آگاه: هنر اسلامی از یک تعریف سنتی و موزهای آغاز نمیشود؛ با یک دگرگونی بنیادین در شیوه دیدن آغاز میشود. برخلاف هنر غربی که ریشه در بازنمایی واقعگرایانه، تجسد ماده و تسخیر طبیعت دارد، هنر در جهان اسلام با رویکردی اشراقی پا به میدان گذاشت. جهان مادی در چشم هنرمند مسلمان، سایهای از یک حقیقت برتر و ازلی بود. از همین رو، هنر اسلامی به جای بازتولید پرسپکتیو اقلیدسی و عمقنمایی حسی، به عمق معنایی و هندسه بینهایت روی آورد. نقطه آغازین این مسیر شگفتانگیز را باید در قرون نخستین اسلامی و ظهور خوشنویسی و نقوش تجریدی جستوجو کرد. زمانی که نقاشی فیگوراتیو به دلایل فقهی و فرهنگی با پرهیز مواجه شد، نبوغ ایرانی تسلیم بنبست نشد، بلکه راهی تازه گشود: اگر صورت مجاز نیست، سیرت به میدان میآید. اینچنین بود که خط، از ابزاری صرف برای ثبت کلمات، به والاترین جلوه تجرید بصری و رقص هندسی روح تبدیل شد. ابنمقله بیضاوی شیرازی در قرن سوم و چهارم هجری، با ابداع خطوط ششگانه (اقلام سته) و پایهگذاری نظام هندسی بر اساس نقطه و دایره، کاری کرد کارستان؛ او برای نخستین بار کالبد کلمات را با هندسهای چنان متوازن پیوند زد که گویی کلمات روی کاغذ نفس میکشیدند. پس از او، ابنبواب و یاقوت مستعصمی این مسیر را به کمال رساندند تا بستری فراهم شود که بر تارک آن، پیوند کلمه و نگاره معنا پیدا کند.
از خون و خاکستر مغول تا ظهور مکاتب خیال
شاید شگفتانگیزترین تناقض تاریخ هنر جهان در فلات ایران رخ داده باشد: بزرگترین جهشهای تصویری ایران، درست پس از ویرانگرترین تاختوتازها پدید آمد. با یورش ایلخانان مغول و سقوط خلافت بغداد، خاکستر جنگ هنوز گرم بود که پیوند میان عناصر تصویری شرق دور (چین) و ذوق اساطیری و حکمی ایرانی برقرار شد. مکتب تبریز اول در دوره ایلخانی، پنجرهای نو به سوی واقعگرایی، طراحی فیگور، ابرهای پیچان و کوههای صخرهای باز کرد. جامعالتواریخ رشیدالدین فضلالله همدانی گواهی زنده بر این بود که چگونه تفکر مدیریتی و حمایتی یک وزیر خردمند میتواند از دل آشوب، رنسانسی بصری بیافریند.
اما نقطه عطف واقعی، پیش از رسیدن به عصر صفوی و در دوران تیموریان شکل گرفت. دورانی که در آن نامی درخشید که تا ابد معیار نگارگری ایرانی باقی ماند: کمالالدین بهزاد. بهزاد هراتی در کارگاههای شاهرخ و سلطان حسین بایقرا، تحت حمایت ادیب و وزیری چون امیرعلیشیر نوایی، معجزهای رقم زد. او نگارگری را از قالب خشک و تخت گذشته رها کرد؛ به فیگورها حس، پویایی، حرکات روزمره و چهرهنگاری فردی بخشید. بهزاد نخستین کسی بود که فرودستان، کارگران ساختمانی و درویشان کوچه و بازار را وارد قابهای مقدس شاهنامهها و خمسهها کرد، بیآنکه ذرهای از شکوه عرفانی اثر کاسته شود. کمالالدین بهزاد نشان داد که هنر اسلامی نهتنها از واقعیت نمیگریزد، بلکه قادر است ابتذال ماده را با کیمیای رنگ به والایی برساند.
پیش از صفویه: تلفیق عقل، عرفان و هندسه قدسی
غالبا وقتی سخن از اوج هنر اسلامی به میان میآید، اذهان بیدرنگ به سوی میدان نقش جهان و دربار شاهعباس معطوف میشود؛ اما بستر آن جهش، قرنها پیشتر به دست حکما و دانشمندانی چیده شده بود که مرز میان فیزیک و متافیزیک، یا هنر و مهندسی را برداشته بودند.
شخصیتهایی چون خواجه نصیرالدین طوسی، رصدخانه مراغه را تنها به پایگاهی نجومی تبدیل نکردند، بلکه آنجا کانون گردآوری متون علمی و رسائل ریاضی شد که هندسه نقوش، کاربندیها و مقرنسهای اسلامی را تغذیه میکرد. سالها بعد، این سنت پیوند حکمت، ریاضی و هنر به چهرهای یگانه رسید: شیخ بهایی.
