با همان حکایت چرک، همان چاقوی کند و زنگ‌زده #کار-خودشونه کاری با افکار عمومی گروهی از اهالی جامعه کرد که گویی سحر شدند. گروهی که جنوب ایران را جنوب حکومتی دیدند. ادعا کردند که روایت میناب اشتباه و غلوآمیز است. فاجعه را تنها به این بهانه نادیده گرفتند که از منظرشان حقیقت احتمالا و شاید چیز دیگری باید باشد. مثلا اینکه آنجا دبستان نبوده، خانه دوم کودکان و شهیدستان ایران نبوده است! دنیای امروز به‌رغم همه ادعاهایی که یدک می‌کشد، همان دنیای تحجر و بت‌پرستی هزاره‌ها پیش است. همان استعمار، منتها این بار در قلمرو ذهن. ذهن‌ها که تسلیم شد؛ مرزها خودبه‌خود تقدیم می‌شود! میناب نقاب دنیای متمدن را کنار زد.

من مادر گمنام ۶۱ از سومارم!
در مصاحبه با خانواده شهدا، جانبازان و اسرای هشت سال دفاع مقدس، قصه‌های غم‌انگیز و فراموش‌نشدنی، کم نشنیده‌ام؛ کم هم روایت نکرده‌ام. بعضی چنان عمیق، خاص و دردناک بودند که گویی تا ابد، رد عمیقی در وجودم انداخته‌اند و شده‌اند بخشی از من. مثلا کدام؟ مثلا ماجرای مادر شهیدی که هیچ عکسی از پسرش نداشت. فرزندش جاویدالاثر شده بود. مادری بی‌فرزند، بی حتی یک عکس کوچک! وقتی گروهی با کلی پیگیری توانستند، یک عکس از پسر را پیدا و قاب کنند و به مادر برسانند، مادر از حال رفت. انگار بعد از سی و چند سال پیکر پسر رشیدش را آورده باشند. خاطره دیگری هم هست؟ بله! ماجرای شهید بهروز صبوری که کلیپ بی‌قراری‌های مادرش خیلی‌ها را تحت‌ تاثیر قرارداد. مادر می‌گفت: «گمنام ۶۱ ندارید از سومار؟» منظورش کد شهید بود اما از کی تا به حال هجران شماره‌دار شد؟ اردوی راهیان نوری نبود که مادر راهی نشود. انگشت اشاره‌ای که زبر شده بود را می‌آورد بالا و می‌گفت: «تا می‌رسیم منطقه، با دستم خاک را کنار می‌زنم شاید اثری از بهروزم پیدا بشه.»
من اما فکر نمی‌کردم، روزی روایتی دردناک‌تر بشنوم تا قصه، قصه میناب شد. مادرانی را دیدم که فقط تا همان اوایل کودکی دلبندشان، مادری کردند. فرزندشان رخصت رعنا شدن نداشت. مهلت نداشتند کمی سیرتر، مادری کنند. بچه‌های دبستانی‌شان کیف مدرسه بستند، رفتند، برنگشتند و حتی بعضی‌هایشان جاویدالاثر شدند.

قصه میناب، قصه بیداری...
قصه میناب لالایی خواب نیست؛ ضرورت بیداری است. با کدام اطمینان این حرف را می‌زنیم؟ با ماجرای دومین جاویدالاثر میناب. دومین ماکان؛ شهید امیرعلی جداوی. یکی از نزدیکان خانواده ماجرایی را فاش می‌کند که فقط دایی و پدر امیرعلی از آن مطلع بوده‌اند. نهم اسفند وقتی موشک‌های آمریکایی در قالب سه حمله کوبنده و پشت‌ سر هم، دبستان شجره طیبه میناب را هدف قرار دادند بچه‌هایی هدف قرار گرفتند که صبح وقتی دست و روی خودشان را می‌شستند تا به مدرسه بروند. وقتی خانواده بدرقه‌شان می‌کرد به ذهن هیچ‌کس نمی‌رسید قرار است همیشه حاضر در کلاس درس و غایب در زندگی شوند. کسی باور نمی‌کرد، کودکانی کم سن‌وسال چنان شهید شوند که اثری از آنها باقی نماند. مگر وسعت مدرسه چقدر بود؟ بالاخره که آوار را کنار زدند اما چرا هنوز هم اثری از بعضی پیکرها پیدا نشد؟ چرا بعضی پیکرها دو یا سه بار تشییع شدند؟ اینکه می‌گویند در میناب هنوز هم وقتی خاکی را کنار می‌زنند، احتیاط می‌کنند مبادا، بخشی از جسم پاک شهیدی کودک را در خود داشته باشد؛ یعنی چه؟ ما کی فکر می‌کردیم، میناب تالاب خون سرخ کودکان شهید شود؟ ما چگونه پس از این داغ هنوز زنده‌ایم و نفس می‌کشیم؟ عجیب نیست این همه هجران، شهادت و خون در میان باشد و بعضی فکر کنند اگر از میناب بگویند و بنویسند از کودک مظلوم هم‌وطن از پاره تن وطن به نفع نظام کار کرده‌اند و باخته‌اند! دنیا کی این همه خط‌کشی شد؟ ما کی این همه سر شدیم که در اوج داغ، بنشینیم به تفکیک و انتخاب؟ هی روزگار! ما داغ میناب را می‌بینیم یا میناب داغ دل‌های در خواب را؟

