۱۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۴۹
کد مطلب: ۲۴٬۳۶۶
فروپاشی افسانه خلع‌سلاح

آگاه

  فصل اول
از تنگه هرمز تا غزه؛ فروپاشی پایه‌های نظم آمریکایی
هر نظم منطقه‌ای بر چند ستون نامرئی اما سخت‌جان تکیه دارد: کنترل بر گذرگاه‌های حیاتی اقتصاد، مشروعیت سیاسی و اخلاقی و باور متحدان به کارآمدی چتر امنیتی قدرت برتر. جنگ ۲۰۲۶ علیه ایران، از همان روزهای نخست، دقیقا همین سه ستون را هدف گرفت و به همان اندازه، از همین سه محور آسیب دید. آنچه در ظاهر یک عملیات نظامی گسترده برای «پایان بخشی» به یک بازیگر مزاحم بود، در عمل به آزمایشگاهی برای سنجش واقعی توان آمریکا در تحمیل نظم دلخواهش بر غرب آسیا تبدیل شد؛ آزمایشی که نتیجه آن، برخلاف پیش‌بینی طراحانش، نه تحکیم که تضعیف هژمونی آمریکایی بود.

فروپاشی افسانه خلع‌سلاح

تنگه هرمز؛ گلوگاهی که دوباره به میدان قدرت بازگشت
نخستین و شاید ملموس‌ترین نشانه این دگرگونی، در تنگه هرمز رخ نمود. از همان روز آغاز جنگ، در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ترافیک کشتیرانی در این آبراه حیاتی عملا مختل شد و بازارهای انرژی جهانی با شوکی روبه‌رو شدند که دهه‌ها بود تجربه نکرده بودند. این رخداد به‌تنهایی کافی بود تا افسانه‌ای که سال‌ها بر آن تکیه می‌شد فرو بریزد: افسانه‌ای که می‌گفت امنیت انرژی جهانی، محصول حضور ناوگان دریایی غرب است، نه محصول توازن سیاسی میان بازیگران منطقه‌ای و بومی. واقعیت این بود که ایران، با تکیه بر جغرافیای طبیعی خود و کنترل عملی بر یکی از محدودترین و پرترددترین آبراه‌های جهان، توانست بدون نیاز به ناوگان بزرگ یا برتری دریایی کلاسیک، مسیر انرژی جهانی را به گروگان بگیرد. این ابزار فشار، برخلاف تسلیحات پیشرفته و پرهزینه، ابزاری ارزان، دیرینه و تقریبا غیرقابل‌خلع بود. هیچ بمبارانی نمی‌تواند جغرافیا را از میان بردارد و همین نکته، از ابتدا سرنوشت این جنگ را در بعد اقتصادی رقم زد. در ادامه این بحران، مذاکرات میان ایران، عمان و به‌طور ضمنی آمریکا بر سر آینده تنگه هرمز، به یکی از حساس‌ترین و پرمعناترین فرازهای این جنگ بدل شد. یادداشت تفاهمی که در ژوئن ۲۰۲۶ میان تهران و واشنگتن حاصل شد، تنها یک بازه ۶۰ ‌روزه از عبور آزاد کشتی‌ها را تضمین کرد؛ پس از آن، تعیین سرنوشت نهایی این آبراه به گفت‌وگوی مستقیم ایران و عمان، با نظارت ضمنی سایر کشورهای ساحلی خلیج فارس موکول شد. این جزئیات به‌ظاهر فنی، در عمق خود حاوی یک پیام راهبردی بزرگ بودند. آمریکا که در ابتدای جنگ با لحنی آمرانه اعلام کرده بود هیچ بازیگری، از جمله ایران، حق کنترل یا اخذ عوارض از تنگه هرمز را نخواهد داشت و در غیر این صورت با پاسخ نظامی روبه‌رو خواهد شد، در نهایت خود را در وضعیتی یافت که باید اصل حق ایران برای دریافت هزینه خدماتی از کشتی‌های عبوری را، حداقل به‌صورت ضمنی، در میز مذاکره بپذیرد. این چرخش، نه یک عقب‌نشینی نمایشی، بلکه اعتراف عملی به یک محدودیت راهبردی بود: آمریکا نمی‌توانست بدون مذاکره با ایران، وضعیت تنگه هرمز را یک‌جانبه تعیین کند.
منابع رسمی ایرانی این وضعیت را به‌درستی «کرنش» تعبیر کرده‌اند؛ چرا که آنچه در ظاهر یک تخفیف موقت ۶۰ ‌روزه به نظر می‌رسید، در عمل به رسمیت‌شناسی اصل حاکمیت ایران بر سرنوشت این آبراه بود. ایران در ادامه، با تاسیس نهادی موسوم به «مرجع تنگه خلیج فارس» در ماه می ۲۰۲۶، سازوکار ثبت‌نام الکترونیکی کشتی‌ها و پرداخت هزینه خدماتی را رسمیت بخشید و در تیر پیشنهاد داد که مسیر عبور کشتی‌ها به‌طور کامل در آب‌های سرزمینی ایران قرار گیرد تا نظارت کامل تهران بر ورود و خروج کشتی‌ها تضمین شود؛ در برابر آن، عمان طرحی برای مدیریت مشترک پنجاه‌پنجاه بر اساس الگوی تنگه مالاکا پیشنهاد کرد. نکته‌ای که نباید از آن گذشت، واکنش واشنگتن به همکاری احتمالی عمان با ایران بود. وزارت خزانه‌داری آمریکا صراحتا تهدید به «تحریم تهاجمی» مسقط کرد، در صورتی که این کشور با طرح ایرانی اخذ عوارض همراهی کند. این تهدید، به‌جای آنکه نشانه قدرت باشد، نشانه ضعف و اضطراب بود؛ اضطراب ناشی از این واقعیت که واشنگتن حتی نمی‌توانست یک متحد سنتی و کوچک خود در خلیج فارس را بدون تهدید علنی، هم‌راستا با سیاست‌هایش نگه دارد. در همین حال، گزارش‌ها حاکی از آن بود که حتی کشتی‌های نفتی چینی نیز مسیر تنگه را با رعایت مقررات ایرانی طی می‌کردند، رفتاری که به‌روشنی نشان می‌داد بازیگران بزرگ اقتصادی جهان، فارغ از جنگ لفظی واشنگتن و تهران، واقعیت میدانی تازه را پذیرفته‌اند.

