۱۵ مهر ۱۴۰۵ - ۲۲:۵۶
کد مطلب: ۲۶٬۰۱۴

ما برای سنجیدن قدرت یک کشور، همه‌چیز را می‌شماریم جز چیزی که ممکن است از همه دیرپاتر باشد. طبیعتش هم همین هست. تانک و موشک را می‌شود شمرد. ذخایر ارزی را می‌شود اندازه گرفت. تعداد دانشگاه‌ها، میزان تولید، حجم تجارت و اندازه اقتصاد را می‌شود در جدول گذاشت. حتی میزان نفوذ یک کشور را هم، با همه دشواری‌اش، می‌توان با شاخص‌هایی تقریبی سنجید. اما با چیزی که یک ملت در حافظه خود نگه داشته چه باید کرد؟ با نامی که قرن‌ها بعد هنوز وقتی بر زبان می‌آید، آدم‌ها را به گریه، حرکت، نذر، سفر و گردهمایی وامی‌دارد؟

محاسبات قدرت لایتناهی

آگاه: اینها در جدول‌های قدرت جایی ندارند؛ اما وجود دارند. در سخنان مقام رهبری به مناسبت هفته دفاع مقدس، بعد از تعبیر «محاسبات الهی»، با واژه‌ای مواجه هستیم که در ادبیات متعارف قدرت چندان جدی گرفته نمی‌شود: دلبستگی!
آنجا که گفته شده: «کشوری که خود را متعلق به عترت طاهره می‌داند و عمده مردمانش دلبسته آن والامقامانند...» اما چرا باید دلبستگی مردم به چند شخصیت تاریخی، در بحث قدرت یک کشور اصلا موضوعیت داشته باشد؟
بگذارید سوالم را دقیق‌تر بپرسم، وقتی یک شخصیت تاریخی از کتاب بیرون می‌آید و وارد حافظه، زبان، خانواده، آیین و رفتار روزمره یک جامعه می‌شود، چه اتفاقی برای خود آن جامعه می‌افتد؟ یک کودک در خانواده‌ای ایرانی پیش از آنکه چیزی از تاریخ بداند، نام حسین (علیه‌السلام) را می‌شنود. بعدها محرم را می‌بیند، روضه می‌شنود، در هیات می‌نشیند، داستان کربلا را از زبان مادربزرگ یا پدرش می‌شنود. سال‌ها بعد اما شاید نگاهش به این واقعه تغییر کند، شاید پرسش‌هایی پیدا کند، حتی ممکن است با بخشی از قرائت‌های رسمی مخالف شود. ولی آنچه باید اتفاق افتاده است و او دیگر با این نام بیگانه نیست. چیزی از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.
اینگونه است که «دلبستگی» از یک احساس فردی فاصله می‌گیرد و به مسئله‌ای اجتماعی تبدیل می‌شود. میان افراد جامعه مجموعه‌ای از معناها و احساسات مشترک شکل می‌گیرد که می‌تواند بر رفتار آنها اثر بگذارد. در ادبیات جدید نیز «قصد جمعی» دقیقا به همین مسئله می‌پردازد که چگونه انسان‌ها می‌توانند در قالب یک «ما» عمل کنند.
