آگاه: محمدرضا لطفی در ۱۷ دی ۱۳۲۵ در شهر گرگان، در خانوادهای که فرهنگ و آموزش در آن نهادینه بود، متولد شد. محیط خانوادگی او، آمیزهای از انضباط آموزشی و شور هنری بود؛ پدر و مادری که هر دو معلم بودند و ۱۵ سال از عمر خود را در مناطق ترکمنصحرا به تدریس گذرانده بودند، فضایی را فراهم آوردند که در آن موسیقی نه به عنوان یک سرگرمی، بلکه به مثابه بخشی از زیست فرهنگی تلقی میشد. صدای پدر که به گفته خود لطفی شبیه به صدای استاد ظلی بود و اشتیاق مادر به موسیقی، نخستین محرکهای او در این مسیر بودند. تجربه زیسته لطفی در گرگان او را با لایههای متعددی از موسیقی بومی آشنا کرد و حضور معلمانی چون آقای زندی در دبیرستان، نقطه عزیمت او به سمت رشد و انضباط موسیقایی بود. او بعدها در سال ۱۳۴۳، با همین پشتوانه توانست نخستین جایزه موسیقیدانان جوان را از آن خود کند.
حیات هنری او پس از این دوران با مهاجرت به تهران و تحصیل در هنرستان موسیقی (۱۳۵۳-۱۳۴۳) وارد مرحلهای جدی شد. او زیر نظر اساتیدی چون علیاکبر شهنازی و حبیبالله صالحی، بنیانهای تکنیکی خود را استوار کرد. سبک نوازندگی شهنازی که مبتنی بر قدرت مضراب و ساختارهای پیچیده ردیف عالی بود، در دستان لطفی به کمال رسید اما ورود او به دانشگاه تهران و آشنایی با نورعلی برومند، عبدالله دوامی و سعید هرمزی، ابعاد تحلیلی و معنوی ردیف را بر او گشود. برومند تاثیر شگرفی بر درک لطفی از اصالت داشت و به او آموخت که موسیقی ایرانی تنها مجموعهای از نغمات نیست، بلکه یک نظام فکری است.
شیدا، چاووش و احیای هویت جمعی
یکی از بزرگترین خدمات محمدرضا لطفی، نهادسازی در حوزه موسیقی بود. او در سال ۱۳۵۴ با همکاری هوشنگ ابتهاج (سایه)، گروه موسیقی «شیدا» را بنیان نهاد که هدف اصلی آن، بازسازی و اجرای دوباره آثار ماندگار اساتید دوره قاجار بود. با وقوع حوادث ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، لطفی در اعتراض به کشتار مردم از رادیو استعفا داد و این کنش منجر به شکلگیری کانون فرهنگی و هنری چاووش شد.
کانون چاووش تحت مدیریت معنوی ابتهاج و مدیریت هنری لطفی، با حضور هنرمندانی چون حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان، محمدرضا شجریان و شهرام ناظری، به کانون اصلی تولید موسیقی متعهد تبدیل شد. آثار تولید شده در این کانون، از جمله آلبومهای چاووش یک تا ۱۲، سیر تحول جامعه ایران را روایت میکنند. تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) با آهنگسازی لطفی و شعر سایه، نمونهای اعلا از این همافزایی است که در آن، موسیقی دستگاهی از ظرفیتهای حماسی خود برای همراهی با تودههای مردم استفاده کرد.
مهاجرت و بازگشت به ریشهها
در اواسط دهه ۶۰، لطفی ناگزیر به مهاجرت شد و سالهایی را در آمریکا و اروپا سپری کرد (۱۳۸۵-۱۳۶۵). در غربت، او موسسه آوای شیدا را در واشنگتن، ژنو و زوریخ بنیان نهاد و فعالیتهای آموزشی خود را از طریق آموزش راه دور گسترش داد. انتشار مجموعه مقالات «کتاب سال شیدا» در این دوران، گامی بزرگ در جهت تدوین مقالات پژوهشی و تحلیلی در حوزه موسیقی ایرانی بود.
تجربه مهاجرت برای او دورانی از تأمل درونی بود؛ او نقل میکند که وقتی پس از مدتی دوری از سهتار، دوباره آن را به دست گرفت، با نخستین مضرابها اشک از چشمانش سرازیر شد و دریافت که موسیقی غرب هرگز نمیتواند خلأهای عاطفی او را پر کند. این ادراک، او را در سال ۱۳۸۵ به ایران بازگرداند تا با انرژی مضاعف، مکتبخانه میرزا عبدالله را دوباره فعال کند. او در این دوره جدید، گروههای سهگانه شیدا را تشکیل داد و سعی کرد فضایی برای حضور فعالتر زنان در موسیقی سنتی فراهم آورد.
نظام آموزشی لطفی در مکتبخانه، فراتر از یادگیری تکنیک بود. او بر چهار اصل بنیادین تاکید داشت؛ اولویت تسلط کامل بر ردیف میرزا عبدالله برای ایجاد مرجعیت ذهنی، تقویت حافظه شنیداری از طریق یادگیری سینه به سینه و بدون نت، پیوند با ادبیات کلاسیک فارسی برای انتقال صحیح آکسانهای شعری و در نهایت بداههپردازی بر پایه جملهبندیهای شخصی. او معتقد بود نوازندهای که حافظ و مولانا را نفهمد، هرگز نمیتواند حق مطلب را در اجرای گوشههای ردیف ادا کند.
ارتباط او با هوشنگ ابتهاج نیز بخشی از این هویت فرهنگی بود. ابتهاج در این باره گفته بود: «لطفی تار را گران کرد»، چرا که اشتیاق به یادگیری این ساز را در جامعه برانگیخت. شعر معروف سایه، «بیتو آری غزل سایه ندارد لطفی»، نشاندهنده عمق این پیوند عاطفی و هنری بود.
محمدرضا لطفی پس از یک دوره مبارزه با بیماری سرطان، در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ درگذشت. پیکر او در محله قدیمی سبزه مشهد در زادگاهش گرگان به خاک سپرده شد. مراسم تشییع و یادبود او با حضور اساتیدی چون شجریان، علیزاده، ناظری و دولتآبادی برگزار شد و کنسرتهای متعددی از جمله اجرای گروه همآوایان به یاد او روی صحنه رفت.
میراث او تنها آلبومها و مضرابهایش نیست، بلکه تغییری است که در نگرش به موسیقی ایرانی ایجاد کرد. او موسیقی دستگاهی را به یک زبان مشترک ملی تبدیل کرد. امروز، مکتبخانه میرزا عبدالله و شاگردانی که او تربیت کرده، بار سنگین صیانت از این میراث را بر دوش دارند. یاد و خاطره این قلندر موسیقی ایران با هر زخمهای که بر تاری زده میشود، در جان فرهنگ ما زنده خواهد ماند.
نظر شما