شیخ بهاءالدین عاملی تنها یک فقیه یا ریاضیدان برجسته نبود؛ او معمار اندیشه شهری و طراح بصری تمدن صفوی بود. نبوغ شیخ بهایی در سازماندهی فضا، تقسیم آب زایندهرود و هندسه شگفتآور مسجد امام (جامع عباسی) نشان داد که در تمدن اسلامی، هنر جزئی تفکیکناپذیر از مهندسی زیست انسان است. کاشیهای هفترنگ، مقرنسهای آویخته و شکستهای نوری که در آثار این دوره دیده میشود، همگی ترجمان عینی فلسفه اشراق سهروردی و وحدت وجود بودند که شیخ بهایی و میرداماد بر آن تسلط داشتند. خط و نقاشی نیز در این دوره، همگام با معماری، راهی به سوی بینهایت باز میکرد؛ جایی که میرعماد حسنی با قلم سحرآمیز خود نستعلیق را به نقطه اوج هماهنگی بصری و خلوص معنوی رساند و رضا عباسی، چهرهنگاری تکفیگور را به بالاترین سطح از تجلی خطوط سیال و حالات روانشناختی ارتقا داد.
عبور از برزخ قاجار
با برافتادن صفویان و ورود به دوران قاجار، پیوند ارگانیک هنر با حکمت باطنی گسسته شد. گرایش شتابزده به نقاشی فرنگی، شیفتگی به پرسپکتیو سطحی غربی و رواج پرترههای درباری سنگین و بیروح، نگارگری ظریف ایرانی را به حاشیه راند. نگارگری در کارگاههای قاجاری به تقلیدی تکراری از مجالس بزم، شبیهکشیهای شاهانه و مینیاتورهای بازاری فروکاسته شد. هنر ظریف مینیاتور، که روزگاری ترجمان سیر و سلوک معنوی کمالالدین بهزاد و سلطان محمد خندان بود، در اوایل قرن چهاردهم شمسی عملا به تکراری فرسوده تبدیل شده بود که حتی نگاه مسافران غربی را هم به عنوان اثری اصیل برنمیانگیخت. درست در این برزخ تاریخی، نیاز به یک رستاخیز احساس میشد؛ نیاز به کسی که هم ریشه در خاک کهن سنت داشته باشد و هم از تندبادهای زمانه نهراسد.
احیاگری با چشمهای مدرن
اینجا نقطهای است که استاد حسین بهزاد (بهزاد دوم) پای در میدان تاریخ هنر میگذارد. او در خاندانی اهل قلم و قلمدان متولد شد؛ از کودکی رنج یتیمی و فقر را چشید و سالها در کارگاههای بازار، برای خریداران اروپایی، مینیاتورهای سبک صفوی را کپی کرد. اما این کپیکاری مداوم، بهجای آنکه او را در قفس سنت حبس کند، او را به استاد بلامنازع شناخت تاروپود، خطوط و رنگهای قدما بدل ساخت.رویداد سرنوشتساز زندگی بهزاد، سفر ۱۳ ماهه او به پاریس در سال ۱۳۱۳ خورشیدی بود. بهزاد در موزه لوور با هنر مدرن، آناتومی غربی، نورپردازی رامبراند و روانشناسی پرتره روبهرو شد. بسیاری در مواجهه با هنر غرب هویت خود را میباختند، اما بهزاد نه خودباخته شد و نه تسلیم تقلید کور؛ او اکسیر هنر غرب را شناخت و آن را برای نجات مینیاتور ایرانی به خدمت گرفت.
بهزاد پس از بازگشت، دست به انقلابی بزرگ زد:
۱. رهایی از شلوغیهای زائد: او نقاشی ایرانی را از تزئینات مکرر و خستهکننده پسزمینه آزاد کرد و تمرکز را بر خود فیگور و بیان درونی آن گذاشت.
۲. ورود آناتومی و سایهروشن: بدون آنکه روح لطیف خط ایرانی آسیب ببیند، بهزاد به پیکرهها عضلات، استخوانبندی درست و حالتی زنده از ایستایی و پویایی بخشید.
۳. تکرنگنگاری و تونالیتههای بدیع: او نشان داد که نگارگری تنها در گرو رنگهای تند لاجوردی و شنگرف نیست؛ میتوان با غلبه یک رنگ و درجات مختلف آن، شاهکاری خلق کرد که چشم را به سکوت و تماشا دعوت کند.
۴. روانشناسی چهره: چهرههای او دیگر شبیه نقابهای از پیشساخته نبودند؛ در نگاه حافظ، خیام، مولانا و فردوسی که توسط او خلق شدند، رنج، تفکر، تردید و شهود موج میزد.
زنجیرهای که گسسته نمیشود
عروج حسین بهزاد در مهر ۱۳۴۷، زنگ خطری برای فرهنگ بصری ما بود؛ یادآوری این نکته که نگارگری، فسیلی در تاریخ نیست، بلکه زبانی زنده و پویاست که اگر نفسهای تازه نکشد، زیر غبار نوستالژی دفن خواهد شد.
تبار هنری که از هندسه مقدس ابنمقله آغاز شد، از کوران حملات مغول گذشت، در دستهای کمالالدین بهزاد به تشخص رسید، در تفکر شیخ بهایی با شهر و جامعه گره خورد و سرانجام در نوک قلمموی حسین بهزاد جانی تازه یافت، به ما میآموزد که اصالت، توقف در دیروز نیست؛ توانایی گفتوگو با امروز از پایگاه استوار دیروز است.
حسین بهزاد رفت، اما خطوط مواج، نگاههای پرراز و رنگهای سحرآمیز او به یادگار ماند تا گواهی دهد: هرگاه روح ایرانی اراده کند، میتواند از میان آوار بیهویتی، رستاخیزی از نازکخیالی، نور و زیبایی بیافریند.
نظر شما