البته این «ما» چیزی جادویی نیست، ساخته می‌شود با تکرار یک روایت، با حافظه، با آیین، با نماد، با خانواده، با زبان و شاید مهم‌تر از همه، با تجربه مشترک. برای همین است که محرم را نمی‌توان فقط مجموعه‌ای از مراسم مذهبی دانست. آیین‌های یادبود و مناسک سوگواری، در طول قرن‌ها یکی از سازوکارهای حفظ و بازتولید حافظه جمعی شیعه بوده‌اند. در ایران نیز مناسک عاشورا در دوره‌های مختلف، نه فقط یک واقعه تاریخی را یادآوری کرده‌اند، بلکه به بازسازی و انتقال هویت جمعی کمک کرده‌اند. این یعنی یک ملت می‌تواند بخشی از قدرت خود را در حافظه مردم نگه دارد که در نگاه اول اصلا شبیه قدرت نیست. ممکن است کسی بگوید اینها احساسات‌اند و احساسات را نمی‌توان با قدرت نظامی مقایسه کرد. درست، اما چه کسی گفته قرار است مقایسه کنیم؟
بحث بر سر این است که قدرت فقط آن چیزی نیست که می‌توان شمرد و در انبار ذخیره کرد. بخشی از قدرت در انسان‌هایی است که وقتی شرایط تغییر می‌کند، هنوز می‌دانند به چه چیزی تعلق دارند، چه چیزی برایشان ارزشمند است و چرا باید چیزی را حفظ کنند. یک کشور ممکن است منابع فراوان داشته باشد و در لحظه بحران نتواند جامعه‌اش را حول هیچ معنای مشترکی جمع کند. کشوری دیگر ممکن است با دشواری‌های اقتصادی و اجتماعی جدی روبه‌رو باشد، اما در یک لحظه تاریخی، نشانه‌ای پیدا کند که مردم با آن احساس کنند هنوز چیزی میان آنها مشترک است. این تفاوت، قابل محاسبه به معنای متعارف نیست؛ اما قابل مشاهده است.
«کشوری که خود را متعلق به عترت طاهره صلوات‌الله و سلامه‌علیهم‌اجمعین می‌داند و عمده مردمانش دلبسته آن والامقامانند...»
خود را متعلق به عترت طاهره می‌داند... تعلق، با مالکیت فرق دارد. وقتی کسی خود را متعلق به یک میراث می‌داند، در واقع بخشی از تعریف خودش را از آن میراث می‌گیرد. یعنی می‌گوید من فقط «من» نیستم؛ من ادامه یک داستانم. این احساس می‌تواند بسیار قدرتمند باشد. انسانی که خودش را کاملا بریده از گذشته می‌بیند، گذشته برایش فقط آرشیو است. اما انسانی که خود را ادامه یک سنت می‌بیند، گذشته برایش به مسئله امروز تبدیل می‌شود. به همین دلیل است که مسئله فقط «حسین» سال ۶۱ هجری نیست. مسئله این است که حسین (ع)، امروز برای این جامعه چه معنایی دارد؟
اگر حسین (ع) فقط یک نام برای گریستن باشد، ظرفیت اجتماعی این میراث محدود می‌شود. اگر علی (ع) فقط نامی برای مدح باشد، عدالت منسوب به او به حاشیه می‌رود. اگر فاطمه (س) فقط مظلومی در تاریخ باشد، معنای حق‌طلبی و کرامت انسانی که در روایت او برجسته شده، از زندگی اجتماعی جدا می‌ماند. اما اگر این شخصیت‌ها در وجدان اخلاقی جامعه حضور داشته باشند، داستان تغییر می‌کند. آن وقت میراث تاریخی، چیزی است که می‌تواند رفتار امروز را داوری کند. به همین دلیل است که تعلق واقعی، حتی می‌تواند علیه خود مدعیان تعلق نیز عمل کند.
کسی که علی (ع) را معیار عدالت می‌داند، می‌تواند با استناد به همان معیار از یک مسئول انتقاد کند. کسی که حسین (ع) را نماد ایستادن در برابر ظلم می‌داند، می‌تواند از خود بپرسد آیا جامعه‌ای که نام او را می‌برد، در رفتار با ضعیفان نیز به همان معیار نزدیک شده است یا نه. این اتفاق، نشانه شکست یک میراث نیست. برعکس؛ نشانه آن است که میراث هنوز زنده است. چون میراث مرده را نمی‌شود علیه اکنون به کار گرفت. اما یک میراث زنده، هر نسلی را دوباره با خودش درگیر می‌کند.
نسل جدید می‌پرسد چرا باید این را بپذیرم؟ نسل قبل پاسخ می‌دهد. بعد نسل جدید بخشی را می‌پذیرد، بخشی را دوباره تفسیر می‌کند و شاید حتی بخشی را نقد کند. اگر این گفت‌وگو قطع شود، تعلق تبدیل به تکرار می‌شود و تکرار، هرچقدر هم پرشکوه باشد، الزاما به معنای حیات یک فرهنگ نیست. این نکته برای فهم «محاسبات الهی» بسیار مهم است.
