مرضیه کیان، خبرنگار: راستش را بخواهید، دیروز که آن پوزخندهای مجازی را دیدم، دلم بدجوری گرفت. نوشته بودند: «اگر خیلی ادعای جان‌فدایی داری، اسلحه بردار و برو جنوب بجنگ!» خنده‌ای تلخ روی لبم نشست. همان‌طور که لیوان چای در دستم گرمی‌اش را از دست می‌داد، به این فکر می‌کردم که چطور کلمه‌ای به این بزرگی را این‌قدر کوچک کرده‌اند؟ انگار جان‌فدایی را فقط در بوی باروت و صدای زوزه خمپاره خلاصه کرده باشند.

ایران، آماده جان‌فدایـی

آگاه: شما هم حتما یادتان هست؛ از همان بچگی که پای قصه‌ها می‌نشستیم، به ما یاد داده بودند که فدا کردن جان، همیشه به معنی کشته شدن در یک لحظه نیست. گاهی آدم جانش را قطره‌قطره، در طول سال‌ها، لابه‌لای چرخ‌دنده‌های روزگار برای سرزمینش می‌دهد. این کلمات را می‌نویسم تا یادمان بیاید فرهنگ جان‌فدایی در این آب و خاک، ریشه‌ای به وسعت تاریخ دارد و هر کسی که امروز آجری روی آجر این خانه می‌گذارد، سرباز بی‌سنگر همین وطن است.

یادتان می‌آید آن روزها که در کتاب‌های مدرسه قصه آرش کمانگیر را می‌خواندیم؟ راستش من همیشه دلم برای آرش می‌سوخت و در عین حال از عظمتش مو بر تنم سیخ می‌شد. آرش که تفنگ نداشت. آرش خط مقدمی در جنوب نداشت. او روی بلندترین قله ایستاد و تمام جانش، تمام نفس‌ها و آرزوهایش را گذاشت در چله کمان. او جانش را فدا کرد تا مرزهای این سرزمین گسترده بماند و بیگانگان نتوانند وجبی از این خاک را به یغما ببرند. وقتی تیر از کمان رها شد، دیگر آرشی وجود نداشت؛ او قطعه‌قطعه شد و در نسیم کوهستان، در لابه‌لای صخره‌ها و در تار و پود خاکی که دوستش داشت، تکثیر شد یا همان رستم دستان که هفت‌خوان را طی کرد؛ مگر چیزی جز عشق به ایران او را در برابر دیو سپید و تاریکی‌های وهم‌انگیز نگه داشته بود؟
جان‌فدایی در فرهنگ ما از همان روزها شکل گرفت. از همان روزهایی که فهمیدیم برای نگه داشتن ستون‌های این خیمه، باید از خود گذشت. جان‌فدایی یک روحیه است، یک فرهنگ است که در تار و پود ما بافته شده. وقتی کسی به این فرهنگ پوزخند می‌زند و آن را تنها به حضور فیزیکی در یک جبهه جنگی محدود می‌کند، یعنی اصلا تاریخ این دیار را ورق نزده است. یعنی نمی‌داند که دفاع از یک مرز و بوم، تنها به شمشیر کشیدن نیست، بلکه گاهی ایستادن بر سر پیمان و تاب آوردن در برابر سختی‌ها، خود بزرگ‌ترین نوع جان‌فدایی است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که اسطوره‌هایش تنها در کتاب‌ها نمانده‌اند، بلکه در خون و رگ‌های مردمانش جاری شده‌اند.

کیمیای جوهر بر ورق‌های تاریخ؛ جان‌فدایی با سلاح اندیشه
زمان که جلوتر آمد، شکل جان‌فدایی هم عوض شد، اما روحش همان بود. من همیشه وقتی به میدان نقش جهان اصفهان می‌روم و سرم را بالا می‌گیرم تا آن هندسه عجیب و غریب و گنبدهای فیروزه‌ای را ببینم، به این فکر می‌کنم که شیخ‌بهایی چطور تمام عمرش، هوشش و جوانی‌اش را پای معماری و علم این سرزمین ریخت. آیا او جان‌فدای ایران نبود؟ وقتی او با مهندسی دقیق خود، شبکه‌های آب‌رسانی را طراحی می‌کرد تا قطره‌ای آب در فلات خشک ایران هدر نرود، در حال جنگیدن برای بقای این سرزمین بود. او می‌دانست که اگر آب نباشد، آبادی نیست و اگر آبادی نباشد، ایرانی نخواهد ماند.
کمی قبل‌تر از او، بوعلی سینا را ببینید. کسی که روزها و شب‌ها در پی کشف درمان دردها بود و کتاب‌هایی نوشت که هنوز دنیا به آنها تعظیم می‌کند. ابن‌سینا بارها آوارگی کشید، در زندان افتاد و با سختی‌های فراوانی روبه‌رو شد، اما هرگز از نوشتن و تحقیق دست برنداشت. آنها شمشیر به دست نگرفتند، اما قلم‌شان، جان‌شان بود که برای اعتلای نام ایران روی کاغذ می‌چکید. آنها در عصری که می‌توانستند به گوشه‌ای بخزند و در دربار حاکمان بیگانه در رفاه کامل زندگی کنند، دغدغه ایران و علم را داشتند. جان‌فدایی یعنی همین؛ یعنی تو تمام سرمایه وجودت را، چه هوش باشد، چه هنر، چه زمان، برای سربلندی وطنت خرج کنی. آیا می‌توان گفت کسی که شبانه‌روز عمرش را وقف کشف یک داروی جدید یا نوشتن یک اثر علمی بی‌بدیل می‌کند، کمتر از یک سرباز مسلح در میدان جنگ، جان‌فدای کشورش است؟ مسلما، نه.