اعراب خلیج فارس؛ از سپر امنیتی تا سپر انسانی
اگر تنگه هرمز میدان اول این جنگ اقتصادی-ژئوپلیتیک بود، میدان دوم آن، بازنگری دردناک کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس در معنای واقعی «چتر امنیتی آمریکا» بود. برای دهه‌ها، روایت رسمی این بود که میزبانی پایگاه‌های نظامی آمریکایی، ضامن امنیت و بازدارندگی برای این کشورهاست. اما جنگ اخیر ایران، این روایت را با آزمونی واقعی سنجید و نتیجه آن، برای بسیاری از تحلیلگران و افکار عمومی منطقه، ناامیدکننده بود. واقعیت میدانی نشان داد که وقتی درگیری واقعی میان آمریکا و ایران بالا می‌گیرد، این خاک، زیرساخت و منابع کشورهای میزبان پایگاه‌هاست که در معرض خطر مستقیم قرار می‌گیرد، نه اینکه از آن محافظت شود. ایران با اعلام صریح حق خود برای «رد کردن ورود هر کشتی که تهدیدی برای امنیت آن تشخیص داده شود»، عملا پیامی روشن به همه بازیگران منطقه‌ای فرستاد: در نبردی که آمریکا آن را طراحی کرده، کنترل واقعی میدان در دست تهران است، نه در دست ناوگان‌های بیگانه. این واقعیت، به بازخوانی جدی‌تر یک فرضیه قدیمی در میان نخبگان و افکار عمومی عربی دامن زد؛ فرضیه‌ای که می‌گوید حضور پایگاه‌های غربی، نه ابزار تامین امنیت، که ابزار تامین اهداف ژئوپلیتیک و اقتصادی آمریکاست: اخذ سرمایه از طریق قراردادهای تسلیحاتی کلان، تثبیت نفوذ سیاسی و در نهایت، تبدیل این کشورها به خط مقدم و سپر انسانی در هرگونه رویارویی احتمالی با ایران. به بیان صریح‌تر، پایگاه‌هایی که قرار بود ضامن ثبات باشند، در عمل به آماج بالقوه حملات بدل شدند و کشورهایی که میلیاردها دلار برای «خریدن امنیت» هزینه کرده بودند، دریافتند که این معامله، تضمینی یک‌طرفه خواهد بود.

