در قیامت، هنگامی که امت پیامبر، به انتظار شفاعت نشسته‌اند، بانو فاطمه زهرا(س) عزیزترین ذخیره‌اش را طلب می‌کند. فرشتگان، دستان بریده «عباس» را پیش می‌آورند. آن دستانی که در کربلا، برای برادر تشنه‌کام، بریده شد و لب به آب نرساند؛ حالا در محشر، مادرانه تقدیم می‌شوند، تا برای تمام عالمیان شفاعت کنند. این روایت، خواب کودکی است که بر زانوی پدربزرگش نشسته و آینده‌ای دور را می‌بیند؛ آینده‌ای که در آن، دستان پدرش، برترین واسطه رحمت خداست.

مادر، دستان بریده پسر را برای شفاعت عالمیان تقدیم کرد

آگاه: در تاریک و روشن غروب، در کوچه‌های خاکی و خلوت، زن جوان، بی‌پناه و وحشت‌زده، نفس بریده و گریان می‌دود. گاه، بی‌رمق و درمانده، با چشمانی مضطرب و ملتمس، از ابتدا تا انتهای کوچه‌ها را به امید یافتن دری گشوده یا جوانمردی حامی می‌کاود ولی هر بار پیش از آنکه فرصت تکیه به دیوار پیدا کند، صدای زوزه شغالی یا برق نگاه گرگی، او را به هروله وامی‌دارد...
- برخیز پسر، برخیز. بیدار شو.
صدای مادربزرگم ام‌البنین است که بیدارم می‌کند. چنان بی‌رمق و کوفته‌ام که پنداری از خواب چند هزار ساله برمی‌خیزم.
- بیدار شو پسر. بیا بیرون را ببین.
چشم می‌مالم. دست مادربزرگم از روزنی در سقف اتاق وارد می‌شود و دستم را می‌گیرد.
- بیرون؟ مگر بیرون چه خبر است؟
- باید خودت ببینی... قیامت است.
کودکی چهار- پنج ساله‌ام. مادربزرگ دستم را می‌گیرد و به سبکی یک پر کاه، مرا از روزن بام، بالا می‌کشد. تندی نور که فرو می‌نشیند، خود را نه بر بام که در صحرایی ناپیدا کران، در میان جماعتی بی‌شمار می‌بینم. با وحشت به دامان ام‌البنین می‌آویزم.
- چه خبر است مادربزرگ؟
- گفتم که، قیامت است پسرم. آن جا را می‌بینی؟
به سمت جهت اشاره سر می‌گردانم. جایی بر بلندی، چهار مرد و یک زن، با جامه‌هایی از نور، در میان خیل فرشتگان ایستاده‌اند. همه ناخودآگاه در برابر شکوه و جلال و هیمنه آنان زانو می‌زنیم.
در میان آن پنج نفر، چهره نورانی و لبخند مهربان عمویم حسین برایم آشناست. با ذوق‌زدگی، زیر گوش مادربزرگم نجوا می‌کنم: مادرجان! مادرجان! عموم حسین هم آنجاست. مادربزرگم در حالی که اشک شوق از دیده پاک می‌کند، بر سرم دست می‌کشد: آری نازنینم، اینان آل الله و اهل بیت پیامبر خدایند.
 آن گاه هر یک را با صفاتی شایسته، معرفی می‌کند. حال دیگر آنان را می‌شناسم؛ پیامبر خدا، بانو فاطمه زهرا، پدربزرگم امیرمؤمنان علی و عموهایم حسن و حسین. فرشته‌ای پیش می‌آید: سلام بر شما. بانو شما را می‌طلبند. همراه با مادربزرگم که از شوق و نگرانی می‌لرزد و می‌گرید، پیش می‌رویم و پیش پای بانو فاطمه زهرا، زانو می‌زنیم.
 مادربزرگم ام‌البنین با اشتیاق بر دامان بانو بوسه می‌زند و گریان و لرز لرزان از شوق می‌گوید: سلام بانویم، در زندگی افتخار کنیزی همسر و فرزندان‌تان را داشته‌ام و به فرزندانم آموخته‌ام که غلام و بلاگردان جگرگوشه‌های شما باشند. نکند کوتاهی کرده‌ام؟ مبادا یکی از فرزندان این کنیزتان در غلامی و جان‌نثاری برای آقایش حسین، موجب روسیاهی‌ام شده باشد؟ نکند عباسم...