خاکریزهایی در قلب کشتزارها، کارخانه‌ها و آزمایشگاه‌ها
ما روزهای سخت کم ندیده‌ایم. از میان ردیف‌های قطعات گلزار شهدا که عبور کنید، می‌بینید که رزمندگان و فرماندهان ما در سال‌های جنگ، زیباترین و خالص‌ترین شکل جان‌فدایی را در سنگرها به نمایش گذاشتند. نام‌شان روی تک‌تک کوچه‌ها و خیابان‌های شهر ماست و مزارشان در آرامستان‌های این دیار، هنوز بوی آرامش و بوی ایستادگی می‌دهد. هر بار که به سنگ قبرهای ساده نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم آنها سهم خودشان را به کامل‌ترین شکل ممکن ادا کردند. اما آیا بعد از پایان جنگ، درهای جان‌فدایی بسته شد؟ آیا پرونده ایثار و فداکاری با آتش‌بس‌هایی که در واقع سکوت مقطعی نظامی بود، پایان یافت؟
راستش را بخواهید، خط مقدم تعبیرهای گوناگونی دارد؛ آن کشاورزی که در روستاهای دورافتاده، زیر آفتاب سوزان کویر، با دست‌های پینه‌بسته و صورت آفتاب‌سوخته‌اش تلاش می‌کند تا گندم این مملکت تامین شود و دست نیاز به سوی بیگانه دراز نکنیم، دقیقا مصداق ایستادن در خط مقدم است و جان‌فدای ایران. او دارد جانش را، سلامتی‌اش را و جوانی‌اش را پای خاک این کشور می‌ریزد تا امنیت غذایی ما حفظ شود.
آن کارگری که در شیفت‌های طاقت‌فرسای شبانه، در کنار کوره‌های ذوب آهن یا در خطوط تولید کارخانجات، عرق می‌ریزد تا چرخ صنعت این مملکت از حرکت نایستد، یک جان‌فدای واقعی است. او می‌داند که هر قطعه‌ای که تولید می‌کند، تیری است بر پیکر وابستگی.
آن دانشمندی که در سکوت آزمایشگاه‌ها، با کمترین امکانات و با وجود تمام محدودیت‌ها، ساعت‌ها چشم به میکروسکوپ می‌دوزد تا دارویی برای بیماران کشورش بسازد و با افتخار دست رد به سینه پیشنهادهای وسوسه‌انگیز و بورسیه‌های رنگارنگ آن‌سوی آب‌ها می‌زند، جان‌فدای ایران است. آن معلمی که در روستاهای صعب‌العبور مرزی، در کلاسی خشت و گلی و بدون امکانات اولیه سرمایشی و گرمایشی، به بچه‌های این سرزمین الفبای امید، عشق و ایستادگی می‌آموزد، جان‌فدای ایران است.
حتی آن مادری که در خانه، با هزاران سختی و مشکل اقتصادی، فرزندانی تربیت می‌کند که عاشق این آب و خاک باشند، در حال فدا کردن جان و جوانی خویش است. من در روایت‌های روزمره‌ام از زندگی، از پرستاری‌ها و صبوری‌ها، بارها دیده‌ام که جان‌فدایی چطور در قامت یک انسان معمولی متجلی می‌شود. هر کسی که در این شرایط سخت، با وجود تمام تحریم‌ها، فشارها و مشکلات ریز و درشت، دارد چرخ‌دنده‌های این مملکت را می‌چرخاند تا ایران قد خم نکند، سردار این میدان است. قرار نیست همه لباس رزم بپوشند و بروند در مرزها بجنگند؛ همین که در سنگر خودت، کارت را برای کشورت درست و متعهدانه انجام دهی، تو یک جان‌فدای تمام‌عیاری.