فروپاشی افسانه خلع‌سلاح

انزوای پیمان ابراهیم؛ رسوایی یک پروژه
اگر تنگه هرمز جبهه اقتصادی این نبرد بود، توافقات ابراهیم جبهه سیاسی ـ روایی آن به شمار می‌رفت. این توافقات، از ابتدا بر یک فرض بنا شده بودند: می‌توان مسئله فلسطین را کنار زد، رژیم صهیونیستی را بدون هیچ پیش‌شرط جدی در معماری رسمی منطقه ادغام کرد و به جای آن، ایران و «محور مقاومت» را به‌عنوان تهدید اصلی معرفی نمود. برای مدتی، این پروژه با موفقیت نسبی همراه بود. اما رویداد هفت اکتبر و پیامدهای طولانی آن، این فرض بنیادین را به چالش کشید. جنگ غزه، با ابعاد انسانی فاجعه‌بارش، این حقیقت را برای افکار عمومی عربی و حتی برای برخی نخبگان سیاسی روشن کرد که مسئله فلسطین هرگز از دستور کار منطقه حذف نشده بود؛ صرفا به‌طور موقت پوشانده شده بود. یک مقام ارشد اماراتی، در اعترافی صریح و کم‌سابقه، تصدیق کرد که توافقات ابراهیم توسط ترکیبی از تروریسم حماس! و افراط‌گرایی اسرائیلی «واژگون» شده و تاکید کرد که آینده فلسطین همچنان سنگ بنای هرگونه صلح پایدار در منطقه است. این اعتراف، از سوی یکی از نزدیک‌ترین و متعهدترین متحدان عربی اسرائیل در پروژه عادی‌سازی، اهمیت ویژه‌ای دارد. وقتی معماران و مجریان یک پروژه سیاسی، خود به شکست آن اذعان می‌کنند، دیگر نمی‌توان آن را صرفا تبلیغات رقبا یا روایت مخالفان دانست. جنگ مستقیم آمریکا و اسرائیل با ایران، این بحران را عمیق‌تر کرد؛ چرا که به‌جای تثبیت نظم پساابراهیمی، منطقه را بار دیگر در معرض جنگی تمام‌عیار قرار داد که تمامی هزینه‌های آن را کشورهای عربی، نه طراحان اصلی پروژه، متحمل شدند.

