آگاه: تنها چهار، پنج روز از عزل ابوالحسن بنیصدر میگذشت. تهران در تب و تاب میسوخت؛ نه فقط از گرمای کلافهکننده اوایل تیر که از تب تند حوادثی که پیدرپی بر پیکر نوپای انقلاب فرود میآمد. جنگ با عراق در مرزهای غربی و جنوبی زبانه میکشید و جوانان را به مسلخ میبرد. در داخل اما، اوضاع دستکمی از جبههها نداشت. در کوچهپسکوچههای شهر، گروهکها و منافقین پس از اعلام جنگ مسلحانه، بذر وحشت و کینه میپاشیدند. در چنین روزهای پرآشوب و غریبی، آیتالله خامنهای تازه از جبهههای جنوب به تهران برگشته بودند. خاکریزها را ترک کرده بودند تا به امور پایتخت رسیدگی کنند. پس از دیداری کوتاه و روحیهبخش با امام خمینی (ره)، طبق همان برنامه همیشگی و مردمی شنبهها، راهی یکی از مساجد جنوب شهر شدند تا بیواسطه و چهرهبهچهره با مردم سخن بگویند.
خودرو از محله جماران به راه افتاد. در این مسیر، خلبان جوان و پرشور، عباس بابایی نیز همراهشان شد. آسمانمردی که آمده بود تا بغضها و درد دلهایش از جبههها را، از کمبودها و کارشکنیها، با نماینده امام در شورای عالی دفاع درمیان بگذارد. ماشین، نیم ساعت زودتر از اذان ظهر به محوطه مسجد ابوذر رسید و گفتوگوی صمیمانه آن دو در گوشهای از مسجد ادامه یافت؛ بیخبر از آنکه عقربههای ساعت به سمت یکی از ملتهبترین لحظات تاریخ معاصر پیش میروند.
«عیدی گروه فرقان»؛ انفجاری برای پایان یک نفس
نماز ظهر که با خضوع همیشگی قامت بسته و تمام شد، آقا پشت تریبون رفتند. مردم در صفوفی منظم روی فرشهای ساده مسجد نشسته بودند و پرسشهای مکتوب خود را دست به دست میکردند تا به سخنران برسد. فضای مسجد آکنده از صمیمیت بود و سخنران با آرامش به شایعات روز و هجمههای سیاسی پاسخ میداد. در میان جمعیت اما، چیزی فراتر از کاغذهای سوال دست به دست میشد. ضبط صوتی خاکستریرنگ و مستطیلی، از دست جوانی با قد متوسط، موهای فر، کت و پیراهن چهارخانه و تهریش مختصر به سمت جلو هدایت شد. جوان ضبط را درست روی تریبون و مقابل قلب سخنران گذاشت و دکمه Play را فشرد. صدای تقتق خفیفی بلند شد؛ شبیه صدایی که نوار به آخر میرسد، اما دستگاه روشن نشد.
تنها یک دقیقه بعد، بلندگوی مسجد سوت کشندهای کشید که گوشها را آزار داد. آقا با طمانینه از مسئولان مسجد خواستند بلندگو را تنظیم کنند. برای گریز از صدای سوت، کمی خود را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون فاصله گرفتند. همان چرخش ۴۵ درجهای به سمت چپ، تقدیر را رقم زد و آن «اگر» بزرگ تاریخ را محقق کرد. ناگهان صدای مهیبی تمام فضای کوچک مسجد را پر کرد. انفجار، همهچیز را درهم کوبید و موج آن، سخنران را به زمین انداخت.
دود و خاکستر که کمی نشست، امام جماعت مسجد مبهوت و بیحرکت به صحنه خیره مانده بود. اولین محافظ با شجاعت خود را به سرعت به تریبون رساند. ضبط صوت دو تکه شده بود و روی جداره داخلیاش با ماژیک قرمز، پیامی شوم و کینهتوزانه خودنمایی میکرد: «عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی.»
«مرکز ۵۰-۵۰»؛ مجروح شدن حافظ هفت و نبرد در خیابان قزوین
مسجد کوچک بود و همهمه جمعیت، نفسگیر. محافظ در میان بهت و وحشت مردم، به تنهایی پیکر غرق در خون آقا را به دوش کشید و به بیرون منتقل کرد. در آغوش محافظ، برای لحظاتی کوتاه چشمانشان باز شد، اما خیلی زود سرشان به عقب افتاد و بیهوش شدند. بلیزر سفید تیم حفاظت، با سرعتی دیوانهوار و غیرقابل تصور، دل خیابانهای جنوب شهر را شکافت. در آن مسیر پردلهره، هر بار که مجروح برای ثانیههایی به هوش میآمد، لبهایش به ذکر شهادتین میجنبید.
