آگاه: شورای عالی انقلاب فرهنگی به پاس خدمات بیبدیل او، سالروز درگذشت او را «روز ملی ادبیات کودک و نوجوان» نامید؛ نامگذاری معناداری که اهمیت شعر و قصه را در شکلگیری اندیشه و هویت نسلهای فردا گوشزد میکند. مرور ابعاد ناگفته و زوایای تاریک و روشن زندگی آذریزدی و همچنین نگاه ویژه رهبر شهید انقلاب به آثار وی، پنجرهای نو به درک عمیقتر از جایگاه این نویسنده فقید میگشاید.
روایتی از غربت و مشقت
مهدی آذریزدی در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۰۰ در محله خرمشاه یزد متولد شد. خرمشاه در آن روزگار آبادی کوچکی بود که با یک رودخانه خشک و چند زمین کشاورزی از شهر یزد جدا میشد. زندگی خانوادگی او تحت تاثیر فقر مادی شدید بود. پدر او، حاج علیاکبر، باغبانی رنجکشیده و سنتی بود که هرگونه تجدد، کار دولتی، پوشیدن کت و شلوار و بهویژه تحصیل در مدارس نوین را ممنوع میدانست. به همین دلیل، او مانع رفتن فرزندش به مدرسه شد و آموزش او را به مکتبخانهها محدود کرد.
آذریزدی مقدمات خواندن و نوشتن را در خانه نزد پدر و قرائت قرآن را از مادربزرگش فراگرفت. کودکی او سرشار از رنج و محرومیت مادی بود؛ آذریزدی در زندگینامه خود مینویسد: «من تا ۲۰ سالگی نانی را میخوردم که مادرم توی خانه میپخت و لباسی را میپوشیدم که مادرم آن را با دست خود میدوخت. به همین علت چون مثل لباده بلند بود بچهها مرا «شیخ» صدا میزدند! مختصر خواندن و نوشتن را توی خانه از پدرم یاد گرفتم و قرآن را از مادربزرگم. ما توی خانه هفت- هشت کتاب بیشتر نداشتیم که عبارت بودند از قرآن، مفاتیح، حلیهالمتقین، عینالحیاه، معراجالسعاده، نصابالصبیان، جامعالمقدمات و...»
میگوید: «در محیط محله ما کسی کتاب نمیخواند جز سه- چهار نفر روحانی اهل منبر... جز همان کتابهای خانه، پدرم هرگز کتاب تازهای نخرید... من اصلا متوجه نبودم که ما مردم فقیری هستیم. از همان زندگی که به آن عادت کرده بودیم راضی بودم... اولین بار که حسرت را تجربه کردم موقعی بود که دیدم پسرخاله پدرم که هر دو هشت ساله بودیم، چندتا کتاب دارد که من هم میخواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از این بزرگتر نمیآمد که آن بچه که سواد نداشت آن کتابها را داشته باشد و من که سواد داشتم نداشته باشم... شب رفتم توی زیرزمین و ساعتها گریه کردم و از همان زمان عقده کتاب پیدا کردم که هنوز هم دارم! از خوراک و لباس و همه چیز زندگیام صرفهجویی میکنم و کتاب میخرم و از هر تفریحی پرهیز میکنم و به جای آن کتاب میخوانم.»
مدتی بعد، که برای کاری بخور و نمیر روانه شهر یزد میشود، در آنجا ضمن کار در یک کارگاه جوراببافی، از طریقی سر از کار در یک کتابفروشی درمیآورد و به قول خودش: «دیگر گمان میکردم به بهشت رسیدهام. تولد دوباره و کتاب خواندن من شروع شد. در این کتابفروشی بود که فهمیدم چقدر من بیسواد و بچههایی که به دبستان و دبیرستان میروند چقدر چیزها میدانند که من نمیدانم، برای رسیدن به دانایی بیشتر، یگانه راهی که جلوی من بود، کتاب بود.»
این رخداد، حکم یک تولد دوباره را برای او داشت و پنجرهای بزرگ به دنیای کتاب، شعر و مصاحبت با اهل قلم روی او گشود. آذریزدی اندکی بعد یزد را به مقصد تهران ترک کرد و در چاپخانه حاج محمدعلی علمی در خیابان ناصرخسرو مشغول به کار شد. کار در چاپخانه و تصحیح متون قدیمی، جرقه اصلی بازنویسی داستانهای کهن برای کودکان را در ذهن او روشن ساخت.