ماکان را خدا برداشت برای خودش
ماکان نصیری، دانش‌آموز کلاس اول دبستان هم در همان ماجرای میناب شهید شد. هرچه اما گذشت کمتر امیدی به پیدا کردن اثری از پیکر او باقی ماند. بعد از مدت‌ها پیگیری، قوه قضاییه استان هرمزگان بنا به نظر کارشناسان اعلام کرد که موشک مستقیما به پیکر ماکان برخورد کرده و حتی تار مویی از او باقی نمانده است. روشن‌تر نمی‌توان گفت؟ چرا، می‌توان! یعنی جسم نحیف کودک با اصابت مستقیم موشک آمریکایی، پودر شده است؛ این یعنی جاویدالاثر. در مفقودالاثری امیدی به پیدا کردن نشانه‌ای، اثری یا بخشی از پیکر وجود دارد. جاویدالاثر اما یعنی تمام پیکر از میان ‌رفته است. امیدی باقی نمانده. یک نفر اما حرف جالبی زد: جاویدالاثر یعنی خداوند تمام پیکر شهید را خودش برای عرش اعلای خودش برداشته است و اگر نبود این دست دلگرمی‌ها و معجزه کلمات، ما له می‌شدیم زیر بار این داغ! کلمه‌ها ما را ققنوس می‌کنند. دوباره از خاکستر خودمان برمی‌خیزیم. کلمه‌ها دل ما را با ماکان برد پیش خدا.

ماکان دیگر تنها نیست!
ما ذهنمان ساختاری دارد برای خودش و تعریف‌هایی. مثلا عادت نداریم یک کودک را جایی تنها ببینیم. هر وقت کودکی، یکه نشسته باشد جایی چشم می‌گردانیم. دنبال دوست و رفیقش می‌گردیم و یقین داریم که احتمالا جایی همان حوالی است و به‌زودی سر و کله‌اش پیدا می‌شود. آن روزی که خبر آمد ماکان نصیری جاویدالاثر شده، دلمان خیلی سوخت. برای پدر و مادرش که فرزندشان را از دست دادند و حالا به جز یک لنگه‌ کفش و تکه‌ای از پولیور آبی این شهید چیزی از فرزندشان پیدا نشده بود. اما راستش را بخواهید ما دلمان برای ماکان هم می‌سوخت. شهید، زنده و عند ربهم یرزقون است. هرچه اراده کند در عرش کبریایی و در مقام «نزد خداوند» بودن برایش مهیا می‌شود. ما اما ذهنمان ساختاری است. درگیر اصول دنیاییم. سعادت آخرت را هم با متر و معیار دنیا تعریف می‌کنیم. هر وقت نام ماکان برده می‌شد که جاویدالاثر شده، غمی آهسته کنج سینه‌مان لانه می‌کرد؛ به خودمان می‌گفتیم، کاش رفیقی، هم‌بازی، هم‌شاگردی مثل خودش داشت. حالا اما چند روز است، انگار عرش اعلای خدا نجوای سینه‌مان را شنیده. خبری آمده که مدرسه میناب دو شهید جاویدالاثر دارد. دو ماکان که خدا تمام‌شان را برای خودش برداشته است و حال مایی را ببین که خوشحالیم ماکان آنجا هم رفیق شفیق دارد و تنها نیست.

