مرضیه کیان،‌ خبرنگار: روایت هشتم قطعه ۴۲، قصه زنی است که ۲۷ سال پشت دیوارهای بلند و سیمانی زندان، جوانی داد. شیرین اسماعیلی، کارمند پشتیبانی اوین، دلی به لطافت پروانه داشت و منتظر روزهای بازنشستگی بود تا بوم نقاشی به دست بگیرد، اما غرش موشک صهیونیست‌ها، آوار را روی سر آرزوهای مادرانه او ریخت.

پایان تلخ زنی که نامش شیرین بود

آگاه: بسم‌المعطر الحبیب. تهران جان! تصدقت گردم. دردت به جانم. باز منم؛ همان راوی سمج قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س). من که هر هفته مردم و زنده شدم تا راهم از میان این شلوغی و ترافیک لاکردار به این قطعه بهشتی بیفتد. این هیاهو و دود ماشین‌ها هم مصیبتی شده. آدم را میان روزمرگی خفه می‌کند. اما امروز آمدم اینجا تا کمی با تو درددل کنم. آمدم بنشینم کنار مزار زنی که مثل اسمش شیرین بود، اما سهمش از آسمان تو، تلخی آوار شد. 
زن جماعت را کار بیرون و رفت و روب خانه نمی‌کشد، همین بی‌همدمی و فراق است که آدم را از پا درمی‌آورد. پای صحبت مسعود نشستی؟! شوهری که ۲۷ سال با شیرین زیر یک سقف نفس کشید! مسعود جایی طوری از زنش حرف می‌زد که دل آدم نخ‌کش می‌شد. می‌گفت قهر کردنش، آشتی کردنش، حرف زدنش، همه چیز این زن قشنگ و تماشایی بود. زن جماعت که دلش به یک جا قرص باشد که صاحب داشته باشد، خانه را می‌کند شبیه بهشت.
مسعود می‌گفت شیرین دستپخت عالی داشت. مهمان‌نواز و کدبانو بود. عاشق گل و گیاه بود و خانه را کرده بود مثل یک گلخانه سرسبز. دل زن، ابریشم است؛ تهران! با همین دل ابریشمی، نقاشی می‌کشید. بوم‌رنگ و روغن می‌گذاشت و روی بوم زندگی رنگ می‌پاشید.
اما بگذار از کارش برایت بگویم. ۱۸ ساله بود که همراه مادرش رفت سازمان زندان‌ها. اول در قرچک خدمت کرد و بعد به خاطر دوری راه آمد محله اوین.
تو محله اوین را خوب می‌شناسی. دیوارهای بلند و بتنی و وهم‌انگیز. کار در غرفه حبس و زندان، دل آهنی و روح سنگی می‌خواهد، اما شیرین ما دلش نازک بود. مسعود می‌گفت از وقتی شیرین آمد اوین، روحیه‌اش عوض شد. با بغض می‌آمد خانه و گریه می‌کرد. می‌گفت تازه فهمیدم رهبرمان آقای خامنه‌ای چقدر مظلوم است! وقتی طعنه و کنایه و بی‌انصافی بعضی مخالفان و زندانیان سیاسی را می‌دید، در دلش انار پاره می‌شد.
حی لایموت سر شاهد است که چقدر در آن چهاردیواری غصه خورد و دم نزد. زندانی سیاسی توهین می‌کرد و دل شیرین می‌شکست، اما وقتی پایش می‌رسید به خانه، همان زن شاداب و پرانرژی می‌شد که خنده از روی لبش نمی‌افتاد. تهران! یادت هست آن لحظه شوم را؟ همان لحظه سیاه که موشک رژیم صهیونیستی نشست روی زندان اوین؟ مسعود داشت می‌رفت مسجد محل برای نماز جماعت. صدای انفجار که آمد، عرق سرد نشست روی پیشانی‌اش. همان لحظه فهمید اتفاقی برای همسرش افتاده.
با پای پیاده و سراسیمه دوید سمت اوین. می‌گوید صحنه عجیبی بود. یک محشر کبری به تمام معنا. دود و آتش و خاک. امنیه‌چی‌ها و نگهبان‌ها نمی‌گذاشتند کسی جلو برود و به آوار نزدیک شود. اما مادر شیرین که خودش سال‌ها کارمند همانجا بود، طاقت نیاورد. پیرزن ۸۰ ساله تاب نیاورد ببیند جگرگوشه‌اش زیر خروارها خاک نفس می‌کشد یا نه. زد به خط و رفت سمت محل حادثه.عرفان را بگویم. پسر ۲۵ ساله شیرین که ثمره آن ۲۷ سال عشق و عاشقی بود هم خودش را رساند. عرق همه ما درمی‌آید وقتی به حال و روز این پسر فکر می‌کنیم. خودت بگو تهران! کجای انصاف است که پسر جوان همراه با مادربزرگ پیرش بروند زیر آوار؟ با دست خودشان خاک و آهن و سیمان را کنار بزنند تا پیکر بی‌جان مادر را بیرون بکشند؟ مسعود طاقت نداشت. ایستاد عقب و نتوانست این صحنه را تماشا کند. اما عرفان مادرش را از زیر خاک بیرون کشید. پسری که مادرش با تمام وجود حامی و پشتیبان او بود، حالا باید تن سرد مادر را در آغوش می‌گرفت. عرفان از آن روز دچار شوک شدیدی شده. حق هم دارد. کوچه به کوچه این شهر برای او بوی ماتم می‌دهد.
شیرین ۴۵ سالش بود. روزشماری می‌کرد برای دوره بازنشستگی. منتظر بود این چند سال هم تمام شود تا بنشیند کنج خانه و به صورت حرفه‌ای نقاشی بکشد. اما تو امانت‌دار خوبی نبودی تهران. تو اجازه ندادی این زن به آرزوهای ساده و قشنگش برسد. حالا در خانه مسعود، یک تابلوی رنگ و روغن نیمه‌کاره مانده که دیگر هیچ وقت تکمیل نخواهد شد. قلم‌مو خشک شده و بوم نقاشی منتظر دست‌های زنی است که زیر خاک قطعه ۴۲ خوابیده است.
حالا مسعود کنار مزار شیرین می‌گوید غبطه می‌خورم به حال او که شهید شد. می‌گوید کاش من جای او می‌رفتم. تهران! عمرم روی عمرت، قصد جسارت و غر زدن ندارم، اما به والله بس است. تو که سرد و گرم روزگار چشیده‌ای، تو که عقلت اکمل است، بفرما ما با این داغ تازه چه کنیم؟ بفرما عرفان با کابوس آن آوار لعنتی چه کند؟ ما دلمان به همین روایت‌ها خوش است. به همین که بیاییم اینجا روی خاک قطعه ۴۲ بنشینیم و قصه این آدم‌های بزرگ را برای تو تعریف کنیم. شیرین رفت. او مثل اسمش شیرین بود و عاقبتش هم با شهادت شیرین‌تر شد. اما تو حواست به این مردهای داغدار باشد. حواست به عرفان باشد که جوانی‌اش زیر آن آوار جا ماند. هوای آدم‌هایت را داشته باش تهران. مقاومت به پیوست است، از طرف راوی قطعه ۴۲.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.