حسرت شیرین نیمکتها و تنهایی آمیخته با جنون کتاب
او برخلاف عنوان پرطمطراق «پدر ادبیات کودک»، زیستی بسیار غریبانه و سرشار از تنهایی خودخواسته داشت. یکی از تاثیرگذارترین ابعاد ناگفته زندگی او، حسرت عمیق نشستن در کلاس درس است. آذریزدی که خود آموزگار غیرمستقیم چندین نسل از کودکان ایران بود، به گفته خودش نخستین بار در سن ۵۴ سالگی، زمانی که به همراه دوستانش از کلاسهای پیکار با بیسوادی در حومه شیراز بازدید میکرد، قدم به یک کلاس درس واقعی گذاشت.
جنبه دیگر زندگی او، ابتلای شدید به چیزی بود که خود از آن به عنوان «جنون کتاب» نام میبرد. آذریزدی هرگز ازدواج نکرد و تا پایان عمر تنها زیست؛ او کلمات را فرزندان خود میدانست. او اقرار میکرد که علاقه افراطیاش به مطالعه یکسویه بوده و وی را از لذایذ خانواده و اجتماع محروم ساخته است. فقر مادی همواره سایه سنگین خود را بر زندگی او حفظ کرد. دغدغه معیشت، چاشنی همیشگی زندگیاش بود، حتی در روزهای پایانی. میگفت: «همهش خدمت کردم، همیشه صرفهجویی کردم و سوختم. هرگز جز مهمانی و اینجا [خانه فرزندخواندهاش]، غذای خوب نخوردم. لباس خوب نپوشیدم. بعضیها بهخاطر صرفهجویی میگویند خسیسام، اما وقتی درآمد ندارم، صرفهجویی میکنم. ولی بدنام نشدم، بدی نکردم و الهی شکر!»
ادای دین رهبر شهید انقلاب به پیر قصهگو
اگرچه مهدی آذریزدی پیش از انقلاب جوایز معتبری را دریافت کرده بود اما بزرگترین تسلی خاطر معنوی او در دوران پس از انقلاب رخ داد. در جریان سفر پربرکت آیتالله خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی به استان یزد در دی سال ۱۳۸۶، دیداری صمیمانه با نخبگان استان شکل گرفت که آذریزدی نیز برخلاف ضعف جسمانی شدید و بیماری در آن حضور یافت.
رهبر شهید که او را دیدند، گفتند که دلشان میخواسته نکتهای به استاد آذریزدی بگویند: «حال که ایشان را میبینم، میگویم که من خودم از جهت رسیدگی به فرزندانم، بخشهایی را از این مرد و کتاب او میدانم... دورهای بود که فرزندان من به دوران بلوغ رسیده بودند و در دوره طاغوت که فضا برای نوجوانان و جوانان گمراه کننده بود، کتاب ایشان (قصههای خوب برای بچههای خوب) کمک بزرگی به من کرد... این کتاب را بسیار خوب دیدم و جلدهای اول تا ششم این کتاب را برای فرزندان خود تهیه کردم و به همه کسانی هم که فرزندان همسن فرزندان من داشتند این کتاب را توصیه کردم... ایشان در یک برهه از زمان، خلأ زنجیره فرهنگی کشور را پر کردند. این کتاب یک فرصت بسیار بزرگ بود و اطمینان دارم که خداوند اجر شما را خواهد داد!»
آذریزدی در حالی که چشمانش از اشک شوق خیس شده بود، با همان تواضع گفت: «مقام معظم رهبری به کتابهای من آبرو دادند.»
تلفیق فقر مادی، رنج تنهایی و محرومیت از تحصیل با خلق آثاری که پس از چند دهه هنوز تجدید چاپ میشود و از پرفروشترین آثار تاریخ ادبیات ایران است، مهدی آذریزدی را به اسطورهای در تاریخ فرهنگی ایران تبدیل کرده است. ادای دین شکوهمند رهبر شهید انقلاب به ساحت ادبی او نشان داد که ارزش کار فرهنگی مخلصانه و بیهیاهو هرگز گم نمیشود. زیست ادبی آذریزدی گواهی روشنی است بر این حقیقت که عشق به آگاهی، از پس هر فقر و دیواری، مسیر خود را به سوی روشنایی خواهد گشود.
نظر شما