آگاه: تو در زمانهای نوشتی که غرب، برای جامعه ایرانی، بیش از هر چیز در قامت قدرت، صنعت، تکنولوژی و سبک زندگی جدید ظاهر میشد. اما هشدار تو را نباید صرفا مخالفت با غرب یا نفی دستاوردهای جهان مدرن فهمید. مسئله عمیقتر بود: چه زمانی جامعهای در مواجهه با دیگری، توان ایستادن بر پای خود را از دست میدهد؟
امروز جهان تغییر کرده است. غرب دیگر فقط آن سوی مرزها نیست؛ در گوشیهای ماست، در پلتفرمها، الگوریتمها، تبلیغات، سریالها، الگوهای مصرف و تصویری که هر روز از «زندگی مطلوب» به ما عرضه میشود. دیگر لازم نیست کسی پشت در خانه ما بایستد تا سبک زندگی تازهای را به ما پیشنهاد کند؛ کافی است چند دقیقه در فضای مجازی بچرخیم. اینجاست که پرسش جلال، معنایی تازه پیدا میکند.
غربزدگی امروز الزاما در غربگرایی آشکار نیست؛ گاهی در ناتوانی ما برای تولید انتخاب مستقل پنهان شده است. ممکن است انسانی از پیشرفتهترین فناوری جهان استفاده کند، اما در شیوه اندیشیدن، مصرف کردن و تعریف موفقیت، اختیار خود را واگذار کرده باشد.
ممکن است جامعهای به استقلال سیاسی خود افتخار کند، اما در الگوی مصرف، نظام آموزشی، مدیریت فرهنگی و حتی تعریف «پیشرفت»، مدام چشم به نسخههای بیرونی داشته باشد. اگر جلال امروز میان ما بود، شاید به جای آنکه فقط به خیابانها نگاه کند، به صفحه نمایشها خیره میشد. به نسلی که از صبح تا شب در معرض هزاران تصویر، خبر، سبک زندگی و روایت قرار دارد؛ نسلی که گاه نمیداند کدام خواسته واقعا خواسته خودش است و کدام خواسته را رسانه برایش ساخته است و شاید میپرسید: چرا ما در میدان تولید روایت، بیشتر مصرفکنندهایم تا تولیدکننده؟
امروز جنگ فقط بر سر مرزها نیست؛ بر سر ذهنها و معناهاست. کسی که بتواند تعریف کند «پیشرفت چیست»، «زندگی خوب چیست»، «قهرمان کیست» و «آینده چگونه باید باشد»، بخشی از آینده را نیز در اختیار گرفته است. در چنین جهانی، استقلال فقط داشتن مرز و پرچم نیست؛ استقلال یعنی توانایی دیدن جهان با چشم خود، فهمیدن مسئله با عقل خود و انتخاب کردن با اراده خود. اما باید مراقب یک سوءتفاهم نیز بود. استقلال واقعی به معنای بستن پنجرهها نیست. ما نمیتوانیم و نباید از علم، فناوری و تجربه بشری فاصله بگیریم. مسئله این نیست که از جهان نیاموزیم؛ مسئله این است که در آموختن، خود را فراموش نکنیم.
غربزدگی آنجا آغاز میشود که «اقتباس» جای «ابتکار» را بگیرد، «مصرف» جای «تولید» بنشیند و «تقلید» جای «انتخاب» را بگیرد. شاید امروز غربزدگی را بتوان در گوشههایی از فرهنگ مصرف، سیاستگذاری فرهنگی، آموزش، رسانه و شیوه حکمرانی جستوجو کرد؛ جایی که گاهی نسخه آماده را بر شناخت دقیق مسئله بومی ترجیح میدهیم. از معماری شهر و الگوی تبلیغات گرفته تا معیارهای موفقیت اجتماعی؛ از نظام آموزش و شیوه تربیت کودک تا تصویری که از خوشبختی در ذهن نسل جوان ساخته میشود.
البته همه اینها را نمیتوان یکسره به «غرب» نسبت داد. بخشی از مسئله، ضعف خود ما در تولید روایت، الگو و پاسخ متناسب با زندگی امروز است. وقتی نتوانیم روایت جذابی از پیشرفت، رفاه، زیبایی، خانواده، علم و آینده بسازیم، طبیعی است که روایتهای آماده جای خالی ما را پر کنند.
جلال! اگر امروز بودی، شاید نقدت دیگر فقط متوجه «غرب» نبود؛ متوجه ما بود. متوجه لحظههایی که به جای پرسیدن: این الگو برای جامعه ما مناسب است؟ میپرسیم: آنجا چگونه انجام میشود؟ شاید از مدیری میپرسیدی: چرا برای مسئله ایرانی، نسخه وارداتی را ترجیح میدهد؟ از رسانه میپرسیدی: چرا گاهی روایت دیگران را سریعتر از روایت واقعیت خودمان منتشر میکند؟ از خانواده میپرسیدی: چرا موفقیت را با مصرف بیشتر میسنجد؟ و از نسل جدید میپرسیدی: آیا هنوز فرصت دارد خودش را تعریف کند، یا دیگران پیشاپیش تعریفش کردهاند؟
پرسش تو امروز، بیش از «غرب چیست؟»، شاید این باشد: ما که هستیم و چه میخواهیم باشیم؟ این پرسش، نقطه آغاز استقلال واقعی است.
در جهان درهم تنیده امروز، نمیتوان دیوار کشید و از جهان گریخت؛ باید ریشه داشت و پنجره را باز کرد. باید جهان را شناخت، اما در جهان حل نشد؛ فناوری را به خدمت گرفت، اما بنده فناوری نشد؛ روایتهای دیگران را شنید، اما روایت خود را از دست نداد. شاید راز زنده ماندن «غربزدگی» همین باشد؛ این کتاب هنوز درباره گذشته نیست، درباره لحظهای است که انسان در برابر قدرت، جذابیت و سرعت جهان، از پرسیدن درباره خویشتن بازمیماند و شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، باید جلال را دوباره خواند؛ نه برای آنکه در گذشته بمانیم، بلکه برای اینکه در آینده، خودمان را گم نکنیم.
۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۱۶
کد مطلب: ۲۵٬۲۳۶
جلال! گاهی کتابی را نمیخوانیم؛ کتاب ما را میخواند. «غربزدگی» از همین جنس است. کتابی که در دهه ۴۰ نوشته شد، اما پرسشهایش هنوز در کوچه و خیابان، در دانشگاه و رسانه، در خانه و بازار و اکنون بیش از همه در صفحه کوچک تلفنهای همراه ما قدم میزنند. شاید اگر امروز ورقهای آن کتاب دوباره گشوده شود، بیش از آنکه تاریخ را ببینیم، خودمان را در آینه آن خواهیم دید.
نظر شما