آگاه: تاریخ دفاع از ایران، همواره عرصه تقابل شهرت و اثرگذاری بوده است؛ در حالی که برخی چهرهها به نمادهای جاودان ملی بدل میشوند، خیل عظیمی از فرماندهان میدانی در غربتی محض، گرههای کور امنیتی را میگشایند و در همان گمنامی خودخواسته، ردای سرخ شهادت میپوشند. شهادت فرمانده قرارگاه سراوان، بار دیگر پرده از این حقیقت برداشت که نبض آرامش هشتاد و چند میلیون ایرانی، به ضربان قلب ژنرالهایی وابسته است که نامشان را تنها در سوگنامهها میشنویم.
برای درک اهمیت نامهایی که در سکوت میروند، ابتدا باید جغرافیا را شناخت. مرزهای جنوبشرق، خطوطی فرضی روی نقشههای کاغذی نیستند؛ آنجا صخرهها در آفتاب سوزان گداخته میشوند و بادهای تند، بوی باروت و کمین را جابهجا میکنند. سراوان، نامی که در اخبار پیوسته با ایستادگی گره خورده، سرزمینی است با کوهپایههای نفوذناپذیر، نخلستانهای صبور و دشتهایی فراخ که در ورای آن، مرزهای همسایه به حال خود رها شدهاند. در چنین پهنهای، حفظ امنیت نه با ارسال بخشنامههای اداری ممکن است و نه با مدیریت از فرسنگها فاصله پشت درهای بسته اتاقهای مجهز به سامانههای خنککننده.در این اقلیم خشن، دشمن در هیبت باندهای سازمانیافته، اشرار فرامرزی و گروههای تروریستی اجارهای ظاهر میشود که از هر رخنه و شیاری برای ضربه زدن به آرامش روانی و فیزیکی کشور بهره میبرند. فرماندهی در قرارگاه عملیاتی شهید سجاد سراوان، یعنی پذیرش زیستن در دهان اژدها؛ یعنی خوابیدن با پوتینهایی که شاید تا روزها فرصت از پا درآمدن پیدا نکنند. فرمانده در این سامان، پیش از آنکه ژنرالی مقتدر باشد، پاسدار بیدار آرزوهای مردمی است که میخواهند شبها بیدلهره صدای انفجار و رگبار بخوابند. سردار حسین ظریفی دقیقا در همین نقطه تلاقی آتش و وظیفه ایستاده بود؛ جایی که جغرافیا با هیچ عنوان و درجهای تعارف ندارد و خاکریز، تفاوت میان ماندن و رفتن را با صراحت گلولهها رقم میزند.
«بیا» به جای «برو»
در دکترینهای کلاسیک نظامی جهان، فرماندهان ارشد مهرههایی ارزشمند و حفاظتشده در لایههای دوم و سوم خطوط نبرد تلقی میشوند؛ مغزهای متفکری که در سنگرهای بتنی یا پایگاههای امن، از طریق صفحات مانیتور میدان را نظاره کرده و دستور پیشروی صادر میکنند. اما مکتبی که سردار ظریفی در آن بالید و به شهادت رسید، منطقی سراسر متفاوت دارد. این مکتب که ریشه در خاکریزهای گلی و نبردهای تنبهتن دفاع مقدس دارد، یک تمایز تاریخی یگانه با سایر ساختارهای نظامی جهان ثبت کرده است: فرمانده هرگز نمیگوید «برو»، بلکه پیشاپیش همه قدم برمیدارد و فریاد میزند «بیا». شهادت فرمانده قرارگاه شهید سجاد در خط مقدم نبرد با تروریستها، تصادفی غمانگیز نبود؛ امتداد یک سلوک فرماندهی بود. آن زمان که رزمندگان بومی بلوچ، سربازان وظیفه و پاسداران جوان دیدند فرمانده با درجات عالی سرتیپی دوشادوش آنها در تیررس سلاحهای ضدهوایی و تروریستهای انتحاری موضع گرفته است، معنای شجاعت دوباره بازتعریف شد. شهادت در خط مقدم، یعنی فرمانده نپذیرفت که سپر جان جوانان مردم شود مگر آنکه سینه خود او در ردیف نخست تیرها باشد. این مدل از مدیریت میدانی، هرچند بهای سنگینی چون از دست دادن چهرههای باتجربه و راهبردی را به دنبال دارد، اما همان اکسیری است که اقتدار نظامی را به باوری عمیق و تزلزلناپذیر در میان مدافعان امنیت بدل میسازد.
پارادوکس شهرت و فداکاری
وقتی سخن از شهید و شهادت به میان میآید، ذهن جامعه ناخودآگاه به سمت قابهای ماندگار و پرآوازه تاریخ معاصر معطوف میشود؛ بزرگمردانی چون باکریها، همتها، صیادها و سلیمانیها که تصاویرشان زینتبخش بیلبوردهای بزرگراهها و نامشان عنوان پلها و خیابانهای اصلی است. تجلیل از این الگوهای درخشان بیتردید وظیفه ملی و اخلاقی جامعه است؛ اما تاریخ مقاومت این سرزمین آبستن یک پارادوکس عمیق است: «شکاف میان شهرت و اثرگذاری.»