به نام عباس که می‌رسد، چنان می‌گرید که کلامش نیمه‌کار می‌ماند. با شنیدن نام عباس، همه می‌گریند؛ پیامبر، امیرمؤمنان، بانو فاطمه زهرا، عموهایم، تمامی فرشتگان و حاضران صحرای محشر. دست نوازش بانو فاطمه به ام‌البنین آرامش می‌دهد.
صدای پیامبر خدا را می‌شنویم: «فاطمه‌جان، هنگام شفاعت گناهکاران امت است. به چه واسطه‌ای از خدای بزرگ برای گناهکاران آمرزش می‌طلبی؟ آیا واسطه ارزشمندی برای این روز ذخیره کرده‌ای؟» فغان و استغاثه از جمعیت برمی‌خیزد و هر کس واسطه‌ای می‌انگیزد: «خدایا! قسمت می‌دهیم به فرق شکافته مولای‌مان علی... بارالها! به جگر لخته آقای‌مان حسن مجتبی... به تن چاک چاک و گلوی بریده حسین... به پهلوی شکسته...»
صدای بانو فاطمه زهرا در گوش‌ها می‌پیچد، آن‌گاه که خطاب به فرشتگان می‌فرماید: «نه، عزیزترین و ارجمندترین ذخیره‌ام را بیاورید؛ دستان بریده پسرم عباس برای شفاعت عالمیان کافی است...» طفل چهار- پنج ساله‌ای که روی زانوی پدربزرگم امام علی نشسته با شیرین‌زبانی می‌گوید: وقتی بزرگ شدم، همراه شما می‌جنگم و نمی‌گذارم هیچ کس شما را اذیت کند.
پدربزرگم در پاسخ می‌فرماید: «فدایت شوم عباس جان. می‌دانم اما من تو را برای او ذخیره نهاده‌ام...» جهت اشاره امیر مؤمنان را دنبال می‌کنم. عمویم حسین به تلخی لبخند می‌زند و من، کودک چهار- پنج ساله، در خواب از پدر می‌پرسم: پدرجان، این زن کیست؟ چرا این قدر تنها و بی‌پناه است؟
پدر پاسخ می‌دهد: «فرزندم، این بانو، مادر آخرین حلقه از سلسله امامت است؛ مادر قائم آل محمد. پس از شهادت همسرش، کارگزاران خلیفه وقت که می‌پندارند مهدی قائم هنوز به دنیا نیامده، می‌خواهند با کشتن این بانو، از ولادت آخرین امام جلوگیری کنند. هیچ یک از شیعیان، از ترس خلیفه، جرأت نمی‌کنند به این بانو پناه دهند.»
 مردی با کنیز و غلام همراهش از راه می‌رسد و به زن جوان پناه می‌دهد. زن می‌پرسد: شما کیستید؟
مرد پاسخ می‌دهد: «غریبه نیستم بانو. مرا برای شما و فرزند گرامی‌تان ذخیره نهاده‌اند. من محمدبن علی بن حمزه شبیه بن حسن بن عبیدالله بن عباس بن علی هستم...»
گرمای نفس پدر را حس می‌کنم که در گوشم نجوا می‌کند: حال دانستی که چرا در کربلا نبودی؟... در کلبه نخلستان، چشم از خواب می‌گشایم. پس از نماز صبح، سرمست و مبهوت از خواب دوشین، پا در رکاب می‌کنم و به سرعت خود را به مدینه می‌رسانم. می‌خواهم پیش از هر کس، عقبه بن سمعان را به شنیدن و تعبیر خواب شیرین خود مهمان کنم.
دیر رسیده‌ام. ابن سمعان سحرگاه دیشب، چشم از جهان فرو بسته است. همسرش ملکیه به گریه می‌گوید: عقبه در واپسین لحظات، مکرر می‌گفت: به مولازاده‌ام عبیدالله بگو «کربلا دیدنی است.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.