نسل‌کشی غزه و میناب؛ لحظه‌های عریانی یک نظم
شاید هیچ رویدادی به‌اندازه ترکیب همزمان جنگ غزه و حمله به مدرسه شجره طیبه در میناب، ماهیت اخلاقی و حقوقی این جنگ را برای افکار عمومی جهانی برهنه نکرد. در روز نخست جنگ، ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، این دبستان دخترانه در جنوب ایران هدف حمله‌ای قرار گرفت که بر اساس تحقیقات مستقل، به کشته شدن میان ۱۵۶ تا ۱۶۸ غیرنظامی، از جمله بیش از ۱۲۰ کودک دانش‌آموز، منجر شد. نهادهای حقوق بشری و حقوقی معتبر، از جمله عفو بین‌الملل، هیات مستقل حقیقت‌یاب سازمان ملل و تحلیل حقوقی منتشرشده در نشریه، این حمله را اقدامی غیرقانونی دانستند که احتمالا با موشک کروز تاماهاوک صورت گرفته است. سازمان یونسکو، در بیانیه‌ای صریح، این حمله را «نقض شدید حقوق بشردوستانه بین‌المللی» توصیف کرد، در حالی که دیده‌بان حقوق بشر آن را در چارچوب بررسی مصداق جنایت جنگی مورد تحلیل قرار داد. واکنش رسمی آمریکا به این فاجعه، به‌جای کاهش بحران، بر عمق آن افزود. وزیر خارجه آمریکا تنها به این جمله بسنده کرد که نیروهای آمریکایی «عمدا» مدرسه را هدف قرار نداده‌اند، جمله‌ای که نه پاسخگویی واقعی به کشتار گسترده کودکان بود، نه توضیحی درباره چرایی وقوع چنین خطای «غیرعمدی» با چنین دامنه کشتار! این نوع واکنش، این پرسش بنیادین را برای افکار عمومی جهانی برجسته کرد که اساسا چه تعریفی از «قواعد درگیری» بر این جنگ حاکم بوده است؛ پرسشی که گزارشگران سازمان ملل نیز به آن دامن زدند، آنجا که نسبت به الگوی رفتاری نشان‌دهنده بی‌اعتنایی به قواعد معمول جنگ ابراز نگرانی کردند. همزمان با این رویداد، تلاش گزارش‌شده اسرائیل برای ترور مذاکره‌کنندگان ارشد ایرانی، در بحبوحه گفت‌وگوهای دیپلماتیک، بار دیگر مرزهای رفتار پذیرفته‌شده در دیپلماسی بین‌المللی را درنوردید. گزارش‌های نیویورک‌تایمز و سایر رسانه‌های معتبر آمریکایی فاش کردند که مقامات آمریکایی نگران بودند اسرائیل در پی ترور مذاکره‌کنندگان ارشد ایران است و حتی هشدارهایی برای احتیاط به تهران ارسال کردند. این واقعیت که حتی متحد اصلی اسرائیل در واشنگتن، نسبت به این اقدام احتیاط لازم را توصیه می‌کرد، نشان‌دهنده میزان خطرناک ‌بودن این رویکرد برای هرگونه چارچوب مذاکراتی بین‌المللی و جنایتکاری یک رژیم سیاسی بود.
ونزوئلا؛ آینه‌ای دیگر از همان منطق
برای فهم کامل ابعاد بحران مشروعیت، نگاهی به رفتار آمریکا در جغرافیایی کاملا متفاوت، یعنی ونزوئلا، ضروری است. ربایش نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور این کشور، در عملیاتی نظامی و بدون صدور هیچ حکم قضایی بین‌المللی و اعلام علنی ترامپ مبنی بر اینکه آمریکا قصد دارد تا مدتی نامعلوم ونزوئلا را «اداره» کند، الگویی را آشکار کرد که دقیقا منطبق بر همان رویکردی بود که در قبال ایران و منطقه خاورمیانه دنبال می‌شد: بی‌اعتنایی به حاکمیت ملی، تصاحب مستقیم منابع طبیعی و توجیه این اقدامات با ادبیاتی که هیچ نسبتی با حقوق بین‌الملل کلاسیک ندارد. توقیف مکرر نفتکش‌های ونزوئلایی و تلاش آمریکا برای کنترل مستقیم درآمدهای نفتی این کشور، در کنار اعلام صریح ترامپ که «نیازی به حقوق بین‌الملل» نمی‌بیند، این پیام را برای همه بازیگران جهانی، از جمله چین و روسیه، فرستاد که رفتار آمریکا با کشورهای «نافرمان»، فارغ از موقعیت جغرافیایی آنها، از یک الگوی واحد پیروی می‌کند: الگویی که در آن، منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک ایالات متحده، بر هرگونه چارچوب حقوقی یا اخلاقی اولویت دارد.

جمع‌بندی فصل نخست
مجموعه این رویدادها، در کنار هم، تصویری منسجم از یک بحران چندلایه ترسیم می‌کنند. در بعد اقتصادی، ناتوانی آمریکا در تحمیل یک نظم یکجانبه بر تنگه هرمز، اثبات کرد که کنترل جغرافیای حیاتی انرژی، دیگر صرفا محصول برتری نظامی نیست. در بعد سیاسی ـ منطقه‌ای، فروپاشی روایت توافقات ابراهیم، نشان داد که هیچ پروژه عادی‌سازی، بدون حل ریشه‌ای مسئله فلسطین، پایدار نخواهد ماند. در بعد اخلاقی-حقوقی، فاجعه میناب، ادامه بمباران غزه، تلاش ترور مذاکره‌کنندگان و ربایش رهبر ونزوئلا، در کنار هم، اعتبار ادعای غرب مبنی بر دفاع از «نظم بین‌الملل مبتنی بر قاعده» را به‌شدت خدشه‌دار کردند. آنچه از این فصل برمی‌آید، این است که جنگ ۲۰۲۶ ایران، به‌جای بازسازی یک هژمونی یکپارچه و بی‌رقیب برای آمریکا در غرب آسیا، به آشکارسازی محدودیت‌های ساختاری آن انجامید؛ محدودیت‌هایی که نه از سر ضعف نظامی موقت، بلکه از تناقضات بنیادین پروژه سلطه ناشی می‌شوند که همچنان تلاش دارد جهانی چندقطبی را با ابزارهای یک نظم تک‌قطبی مدیریت کند.