بسیاری از معماران واقعی امنیت این مرز و بوم، مردانی هستند که نه دوربینی آنها را دنبال کرده، نه مستندی از سالها مجاهدتشان ساخته شده و نه نامشان در صدر فهرستهای رسانهای جای گرفته است. آنها ژنرالهای سایهنشیناند؛ ستونهای پنهانی که وزن سنگین سازه امنیت ملی روی شانههای ستبر اما ناپیدای آنان استوار شده است. شهید گمنام، تنها آن جوانی نیست که پلاکش در خاک تفحص بر جای مانده؛ گاهی شهید گمنام، فرمانده ارشدی با چند دهه سابقه عملیاتی پیچیده است که تا پیش از لحظه عروجش، جز چند تن از یاران نزدیک و همسنگرانش، احدی از وسعت ابتکارات نظامی و از خودگذشتگیهای شبانهروزی او آگاه نبود. این فرماندهان عامدانه از ویترینها گریختند؛ چرا که ذات نبردهای پیچیده مرزی و امنیتی، با سکوت، استتار و گمنامی درهم تنیده است. آنان به جای آنکه در پی ساختن چهرهای برای افکار عمومی باشند، خود را وقف ساختن دیواری نفوذناپذیر در برابر شبیخون اهریمن کردند.
از قناتهای گناباد تا نخلهای سراوان
پیکر سردار شهید حسین ظریفی پس از تشییع بر دستان مردم سراوان، به زادگاهش گناباد در خراسان رضوی منتقل میشود. همین خط سیر جغرافیایی، نمادی عینی از مفهوم حقیقی وحدت ملی در نقشه ایران است. فرماندهی برخاسته از دیار کهن خراسان، صدها فرسنگ آنسوتر در قلب نخلستانهای تفتیده بلوچستان و در کنار برادران اهل سنت خود، برای امنیت این آب و خاک جان میدهد. این پیوند میان کویر خراسان و مرز بلوچستان، گواهی روشن بر بیاثر بودن تلاشهایی است که دهههاست میکوشند خطوط قومی، مذهبی و جغرافیایی را به گسلهای تفرقه بدل سازند. سردار ظریفی در سراوان تنها یک مقام نظامی نبود؛ تکیهگاهی استوار برای پاسداری از امنیت مرزنشینان در برابر اشرار و تروریستها به شمار میرفت. این پیوستگی سرزمینی نشان میدهد که مرزهای ایران با فداکاری فرزندانی از سراسر این خاک پاسداری میشود؛ نامهایی که پیش از شهادت در هیاهوی زمانه غایباند، اما با شهادتشان جغرافیای همدلی و یکپارچگی یک ملت را به هم پیوند میزنند.
بهای نامرئی زیستن در آرامش
امنیت مانند هوایی است که تنفس میکنیم؛ تا زمانی که در ششهایمان جریان دارد، هرگز به آن فکر نمیکنیم، حضورش را اندازهگیری نمیکنیم و حتی شاکر وجودش نیستیم. تنها زمانی که این هوا قطع شود یا بوی باروت و آتش برخیزد، ارزش حیاتی آن را ادراک خواهیم کرد. در تهران، اصفهان، تبریز یا مشهد، زندگی با ریتم همیشگی خود جریان دارد؛ کودکان راهی مدرسه میشوند، کارخانهها چرخ تولید را میچرخانند و بازارها در تبوتاب دادوستدند.
اما کمتر کسی در میان این همهمههای روزمره درنگ میکند و از خود میپرسد: «بهای این عادی بودن چیست؟» در منطقهای که کشورهای پیرامونی با ناامنی، ترور و بیثباتی دستوپنجه نرم میکنند، چرا خیابانهای ایران در مدار آرامش میچرخند؟ پاسخ این پرسش در یک حقیقت ساده اما جانسوز نهفته است: آرامش این شهرها، رایگان به دست نیامده، بلکه با جانهایی فداکار پرداخت شده است. وقتی در نقطهای از مرز سراوان، سرداری چون حسین ظریفی در خط مقدم درگیری سینه سپر میکند تا تیمهای تروریستی موفق به نفوذ به عمق کشور نشوند، او در واقع زندگی خود را با تکتک نفسهای آرام جامعه معاوضه کرده است. امنیت، محصول شانس یا تصادف نیست؛ محصول سدی نفوذناپذیر است که فرماندهان گمنام با پایمردی و ایثار در سکوت برپا ساختهاند.
تاوان سکوت و رسالت کلمات
حال وظیفه ژورنالیسم و ادبیات پایداری در برابر این کاروان بیهیاهو چیست؟ روایتگری متعهد نباید تنها به بازتاب چهرههای آشنا و تکرار نامهای رسمی بسنده کند. رسالت اهل قلم، کنار زدن پردههای غفلت و نمایان ساختن مجاهدت قهرمانانی است که بدون کوچکترین سهمخواهی از تریبونها، در خطوط آتش ذوب شدند. سردار شهید حسین ظریفی، آینهای است از دههها فداکاری پنهان؛ ایثاری که نه در قاب مصاحبهها نشست و نه برای نام و عنوان به کار آمد. او و فرماندهان هممسلکش، پاسداری از وطن را در خالصترین شکل ممکن زیستند؛ تا آنجا که عروجشان نیز در میانه آتش و رویارویی مستقیم با دشمن رقم خورد.فرمانده قرارگاه شهید سجاد سراوان به کاروان شهیدان پیوست، اما حق این مجاهدتها بر گردن حافظه جمعی جامعه باقی است. نباید اجازه داد فرماندهان اثرگذار اما گمنام، پس از فروکش کردن اخبار اولیه، در لابهلای روزمرگی فراموش شوند. باید روایت کرد که امنیت پایدار این سرزمین، حاصل ایستادگی مردانی است که بی ادعا در دورافتادهترین سنگرها پاسدار آرامش هموطنان خود شدند. سردار ظریفی ایستاد تا سراوان و ایران در امنیت بمانند، تا یادآور این حقیقت باشد که استوارترین ستونهای آرامش یک ملت، همان پایههای بیادعایی هستند که کمتر دیدهایم، اما آرامش امروزمان را وامدار آنها هستیم.
نظر شما