در خیابان قزوین، ترمز شدید و ناگهانی ماشین مقابل یک درمانگاه کوچک، چند رهگذر را متوقف کرد. محافظان با لباسهای خونآلود و اسلحه به دست، با چهرههایی برافروخته پیکر را به داخل بردند. ابتدا کسی مجروح را نشناخت. دکتری با دستانی لرزان گوشی را روی سینه گذاشت، ضربان ضعیف قلب را گرفت و با ناامیدی زمزمه کرد: «نمیشود کاری کرد...»
اما پرستاری که تازه از راه رسیده بود، با شنیدن نام آقای خامنهای، فریاد زد که باید هرچه سریعتر ایشان را به بیمارستانی مجهز برسانند و اینجا زمان طلایی در حال از دست رفتن است. کپسول اکسیژن و پایه آهنی چرخدارش به زور درون ماشین
جا داده شد. پرستار فداکار بالای سر مجروح نشست، ماسک اکسیژن را روی صورت ایشان نگه داشت و در تمام مسیر با کلماتی مقطع دلداری میداد و اشک میریخت. مقصد بعدی، بیمارستان بهارلو در حوالی پل جوادیه بود. در همین مسیر ملتهب، صدای لرزان محافظ در بیسیم پیچید: «مرکز... ۵۰-۵۰». این رمز آمادهباش بود؛ رمزی که معنایش لرزه بر اندام شنوندگان در مرکز فرماندهی میانداخت: «حافظ هفت مجروح شد.»
نبرد برای بازگرداندن یک نبض
با رسیدن به بیمارستان بهارلو، تیم پزشکی به سرعت دست به کار شد. تماسهای پیدرپی و اضطراری با مجلس و پزشکان حاذقی چون دکتر فیاضبخش، دکتر منافی و دکتر زرگر گرفته شد. مجروح را از در پشتی به محوطه بیمارستان بردند و مستقیم به پشت در اتاق عمل رساندند. دکتر محجوبی که تازه جراحیاش را در همدان تمام کرده و به تهران رسیده بود، با دیدن وضعیت اسفناک مجروح، بلافاصله اتاق عمل را آماده کرد.
شدت آسیبها وحشتناک بود. سمت راست بدن پر از ترکش و قطعات فلزی ضبط صوت بود. بخشی از سینه کاملا سوخته و استخوانهای کتف و سینه از زیر گوشت نمایان بود. دست راست به طرز دلخراشی ورم کرده و کاملا از کار افتاده بود. در همان ساعات اولیه، ۳۷ واحد خون به بدن ایشان تزریق شد. خونریزی به حدی شدید بود که واکنشهای انعقادی بدن مختل شد. خط مانیتور قلب دو، سه بار افت کرد و ممتد شد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و رگها را دوباره ببندند. در لحظهای دلهرهآور، یکی از پزشکان دست از کار کشید و با بغض گفت: «دیگر تمام شد.» فشار خون تقریبا به صفر رسیده بود. اما دکتر محجوبی تسلیم نشد؛ با تلاشی مضاعف، نبض دوباره بازگشت. دکتر منافی از راه دور تماس گرفت و خواست دکتر سهراب شیبانی و دکتر ایرج فاضل هم خود را برسانند.
قلبی که برای یک ملت میتپید
عمل جراحی طاقتفرسا تا پاسی از شب طول کشید. اما نگه داشتن ایشان در بیمارستان بهارلو به دلیل مشکلات شدید امنیتی و هجوم جمعیت غیرممکن بود. تنها گزینه برای مراقبتهای ویژه پس از عمل، بیمارستان قلب بود؛ بیمارستانی که آن زمان ریاستش بر عهده دکتر میلانینیا بود و چند ماه بعد به نام شهید رجایی مزین شد.
هلیکوپتر به پرواز درآمد تا مجروح را منتقل کند، اما ازدحام مردمی که با چشمانی گریان و دلهایی لرزان اطراف بیمارستان حلقه زده بودند، مانع نشستن میشد. شایعه شده بود که قلب ایشان در انفجار آسیب دیده است. مردم دردمندانه شعار میدادند: «قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید.» سرانجام با هزار ترفند، هلیکوپتر در محوطه نشست. در مسیر انتقال هوایی تا بیمارستان قلب، خط مانیتور دو بار دیگر ممتد شد. پزشکان بعدها گفتند آقا آن روز چند بار تا مرز قطعی شهادت رفتند و برگشتند؛ یکبار بر اثر خود انفجار بمب، یکبار به خاطر خونریزی بسیار وسیع و غیرقابل کنترل و یکبار هم به دلیل جمع شدن پروتئینها در ریه و حالت خفگی.