فصل دوم
از تاب‌آوری خارق‌العاده ایران تا دگردیسی قدرت منطقه‌ای
اگر فصل نخست این تحلیل به فروریختن ستون‌های مشروعیت و کارآمدی نظم آمریکایی پرداخت، فصل دوم باید به روی دیگر همین معادله نگاه کند: چرا و چگونه ایران، به‌جای فروپاشی زیر سنگین‌ترین فشار نظامی چند دهه اخیر منطقه، توانست تاب بیاورد، خود را بازسازی کند و حتی از دل بحران، فرصتی راهبردی برای بازتعریف موقعیت خود در نظم منطقه‌ای بیرون بکشد. شکست نسبی پروژه آمریکایی ـ اسرائیلی، پیامد خودکار ضعف طراحان آن نبود؛ بخش تعیین‌کننده‌ای از آن، محصول مستقیم ظرفیت‌های نظامی، سیاسی و شبکه‌ای بود که ایران در طول سال‌ها ساخته و در این جنگ به آزمون گذاشت.

بقای صنعت موشکی و پهپادی؛ فروپاشی افسانه خلع‌سلاح کامل
یکی از اهداف اعلامی و ضمنی جنگ ۲۰۲۶، نابودی کامل ظرفیت موشکی و پهپادی ایران بود؛ هدفی که فرماندهان نظامی آمریکا و اسرائیل، بارها آن را به‌عنوان شاخص اصلی موفقیت عملیات معرفی کردند. فرمانده سنتکام مدعی شد بیش از ۸۵ درصد پایه صنایع دفاع موشکی، پهپادی و دریایی ایران آسیب دیده یا نابود شده است. اما واقعیت میدانی، آنگونه که در گزارش‌های مستقل بازتاب یافت، تصویری متفاوت و پیچیده‌تر را نشان داد. بررسی‌های نیویورک‌تایمز حاکی از آن بود که ایران توانسته نزدیک به ۹۰ درصد از تسهیلات زیرزمینی خود را دوباره فعال کند و تولید پهپاد در برخی مناطق از سر گرفته شده است. معاون ستاد ارتش ایران در آوریل ۲۰۲۶ حتی مدعی «افزایش ده‌برابری» ظرفیت تولید از طریق سامانه‌های توزیع‌شده و کوچک‌تر شد، ادعایی که هرچند نیازمند راستی‌آزمایی مستقل است، اما جهت‌گیری کلی روند بازسازی را نشان می‌دهد. تحلیل تخصصی موسسه واشنگتن، که یکی از مراجع معتبر و محتاط در ارزیابی توان نظامی ایران به شمار می‌رود، این نکته را با دقت بیشتری تایید کرد: شبکه غیرمتمرکز تولید پهپاد ایران، متکی بر دانش دانشگاهی، کارگاه‌های کوچک پراکنده و تامین‌کنندگان دوکاره که همزمان در بخش صنعتی و غیرنظامی نیز فعالیت دارند، در برابر بمباران هوایی گسترده و متمرکز، مقاومت قابل توجهی از خود نشان داده است. بر اساس همین ارزیابی، ایران می‌تواند در بازه ۶ تا ۱۲ ماه، توان حمله انبوه با پهپادهای دوربرد را تا حد زیادی بازسازی کند. این واقعیت، از منظر راهبردی، اهمیتی فراتر از آمار تسلیحاتی دارد. برخی برآوردها نشان می‌دهند ایران توانسته تا ۷۰ درصد از سکوهای پرتاب موشک پیش از جنگ خود را حفظ کند. وقتی کشوری زیر یکی از سنگین‌ترین کارزارهای هوایی تاریخ منطقه قرار می‌گیرد، اما همچنان از ظرفیت تهدید، پاسخگویی و بازسازی برخوردار است، پیام روشنی به تحلیلگران معادله منطقه‌ای می‌فرستد: الگوی کلاسیک «حمله ناگهانی و خلع ‌سلاح قطعی»، در مورد ایران، پاسخگو نیست. این ناکامی، به‌تنهایی، بازتعریف بازدارندگی ایران را از سطح صرفا سخت‌افزاری به یک سرمایه روانی و سیاسی ارتقا داد؛ سرمایه‌ای که برای هر تصمیم‌گیر آینده در واشنگتن یا تل‌آویو، هزینه هرگونه ماجراجویی نظامی تازه را به‌شدت افزایش می‌دهد.