از راه دور، اما نزدیک‌تر از رگ گردن؟
در این میان، چیزی که بیشتر از همه آدم را می‌سوزاند و قلب هر انسان منصفی را به درد می‌آورد، ژست‌های توخالی و ادعاهای دروغین است. خیلی صریح اما غیرمستقیم باید از کسانی پرسید که فرسنگ‌ها دورتر از این خاک، در حاشیه امن کافه‌های پاریس، لندن و لس‌آنجلس نشسته‌اند و در حالی که قهوه‌شان را هم می‌زنند، برای مردم داخل ایران نسخه مقاومت یا ویرانی می‌پیچند؛ شمایی که برای تحریم‌های بیشتر و فلج‌کننده‌تر علیه این مردم هورا می‌کشید، شمایی که با لابی‌گری و التماس، کمک‌های مالی و سیاسی بیگانگان را جلب می‌کنید تا اقتصاد این کشور فلج شود، بیماران بدون دارو بمانند و سفره مردم هر روز کوچک‌تر شود، چطور با این دهان‌ها حرف از عشق به ایران و دلسوزی برای هم‌وطن می‌زنید؟
عشق به وطن که با التماس برای گرسنگی دادن به هم‌وطن ثابت نمی‌شود. جان‌فدایی که با تشویق بیگانگان برای ویرانی خانه‌ات و اعمال فشار حداکثری بر دوش پدران و مادران این سرزمین همخوانی ندارد. شما نام این کار را چه می‌گذارید؟ ایران‌دوستی؟ آزادی‌خواهی؟ نه، اینها تنها کلماتی زیبا برای پنهان کردن زشتی خیانت است.
البته که در اینجا باید با صدای بلند گفت که حساب بسیاری از ایرانیان شریف، متخصص و دلسوز خارج از کشور کاملا جداست؛ همان مهاجرانی که قلبشان همچنان برای این خاک می‌تپد، با هر موفقیت ورزشی یا علمی ایران اشک شوق می‌ریزند، دلتنگ کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرشان هستند و در غربت، نام ایران را با علم، هنر و تخصص‌شان بالا می‌برند. آنها هم در غربت خود، سفیران فرهنگی و جان‌فدایان این سرزمینند. اما حساب کاسبان تحریم، دلالان ناامیدی و تشویق‌کنندگان تحریم‌ها، از حساب عاشقان واقعی ایران کاملا جداست. کسی که نسخه ویرانی می‌پیچد و برای تحریم داروی بیماران کف می‌زند، حق ندارد واژه مقدس جان‌فدایی، میهن‌پرستی و ایران‌دوستی را به سخره بگیرد یا خود را مدعی آن بداند.

جان‌فدایی، رسم هر روزه ماست در این جغرافیای پرالتهاب
ما در این روزگار پر از قسط و قرض، در میان دود و ترافیک و سیمان شهرهای بزرگ، در لابه‌لای اخبار تلخ و شیرین، شاید گاهی خسته باشیم، شاید گاهی از حجم مشکلات کم بیاوریم، اما رگ و ریشه‌مان به این خاک وصل است. ما یاد گرفته‌ایم که ایران، فقط یک نام روی نقشه جغرافیا نیست؛ ایران مادری است که هزاران سال است فرزندانش را در آغوش کشیده و حالا این فرزندان، با هر تخصص، گرایش و توانمندی، باید عصای دستش باشند.
تقلیل دادن و مسخره کردن واژه «جان‌فدا»، در واقع مسخره کردن تمام آن کشاورزان، کارگران، پزشکان، مهندسان، معلمان و مادرانی است که هر روز صبح با نام خدا و با امید بیدار می‌شوند تا سهم خود را در زنده نگه داشتن کشور ادا کنند. این نگاه تقلیل‌گرایانه، توهین به شعور ملتی است که قرن‌هاست با چنگ و دندان هویت خود را حفظ کرده است.
ما همه در یک کشتی نشسته‌ایم؛ کشتی بزرگی که طوفان‌های زیادی را از سر گذرانده است. اسلحه امروز ما، قلم ماست، ابزار کار ماست، چرخ خیاطی ماست، لپ‌تاپ ماست و از همه مهم‌تر، وجدان بیدار ما در انجام وظایفمان است. جان‌فدای ایران بودن، بهانه نمی‌خواهد، ادعاهای پرطمطراق و شعارهای توخالی هم نمی‌خواهد. کافی است در هر جایگاه و منصبی که هستیم، از یک کارمند ساده گرفته تا یک مدیر ارشد، به جای نق زدن مدام و تیشه به ریشه زدن، باری از دوش این وطن برداریم. کافی است کارمان را درست انجام دهیم، به یکدیگر رحم کنیم و نگذاریم چرخ‌های توسعه و پیشرفت متوقف شود.
آن وقت است که نام تک‌تک ما نیز، هرچند گمنام و بی‌صدا، در کنار نام آرش‌ها، رستم‌ها، ابوعلی‌ها، باکری‌ها و همت‌ها، در کتاب نامرئی و ابدی قهرمانان این سرزمین ثبت خواهد شد. جان‌فدایی نه یک اتفاق در گذشته، که یک جریان مداوم و زنده در رگ‌های امروز ایران است. این سرزمین با جان‌فشانی‌های خاموش و روزمره همین مردم عادی است که تا ابد، ایران خواهد ماند.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.