آگاه: حسرت اجرای حافظخوانی دخترش تا ابد به دلش ماند و به یاد او زمزمه میکند: «شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت/ روی مهپیکر او سیر ندیدیم و برفت» آرزوی تماشای بازی فوتبال حسام هم داغ روی داغش شد. روایتی از حسرت دندانپزشکی که هرگز روپوش سفید نپوشید و پسری که حتی فرصت نکرد بزرگ شدن خودش را در آینه ببیند. اصلا این مادر و پدر حق دارند مثل حافظ بگویند: «آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست» داغ آسنا و محمدحسام برای خانواده شهید رئیسی سرد شدنی نیست. فاطمه محمدیراد مادر شهیدان نوجوان صحبتهای بسیاری برای ما و شما داشت.
صبحی که آسمان میناب تیره شد
مادر آسنا و محمدحسام، با دلی شکسته، صبح آن روز را اینگونه بازگو میکند: «از خواب بیدار شدم و متوجه شدم اینترنت قطع است. با دوستانم تماس گرفتم؛ آنها گفتند بیت رهبری را زدند. دلم لرزید. تلویزیون را روشن کردم، خبری از جنگ نبود. با خواهرم صحبت کردم و پرسیدم راست است که جنگ شده؟ همان موقع حوالی ساعت ۱۱:۲۳ بود یک دفعه صدای انفجار خیلی شدید آمد. چون خانه ما نزدیک مدرسه است شیشههای خانه ما از سمت مدرسه شکست. من به همراه همسرم و پسر کوچکترم، آرسام در خانه بودیم. بعد از انفجار، من جیغ و داد زدم و گفتم که مدرسه را زدند، ولی همسرم گفت: «نه، آن طرف خیابان را زدند.» بدون کفش، فقط چادر سر کردم و به سمت مدرسه دویدم. دیدم ساختمان مدرسه آوار شده! همانجا فهمیدم که خانهخراب شدم. فقط یک قسمت از دفتر آموزشی مدرسه باقی مانده بود و از پنجرههای آن دود سیاه و آتش بیرون میآمد. من دائم بچههایم را صدا میزدم، از اول کوچه تا انتهای کوچه میرفتم و داد میزدم. فقط قطعههایی از دست، پا، زانو و مچ قطعشده میدیدم. بوی خون، بوی سوختگی و آوار بود. حوالی ظهر بود که دوباره مدرسه را زدند اما خوشبختانه تلفات چندانی نداشت. بعد از آن ما را از مدرسه دور کردند و گروههای امدادی و مردمی خودشان مشغول پیدا کردن پیکرها شدند.»
آن روز لعنتی غروب شد، شب شد، یک شب گذشت و بچهها پیدا نشدند. یک روز گذشته بود اما برای خانوادههای داغدار گویا ۱۰۰ سال سیاه بود. روز یکشنبه حوالی ساعت ۱۰ صبح، بچهها را در سردخانه شهر پیدا کرده بودند اما به مادر چیزی نگفتند، چون چندین بار از حال رفته بود. خودش میگوید: «امید داشتم بچهها زنده یا حداقل زخمی باشند. تا اینکه همسرم آمد و گفت پیکرشان پیدا شد. تمام! پیکر هر دو سالم بود، ولی من نگاه نکردم چون خواستم همان چهره اول صبحی که با من خداحافظی کردند، در ذهنم باشد.»
جای خالی آسنا در مدرسه تیزهوشان
صحبت از آسنا که میشود مادر با ذوق از دختر تیزهوش خودش تعریف میکند و میگوید: «۱۲ ساله بود. کلاس ششم. در شناسنامه آسنا بود، ولی همه او را «آسنات» صدا میزدیم. دختری باهوش و بااستعداد بود. خودش را برای قبولی در آزمون مدرسه تیزهوشان آماده کرده بود. او حتی کتابهای روانشناسی و تاریخی مهم و قطور را مطالعه میکرد.
آسنا زبان انگلیسیاش عالی بود و معلم زبانش همیشه میگفت او استعداد فوقالعادهای در یادگیری زبان دارد. در مسابقات هوش در تهران هم قبول شده و هدیه ارزندهای به او داده بودند. اصلا در تمام زمینهها، از ورزش تا تحصیل، اول بود و حتی در تست دروازهبانی استادیوم ورزشی میناب هم رتبه اول را کسب کرده و قرار بود به مسابقات برود. در جمعی وقتی مسئلهای مطرح میشد، من میدانستم که آسنا بلد است چون کتاب زیاد خوانده بود. وقتی به آسنا میگفتم: چرا حرف نزدی؟ میگفت: دانشمندان مثل سقراط و ارسطو همیشه میگفتند که من نمیدانم، من هم مثل آنها. من میدانم، ولی در جمع نباید ادعا داشته باشم که همهچیز بلدم و میدانم. همیشه همین حرفها را میزد. دخترم آرزو داشت دندانپزشک شود. حیف که نشد!»