تاب‌آوری سیاسی؛ شکست الگوی بی‌ثبات‌سازی داخلی
فراتر از میدان نظامی، یکی از مهم‌ترین آزمون‌های این جنگ، آزمون انسجام سیاسی و نهادی نظام ساختاری ایران بود. طراحان جنگ، با هدف‌گیری همزمان رأس هرم رهبری، زیرساخت‌های حیاتی و فشار روانی گسترده بر جامعه، ظاهرا بر این فرض بنا کرده بودند که ترکیبی از این ضربات می‌تواند به فروپاشی شتابان انسجام سیاسی ایران منجر شود؛ الگویی که پیشتر در برخی بحران‌های منطقه‌ای دیگر با موفقیت نسبی به کار رفته بود. اما آنچه در عمل رخ داد، مسیر متفاوتی را نشان داد. ترور رهبر ایران در همان روز نخست جنگ، که می‌توانست نقطه شروع یک خلأ قدرت بحرانی باشد، در عمل به شکلی مدیریت شد که تداوم ساختار تصمیم‌گیری و خطوط اصلی فرماندهی را حفظ کرد. این تداوم نهادی، به‌رغم فشار بی‌سابقه، نشان داد که نظام سیاسی ایران، برخلاف برخی برآوردهای غربی، از عمق و توزیع‌شدگی نهادی بیشتری نسبت به آنچه در تحلیل‌های شتاب‌زده اولیه تصور می‌شد برخوردار است. گزارش سازمان ملل از وضعیت انسانی و اجتماعی ایران در جریان جنگ نیز، در کنار روایت رنج و خسارت گسترده، به الگویی از پایداری اجتماعی بی‌سابقه در ایران اشاره داشت که برخلاف انتظار برخی تحلیلگران غربی، به فروپاشی سریع نظم اجتماعی داخل منجر نشد. این مقاومت اجتماعی و سیاسی همزمان، در کنار بازسازی نظامی، دو بال یک واقعیت واحد را شکل می‌دهند: ایرانی که هم در میدان جنگ و هم در میدان سیاست داخلی، ظرفیت تحمل ضربه و بازتولید خود را حفظ کرده است.