راز خانواده جداوی چه بود؟
یکی از دوستان خانوادگی خانواده شهید جداوی ماجرایی را روایت می‌کند که گویی مثل رازی فقط بین دایی شهید و پدرش بوده است. ظاهرا وقتی در نخستین دوره تفحص و آواربرداری پیکرها پیدا می‌شوند، پیکر شهید امیرعلی جداوی هم مانند ماکان پیدا نمی‌شود. فقط یک لنگه ‌کفش و کوله‌پشتی از او پیدا می‌کنند. مادر امیرعلی هشتمین ماه بارداری را پشت سر می‌گذاشت. همسرش برای اینکه مبادا حال مادر بد شود، شرایط را طوری می‌چیند که مادر در تدفین امیرعلی متوجه چیزی نشود. بابا با کمک دایی امیرعلی، لنگه ‌کفشی که از امیرعلی پیدا شده بود را دفن می‌کنند تا مزار خالی نباشد. حالا خواهر امیرعلی به دنیا آمده و سه‌ماهه است. همان آبجی کوچولوی نازنازی که امیرعلی اصرار داشت، نامش را خودش انتخاب کند. حالا که به‌سلامت به دنیا آمده و خطر از سر مادر رفع شده است؛ بابا و دایی دیگر طاقت پنهان‌ کردن آن حقیقت بزرگ را از مادر نداشتند. برای همین پرده از آن راز چندماهه برداشته شد؛ در هر سه دوره تفحص و جست‌وجوی پیدا کردن بدن شهدای دانش‌آموز مینابی هیچ اثری از پیکر امیرعلی پیدا نشد. او هم مثل ماکان جاویدالاثر است. بین همه تلخی و سنگینی‌های این خبر ما اما یک دلخوشی کوچک دنیایی برای خودمان دست‌وپا و آن را به عرش خدا سنجاق کرده‌ایم؛ ماکان دیگر تنها نیست. هم‌شاگردی‌اش امیرعلی هم پیش اوست. جاویدالاثرهای میناب حالا دوقلوهای افسانه‌ای عرش خدا شده‌اند. بچه‌هایی که سرنوشت پیکرشان، آه مظلومانه خانواده‌شان و اراده خدا قرار است، دشمنی را که آنها را از ما گرفت، نابود کند.

دل، نقشه، تقویم و میهن یکی
میناب اگر قرار نیست، سینه‌ای را بسوزاند، دلی را بیدار و روحی را برقرار پیدا کردن سمت درست تاریخ کند، پس چیست؟ هر بار که تکه کوچکی از اندام آن جسم‌های نحیف و لطیف کودکانه را از زیر خاک بیرون می‌کشند و تشییع می‌کنند. هر بار که سینه خاک را می‌شکافند و تکه‌های نرم بدن بچه‌های مینابمان را به خاک امانت می‌دهند ما هزار بار زنده می‌شویم و می‌میریم. گاه اما ضربه‌هایی در زندگی هست، به‌مراتب بدتر از مرگ. وقتی می‌بینی کسی هست یا کسانی با پنج ماه تاخیر می‌گویند که جنگ شده، جنوب را دریاب؛ جان‌فداها کجایند پس! گویی ایران ما با ایرانشان فرق دارد. میناب هم جنوب بود؛ نبود؟ ماکان و امیرعلی هم اهل جنوب. جنگ در جنوب از همان نهم اسفند سال قبل شروع شد و حتی در آن دوره به‌اصطلاح آتش‌بس هم متوقف نشد؛ ما رنج می‌کشیم از دیدن این فاصله و این تاخیر برای واکنش نشان‌ دادن. ما جدایی را نمی‌پسندیم حتی میان ما و یک نفر. دشمن چه بازی‌ها که نمی‌کند. ما اما اینجا هم ریسمانی نداریم محکم‌تر از خون. به خون شهیدان کوچک و کودکمان چنگ می‌زنیم. از ماکان و امیرعلی می‌خواهیم حالا که دست‌شان باز است ما را دعا، دل، نقشه وطن، تقویم و هویت میهن همه ما را یکی کنند که تفرقه به این کشور اصلا نمی‌آید. از نسیم این دو پیکر پاک که در هوای وطن پخش شده‌اند می‌خواهیم، آتش دشمن را سرد و خاکستر کنند. سفیران عرش خدا از من‌ها، ما بسازند برای ایران.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.