حافظخوانی که از سردار تنگسیری هدیه گرفته بود
او درباره حافظخوانی دخترش با حسرت حرف میزند و میگوید: «در مدرسه اگر برنامهای داشتند، دخترم آسنا حافظخوانی میکرد. اغلب غزلیات حافظ را حفظ بود. بیان و نطق او عالی بود؛ در مدرسه هر جشن و مراسمی داشتند، اگر پیکر شهیدی میآوردند یا فرماندهان بزرگی به مدرسه میآمدند، آسنا اجرا میکرد. در یک مراسم هم سردار تنگسیری به این مدرسه آمد. دخترم با لهجه مینابی یک شعر به مناسبت روز معلم مقابل سردار تنگسیری خواند. سردار هم یک کارت هدیه به همراه یک دسته گل به او دادند. آه که چقدر ذوق کرده بود.» مادر ادامه میدهد: «دلخوشی این است که شهدا کنار هم هستند. آسنا وطن خود، ایران را خیلی دوست داشت و حالا فدایی وطن شد. دخترم علاوه بر حفظ غزلیات حافظ و شاهنامه فردوسی به قرائت و حفظ آیات قرآن تسلط داشت. هر وقت میگفتم: مامان، برای مسابقات شرکت کن، میگفت: نمیخواهم. تو و خدا میدانید که من حفظ هستم، ولی جلوی دیگران نمیخواهم خودنمایی کنم. بمیرم برای دخترم که با چادر نمازش پیدا شد، گویا داشت در نمازخانه نماز میخواند.»
یک روز فوتبالیست معروفی میشوم
مادر با افتخار و غمی آمیخته، ویژگیهای خاص محمدحسام را برمیشمارد: «پسرم ۱۰ ساله بود. کلاس چهارم. هر دو علاقه به موتورسواری داشتند، پدرشان به هر دو یاد داده بود. با خواهرش عضو کتابخانه میناب بودند. یک بار از کتابخانه تماس گرفتند و گفتند که از بین اعضای کتابخانه، آسنا و برادرش بیشترین کتاب را به امانت برای کتاب خواندن بردند. به برادرش هم توصیه میکرد کتاب بخواند. محمدحسام هم نسبت به هم سن و سالانش بیشتر کتاب میخواند. استقلالی بود؛ لباسها، سربند و توپ استقلالی، همه چیزش استقلالی بود، حتی لیوان آبی که میخورد. از رستوران استقلال هدیه گرفته بود. همیشه میگفت: مامان، من یک روز فوتبالیست معروفی میشوم و میدرخشم، نه فقط در ایران، در دنیا. پسرم نه با استعداد و فوتبالی، که با خون خود در جهان درخشید. به زبان انگلیسی علاقه نداشت، فقط برای اینکه به قول خودش مثل مهدی طارمی بازیکن لژیونر شود به کلاس زبان میرفت.»
این مادر داغدار ادامه میدهد: «بچهها مستقل بزرگ شده بودند، خودشان از خواب بلند میشدند. دخترم زرنگ خانه بود؛ خودش لباسهایش را اتو میزد، حتی برای برادرش هم اتو میزد. هر دو به کلاسهای تکواندو و ووشو میرفتند. وقتهای هر دو پر بود و دوست داشتند همیشه اولین باشند. با هم دوست بودند، با هم رفیق بودند، هر جایی میرفتند با هم بودند.»
مادر از آخرین دیدارش میگوید: «دخترم روز آخر لقمه خودش را آماده کرد، من فقط لقمه محمدحسام را آماده کردم. آسنا زودتر از او آماده شده بود. محمدحسام مسواک نزده بود، آسنا گفت: «برو مسواک بزن.» وقتی محمدحسام خواست کفشهایش را بپوشد، آسنا گفت: «موهایت را هم شانه بزن و عطر به خودت بزن.» کفشهایشان را پوشیدند و دیگر نیامدند.»
درد بازماندگان و فراموشی
مادر در پایان از مردم میناب که برای پیدا کردن فرزندانش و همدردی با او کنارش بودند تشکر کرده و از وضعیت بازماندگان و مجروحان میگوید: «بچههای ما رفتند، راهشان مشخص بود، نور به قبرشان ببارد، ولی حالا بازماندگان حادثه به ویژه مجروحان را دریابیم. دختر خانمی هست که امکان دارد چشمانش تخلیه شود، داروهایش را خودشان با هزینه بالا تهیه میکنند. کسی نیست به آنها کمک کند. اگر هم باشد کمکها محدود است. از شما خواهش میکنم که صدای ما باشید، از مسئولان در تهران، هرمزگان، بندرعباس بخواهید به داد بازماندگان برسند، بهویژه مجروحان.»
او به آسیبهای روحی بچههای مدرسه هم اشاره کرده و میگوید: «بچههای ششم، همکلاسیهای دخترم، چند شب پیش به خانه ما آمدند، میگفتند حال روحیشان خراب است. وقتی میخواهیم کتاب باز کنیم، یاد آسنا و کسانی که شهید شدند میافتیم. برای این بچهها کار خاصی صورت نگرفته. یک مکانی در اینجا هست به نام «مرکز تفریحی لیلیپوت» که بچههای ششمی را آنجا بردهاند، این مکان مناسب کلاس اولیها است. چرا برخی مسئولان در اجرای برنامهها کجسلیقگی میکنند؟ بازماندگان، پزشک و روانشناس نیاز دارند. بیشتر خانواده شهر میناب از لحاظ مادی خیلی ضعیف هستند. بعضی از این بازماندگان قرص آرامبخش میخورند. خانوادههای بازماندگان خودشان هزینه میکنند و بچههایشان را به یزد و شیراز برای درمان میبرند. از مسئولان میخواهم هوای آنها را داشته باشند.»
نظر شما