محور مقاومت؛ از شان نمایندگی تا شبکه راهبردی مستقل
یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌های مفهومی که این جنگ به نمایش گذاشت، تغییر ماهیت «محور مقاومت» از یک مجموعه ابزارهای به اصطلاح نیابتی صرف، به یک شبکه توزیع‌شده با ظرفیت اختلال مستقل در معادلات جهانی بود. نمونه برجسته این تحول را می‌توان رفتار انصارالله یمن دانست. این گروه، پس از یک وقفه کوتاه در ابتدای جنگ، از ۲۸ مارس ۲۰۲۶ رسما به میدان بازگشت و با هدف قرار دادن باب‌المندب و مسیرهای کشتیرانی دریای سرخ، خطوط حمل‌ونقل جهانی را مجبور به دور زدن پرهزینه از طریق دماغه امیدنیک کرد؛ تحولی که به افزایش تورم و هزینه‌های انرژی در اروپا و آسیا دامن زد. اهمیت این کنش، فراتر از ابعاد نظامی مستقیم بود. انصارالله با این اقدام ثابت کرد که محور مقاومت، صرفا وابسته به دستور مستقیم و لحظه‌ای تهران عمل نمی‌کند، بلکه از منطق مشترکی تبعیت دارد که هدف اصلی آن، حفظ بقای کلی این شبکه و اخراج تدریجی نیروهای غربی از منطقه است. این ویژگی، به‌تنهایی، معادله هزینه ـ فایده هرگونه تهاجم آینده علیه ایران را دگرگون می‌کند؛ چرا که دیگر هیچ حمله‌ای را نمی‌توان صرفا محدود به مرزهای جغرافیایی ایران دانست. حزب‌الله لبنان و شبه‌نظامیان هم‌پیمان عراقی چون حشد و نجبا، حتی در سطوحی که وارد درگیری تمام‌عیار نشدند، به‌عنوان لایه‌های اضافی فشار و بازدارندگی در جنگ با ایران عمل کردند. تحلیل‌های منطقه‌ای اشاره دارند که این بازیگران، در طول جنگ، تلاش داشتند تا تهران را به سمت تدابیر محتاطانه‌تر سوق دهند، بلکه از گسترش کامل جنگ به سطح منطقه‌ای اجتناب شود؛ اما صرف وجود این ظرفیت چندجبهه‌ای، به‌خودی‌خود، عاملی بازدارنده در محاسبات نظامی آمریکا و اسرائیل بود. برخی تحلیلگران به‌درستی اشاره دارند که دلایل محدود ماندن دخالت مستقیم انصارالله در ابتدای جنگ، بیش از آنکه نشانه ضعف باشد، محصول یک محاسبه راهبردی دقیق و از پیش تعیین شده، برای حفظ منابع و انتخاب زمان‌بندی بهینه بوده است.

چین و روسیه؛ حمایت راهبردی بدون تعهد نظامی
واکنش پکن و مسکو به این جنگ، یکی از پیچیده‌ترین و پرنکته‌ترین ابعاد این بحران بود. از یک سو، هر دو قدرت به‌طور علنی و مکرر، حمله به ایران را محکوم کردند. وزیر خارجه چین، وانگ یی صراحتا «تغییر رژیم یا انقلاب رنگی» در ایران را رد کرد و خواستار توقف فوری عملیات آمریکا و اسرائیل شد. وزیر خارجه روسیه نیز اعلام کرد: نشانه‌ای مبنی بر تلاش تهران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای وجود ندارد، اظهار نظری که عملا یکی از توجیهات اصلی جنگ را زیر سوال برد. از سوی دیگر، مدیر سازمان سیا تایید نمود که روسیه و چین اطلاعات را با ایران به اشتراک می‌گذاشتند و برخی تحلیل‌های تخصصی مدعی شدند که مسکو فناوری پهپادی و اطلاعات راهبردی جدیدی را در اختیار تهران قرار داده و پکن نیز دسترسی ایران به سامانه ماهواره‌ای ناوبری بیدو را تسهیل نموده که می‌تواند دقت هدف‌گیری ایران را نسبت به جنگ ۱۲روزه ارتقا بخشد.
با این حال، صداقت تحلیلی ایجاب می‌کند که این حمایت را بیش از واقعیت آن بزرگ‌نمایی نکنیم. ارزیابی‌های مستقل و معتبر، از جمله تحلیل موسسه کارنگی و الجزیره، به‌روشنی تاکید دارند که نه مسکو و نه پکن، هیچ‌گاه کمک نظامی گسترده در تراز دفاع مشترک رسمی ارائه نداده‌اند. پیمان راهبردی ایران و روسیه که در ژانویه ۲۰۲۵ به امضا رسید، فاقد هرگونه بند دفاع متقابل الزام‌آور بود و پکن نیز به‌وضوح اولویت را بر حفظ روابط اقتصادی گسترده با غرب و اجتناب از هرگونه درگیری مستقیم در جنگ‌های غرب آسیا و شمال اروپا قرار تنظیم کرده است. این الگوی دوگانه، در واقع نشان‌دهنده منطقی دقیق و واقع‌گرایانه‌ای است که می‌گوید: چین و روسیه، ایران را نه به‌عنوان یک متحد ایدئولوژیک نیازمند دفاع بی‌قیدوشرط، بلکه به‌مثابه یک لنگر تعادل ضروری در برابر توسعه‌طلبی آمریکا در غرب آسیا می‌فهمند. به همین دلیل، حمایت آنها بیشتر بر سطح دیپلماتیک، اطلاعاتی و نمادین تمرکز داشته تا در سطح تعهد نظامی رسمی به آن. اما حتی همین بستر محدود حمایت، برای تامین بازدارندگی حداقلی و تداوم توان مقاومت ایران در طول جنگ کافی بود؛ واقعیتی که نشان می‌دهد نظم نوین جهانی، برخلاف دوران جنگ سرد، دیگر بر مبنای بلوک‌بندی‌های نظامی رسمی و انحصاری شکل نمی‌گیرد، بلکه بر پایه محاسبات منافع متقاطع و حمایت‌های منتخب استوار است.