شاید منظور از محاسبات الهی این نباشد که واقعیت‌های مادی را کنار بگذاریم و با چند مفهوم مقدس جای آنها را پر کنیم. چنین قرائتی اساسا راه را برای نقد می‌بندد. می‌توان معنای دیگری را جدی گرفت. می‌توان در محاسبه قدرت، چیزی را وارد کنیم که محاسبه مادی به‌تنهایی نمی‌بیند؛ یعنی انسان معنادار را. انسانی که فقط با سود و زیان محاسبه نمی‌کند.
انسانی که برای خاطره‌ای هزینه می‌دهد، برای باورش وقت می‌گذارد، برای حفظ چیزی که مقدس می‌داند از آسایش خود می‌گذرد و گاهی حتی وقتی منفعت فوری‌اش چیز دیگری می‌گوید، به آنچه به آن تعلق دارد وفادار می‌ماند.
البته اینکه بگوییم جامعه‌ای دلبستگی دینی دارد، به این معنا نیست که همه مردم آن جامعه یکسان فکر می‌کنند یا هر سیاستی را تایید می‌کنند. چنین نتیجه‌ای هم از نظر منطقی لازم نیست و هم از نظر تجربی قابل اثبات خودکار نیست. اساسا هویت سیال و چندلایه است؛ افراد می‌توانند همزمان چند نوع تعلق را با خود حمل کنند و در زندگی روزمره، هویت‌های دینی، ملی، خانوادگی و اجتماعی‌شان درهم تنیده باشد.
پس سخن از «عمده مردم» را نباید با یکدست بودن جامعه اشتباه گرفت. اتفاقا قدرت یک میراث بزرگ در همین است که برای زنده ماندن، به یکدست شدن آدم‌ها احتیاج ندارد. کافی است یک نقطه مشترک باقی بماند. یک نام، یک خاطره، یک معیار. یک احساس تعلق که به انسان یادآوری کند پیش از او کسانی زیسته‌اند و بعد از او نیز کسانی خواهند آمد. در چنین شرایطی، زمان تبدیل می‌شود به زنجیره‌ای که نسل‌ها را به هم وصل می‌کند و این، از نظر سیاسی و اجتماعی، مسئله بزرگی است.
کشوری که بخش مهمی از مردمش احساس کنند هیچ چیز ارزشمند و مشترکی برای حفظ کردن ندارند، در برابر فرسایش‌های طولانی آسیب‌پذیرتر می‌شود. در چنین جامعه‌ای اختلاف فقط بر سر سیاست باقی نخواهد ماند و کم‌کم به بی‌اعتمادی نسبت به اصل «با هم بودن» می‌رسد.
اما جامعه‌ای که هنوز بتواند حول برخی معناهای عمیق، خود را دوباره تعریف کند، امکان دیگری دارد. نه اینکه اختلاف نداشته باشد و نه اینکه همه مشکلاتش حل شده باشد. بلکه هنوز چیزی دارد که می‌تواند اختلاف‌ها را درون یک «ما» نگه دارد. این همان بخشی از سخن است که معمولا در محاسبات معمول قدرت گم می‌شود. وقتی گفته می‌شود یک کشور خود را متعلق به عترت می‌داند، سخن فقط از گذشته نیست. سخن از این است که چه چیزی هنوز می‌تواند میان یک انسان امروز و انسانی که قرن‌ها پیش زیسته، رابطه برقرار کند. اگر پاسخ، فقط مراسم باشد، این تعلق دیر یا زود به عادت تبدیل می‌شود. اما اگر پاسخ، در شخصیت و اخلاق و رفتار اجتماعی انسان‌ها دیده شود، آن وقت ماجرا چیز دیگری است. آن‌وقت می‌شود فهمید چرا بعضی نام‌ها از تاریخ عبور می‌کنند و وارد وجدان یک ملت می‌شوند و پرسش واقعی همین است که یک جامعه تا کجا می‌تواند از میراثی که به آن دلبسته است قدرت بگیرد، بی‌آنکه آن میراث را به تشریفات تبدیل کند؟ چون دشوارتر از حفظ یک خاطره این است که آن خاطره بتواند انسان امروز را تغییر دهد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.