تحمل درد؛ استعارهای از یک عمر مقاومت
در بیمارستان قلب، تب و لرز شدیدی به جان ایشان افتاده بود. منشأ تبها روشن نبود و ضایعه کوچکی در ریه هم دیده شده بود. پزشکان گاه چند پتو روی ایشان میانداختند و گاه دکترها برای مهار لرز، مجروح را در آغوش میگرفتند. لوله تنفسی در گلویشان بود و امکان تکلم نداشتند. اما ذهنشان همچنان بیدار و نگران اطرافیان بود. خودشان فهمیده بودند که دست راست کار نمیکند. با همان دست چپ که حالا باید جور دست راست را هم میکشید، روی کاغذ نوشتند: «همراهان من چطورند؟» و بعد درباره وضعیت جسمی خود پرسیدند: «مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟»
زخمها عمیق و بهشدت دردناک بود، اما دکتر باقی و دیگر پزشکان که روی ترمیم پوست کار میکردند، از آستانه تحمل حیرتانگیز ایشان میگفتند؛ تحملی که بسیار فراتر از حد معمول انسانها بود و مسکنهای قوی هم در برابر آن دردی دوا نمیکردند. بحث اصلی و جدی تیم پزشکی، سرنوشت دست راست بود. شکستگی رو به بهبود بود اما هیچ علامت حرکتی در دست دیده نمیشد و کمیسیونهای پزشکی بر سر قطع کردن یا نگه داشتن آن ساعتها بحث میکردند. دستی که قرار بود دههها بعد، نماد ایستادگی یک رهبر باشد.
داغهای نشسته بر جان؛ از دست راست ۷۲ تن
در حالی که روی تخت بیمارستان با دردی جانکاه میجنگیدند، مدام جویای احوال دیگران بودند. وقتی پیام امام خمینی (ره) در ساعت دو بعدازظهر از رادیویی که دکتر میلانینیا کنار گوششان گذاشته بود پخش شد، انگار روحی تازه در کالبدشان دمیده شد. ایشان با همان حال نزار، خطاب به امام، شعر رضوانیشیرازی را زمزمه میکردند: «بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت / سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.»
اما یک نگرانی دست از سرشان برنمیداشت. مدام میپرسیدند: «چرا همه میآیند اما آقای بهشتی نمیآید؟» اطرافیان مستأصل بودند. نمیدانستند فاجعه هولناک هفت تیر را چگونه به مجروحی با این وضعیت جسمانی خبر دهند. ابتدا گفتند فقط یکی، دو نفر شهید شدهاند و دکتر بهشتی پاهایش مجروح شده است. اما آقا پس از بازخواست دکتر میلانینیا و جمع کردن بچههای همراه برای بازجویی، سرانجام حقیقت را دریافتند. دکتر با بغض نام همه شهدای حزب را یکییکی گفت. داغی که از ترکشهای بمب هم سوزانتر بود. آن روزها، عیدی گروهک فرقان با خبر شهادت یاران تکمیل شد، در حالی که آقا آخرین نفری بودند که شب قبل از انفجار، از جلسه حزب خارج شده بودند.
پایان یک عمر بیداری؛ شبی که درد پایان یافت
در اسفند ۱۴۰۴، آن دست راست مجروح، آن یادگار روزهای خون و باروت، سرانجام از درد کشیدن ایستاد. ۴۴ سال زمان برد تا آن جراحت عمیق التیام یابد؛ التیامی نه از جنس مرهمهای دنیوی، که از جنس وصال به یاران سفرکرده.
مردی که سالها با دستی بیحرکت، پرچم مقاومت یک ملت را بالا نگه داشت و تقریبا هیچ شبی را بدون یادآوری خاموش در آن روز تابستانی به صبح نرساند، حالا در آرامشی عمیق فرو رفته است. او که بارها تا مرز شهادت رفت و برگشت تا تقدیر، ماندنش را برای سکانداری کشتی طوفانزده ایران در دهههای بعد رقم بزند، امروز پاداش آن همه ایثار را گرفته است. درد دست راست تمام شد و حالا، روح بیقرار اوست که به همان ۷۲ تن، راحت و سبکبال رسیده است. قصه ایثار او، با بسته شدن چشمانش پایان نیافت، بلکه در حافظه تاریخی ملتی که او را با همان دست مجروح میشناختند، به عنوان نماد بیبدیل مقاومت جاودانه شد. مسافر تیر ۶۰، سرانجام در اسفند به مقصد رسید.
نظر شما