پرونده هسته‌ای؛ برگ برنده‌ای که تقویت شد
شاید متناقض‌ترین پیامد این جنگ، سرنوشت برنامه هسته‌ای ایران باشد. جنگی که قرار بود این برنامه را به‌طور کامل نابود کند، در عمل موقعیت چانه‌زنی ایران در این حوزه را تحکیم کرد. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی تایید کرد که ایران همچنان حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصد را در اختیار دارد، مقداری که در صورت غنی‌سازی بیشتر، می‌تواند ماده اولیه چند سلاح هسته‌ای را فراهم سازد. نکته حائز اهمیت آنکه ایران، از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، دسترسی نظارتی آژانس را به‌طور کامل قطع کرده و دوربین‌ها و مهروموم‌های نظارتی را غیرفعال نموده است. این اقدام، هرچند از منظر شفافیت بین‌المللی زمینه اظهار نگرانی‌ها و بهانه‌جویی‌هایی را فراهم آورده، از منظر ایران به یک اهرم بی‌نظیر تبدیل شده است؛ چرا که هیچ نهاد بین‌المللی مستقلی نمی‌تواند به‌طور قطع میزان واقعی آسیب یا وضعیت دقیق ذخایر هسته‌ای را تایید نماید. این ابهام عمدی، اختلاف نظر قابل توجهی میان ارزیابی‌های اطلاعاتی غربی ایجاد کرده است. در حالی که اسرائیل ایران را تنها ۶ تا ۹ ماه با دستیابی به سلاح هسته‌ای فاصله می‌داند، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا این فاصله را ۱۲ تا ۱۸ ماه برآورد می‌کند. تحت چارچوب یادداشت تفاهم اسلام‌آباد، ایران متعهد به کاهش موقت غلظت ذخایر خود شده، اما تعیین سرنوشت نهایی سطح غنی‌سازی آینده، به دور بعدی مذاکرات ۶۰ روزه موکول گردیده است. این وضعیت، به دست ایران یک ابزار مذاکراتی کارآمد می‌سپارد که پیش از جنگ تا به این حد وجود نداشت.

بهره سخن
مجموعه شواهد این بخش، تصویری روشن از یک واقعیت راهبردی بزرگ‌تر را ترسیم می‌کند: جنگی که برای نابودی قطعی توان نظامی، فروپاشی سیاسی و انزوای کامل ایران طراحی شده بود، در عمل به آزمونی بدل شد که از دل آن، ایران تاب‌آورتر، شبکه گسترده‌تری از مقاومت و جایگاه هسته‌ای مبهم‌تر و به همان اندازه پرقدرت بیرون آمد. بقای صنعت موشکی و پهپادی، حفظ انسجام نهادی در برابر ترور رهبری نظام، فعال‌سازی مستقل انصارالله در دریای سرخ و حمایت راهبردی هرچند محدود چین و روسیه، در کنار هم، پایه‌های یک واقعیت تازه را می‌سازند: ایران، به‌رغم خسارات سنگین انسانی و زیرساختی، از این جنگ نه به‌عنوان یک بازیگر تضعیف‌شده، بلکه به‌عنوان یک قطب راهبردی بازتعریف شده در غرب آسیا بیرون آمده است؛ قطبی که آینده معماری امنیتی منطقه، دیگر بدون در نظر گرفتن جایگاه و ابزارهای مستحکم آن، قابل ترسیم نیست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.